تبليغاتX
ایپک / نوشته های فرهاد باغشمال

اين تصوير يک ميز اتفاقي است !

آورده‌اند که در روستاي مورد بحث ما مردمان بي‌رياي فراواني موجود بودند... از قضاي روزگار، روزي يکي از اهالي، در حال چراندن گله گوسفندان، ميز بزرگي را پيدا نمود و براي اداي دين و به قصد قدر شناسي، آن را به مستشار کدخدا هديه کرد، از آنجا که قد و قواره مستشار با ميز هيچ تناسبي نداشت لذا با نشستن پشت آن، هيکلش اصلا ديده نشد و در پشت ميز مفقود شد!...

و از اين‌جا بود که يکي ديگر از حلقه‌هاي مفقوده سوء مديريت، يعني عدم تناسب ظرف و مظروف کشف گرديد! مستشار که از جلوس در پشت ميز ناکام مانده بود، فورا فکري به ذهنش خطور کرد تا بلکه با اجراي پروژه دستمال پيش معاون کدخدا کمي محبوب‌تر گردد، لذا ميز را برداشته و پيش معاون کد خدا برد... با نشستن جناب معاون در پشت آن ميز دوباره همان اتفاق مرتبه قبل تکرار شده و  جثه به آن عظمتي جناب معاون نيز در پشت آن ميز گم شد و ساعت ها وقت براي يافتنش صرف شد...

معاون کدخدا مايوسانه به ميز زيبا و دلربا نگريسته و او نيز فکري نو را در ذهنش گذراند، تا به رسم قدرداني و اجراي همان پروژه دستمال اين تحفه قابل‌دار را به کدخدا تقديم کند ... پس به اتفاق مستشار و معاون، ميز را برداشته و به سراي کدخدا رفتند ...

با وجود اين‌که اطراف کد خدا مملو از ميزهاي رنگارنگ بود و در ده‌ها اداره و شرکت، هيئت مديره و رييس بود ولي با ديدن ميز، يک دل نه، بلکه هزار دل عاشقش شد و به تعارفي کوچک اعلام کرد که چون او خود را وقف مردم نموده و در اين مقطع خاص بر او تکليف است و همچنين او وامدار هيچ حزبي نيست بلکه مردم ولي نعمت او هستند و هزار تا منت ديگر، رفت و پشت ميز نشست... از بخت بد او نيز به آفت گم شدن در پشت ميز و عدم تناسب ميز با ميز نشين اسير شد...

اما کدخدا بيدي نبود که با اين بادها بلرزد فورا تجربه مديريتي‌اش را بکار بست و با چند فقره تلفن به مشاوران و بچه‌ها (!) و اخذ راهنمايي‌هاي لازم، دستور داد که نجار باشي مشکلات بي تناسبي ميز را حل کند.

 

پ ن : برگي از ستون زورنا چاپ روزنامه سرخاب مورخه ۲۶/۸/۸۷

 

+ نوشته شده توسط فرهاد باغشمال در 87/08/28 و ساعت 9:13 |

   دوش سخن از ساققيز اين فقره بود که نظرسنجي‌ها را رجحان به ذکر و شرح مناقب شيخ مستطاب حجه الاسلام محمد رضا مير تاج‌الديني رضي الله باشد. زين حديث را بر مرقومه نويس جاي استفهام گشت که از چه اين خيل وکلاي استاني جلوسيده به کرسي سبز پارلمان باشد و بايست از سيد جليل‌القدر نوشت؟! اندکي تامل و تعمق راز اين سئوال برملا کند که چون آن ديگران بر عيون مکتوم باشند عملکردشان به چشم نيايد که مهتران بهتر سرايند که ديکته نانوشته غلط ندارد، پس به تعبيري هر چه بر عيان بيشتر جلوه کني به کثرت نقد بيشتر مبتلا گردي، فلذا آن سيد بزرگ را ابتدا به مدارا طلب بايست که نقد طنزگونه از برايش تدارک است و اگر خامه تقرير بر مذاقش خوش نبود که بهتر باشد چون دگر وکلاي اين ديار به گوشه‌اي صم و بکم سياست پيشه کند و اس ام اس بازي و بلوتوث را طي طريق فرمايد، تا باري به هر جهت روزگار پارلمان به سر آيد .   و اما بعد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرهاد باغشمال در 87/08/25 و ساعت 16:4 |

  با عنايت به فرموده جناب رییس و ذکر اين که هر ننه مرده اي خزعبلات خود را در قالب طنز به خورد مردم مي‌دهد و مخصوصا هم که حرف هايي را مي نويسند که بيشترشان سرقت ادبي است و چون بايد بنا به فرمایش آقای رییس نبايد خود سانسور شويم و از طرف ديگر مردم نبايد از مطبوعات محلي ببرند و از سوي ديگر چون طنز به معناي تهمت و دروغ و افترا نمي‌باشد و از طرف خيلي ديگر يک طنزنويس بايد دردمند اجتماعي باشد و دردهاي اجتماعي را در لفافه زيباي طنز بگنجاند و از طرف هاي خيلي خيلي ديگر و همينطوري، اين مطالب جهت عبرت گذشتگان (!) تقديم مي گردد:

 1. برخي از مسائلي که ما آنها را درد اجتماعي مي‌پنداشتيم: بيماري ام‌اس همسايه مقابل که زمين گير شده و پسرک 12 ساله اش نان‌آور خانه است ـ سقف منزل همسايه رشيدي که از عيد فطر تا حال مي‌چکد و کودکانش با همان شيطنت کودکي مدام ظرف بر ترک‌هاي زير سقف گذاشته و به موسيقي قطرات متراوش از سقف گوش مي‌دهند ـ اعتياد مرد جوان که با همسرش متارکه کرده و چند روز قبل از شدت خماري حتي راضي به عاريه گذاشتن کودکش در قبال مثقالي زهرمار بود ـ بيکاري جوانان محل که همه‌شان انگ ليسانس را يدک مي کشند و البته مبرهن است که در راستاي طرح امنيت اجتماعي با مظاهر فساد برخورد مي‌کنيم ـ قوت لايموت کارگران فصلي که شش ماه دوم سال را به جهت نبود کار در ساحل نيلگون جوي آب روزگار مي‌گذرانند ـ شهريه دانشگاه که کمر پدر را خم کرده ـ جهيزيه دخترکي که زحمتش به دوش هم هيئتي‌هاي برادر افتاده ـ مسکن بدون مهر که در چله زمستان بنگاه‌‌گردان کرده ـ اقساط بانکي که همه شان با چهار ماه تاخير  و به مدد اسکونت 7% پرداخت مي‌شود ـ قريب ده سال اشتغال با وضعيت سردرگمي (قراردادي) ـ مرگ قيصر که به قول فرشيد در لابلاي کلماتش زبري دست کارگران مشهود بود ـ شغل دوم و سوم کارمندان و کارگران که تومن‌کشي،پادويي،آبدارچي مغازه‌ها و نگهباني محلات در شب، از شريف‌ترين آن کارهاست ‌ـ... و ختم کلام مسئوليني که حتي کک‌شان هم به اين حرف‌ها نمي‌گزد. 

 2. دردهاي اجتماعي که از اين پس تجويز مي شود: واکسن به موقع سگ خانگي‌‌مان ـ برنامه ريزي براي تمرين سوارکاري با اسب هديه تولد ـ ترميم تاتوي عمه فرانگيز هر بيست روز يک بار ـ عمل جراحي بيني آبجي بتول به جهت اين که دو ميلي متر بزرگتر از بيني همکلاسي‌اش است ـ سفارش خريد اينترنتي شامپوي هولدر اصل از شرکت حتما آلماني براي همسربانو، چرا که پوستش به شامپوهاي وطني حساس است ـ خريد يک دستگاه خودرو پرادو سبز کاهويي تا با رنگ مانتو ملوک‌جون، ست شود ـ سفارش تعويض تلويزيون 58 اينچ فعلي با 5/58 اينچي که تازه به بازار آمده ـ کم توجهي پاپي به مامي به دليل مشغله فراوانش (به جهت عضويتش در انواع و اقسام هيئت مديره‌ها، مشاورت و کميته‌ها). 

 

پ ن : برگي از ستون زورنا چاپ روزنامه سرخاب مورخه ۲۳/۸/۸۷

 

+ نوشته شده توسط فرهاد باغشمال در 87/08/23 و ساعت 11:52 |

 آگهي تبريک

 باراک عزيز!

يک‌بار ديگر در چهارمين سال عمر مبارک دولت رايحه، شاهد به بار نشستن موفقيت عظيم ديگري از معجزات هزاره سوم هستيم، که به حتم بعد از غني سازي سوخت هسته اي و هدفمند کردن يارانه ها و مسکن مهر خيلي خوش به حال‌مان شد!

 آري همانا انتخاب تو به عنوان پرزدنتي ( يو اس آ ) فقط يک انتخاب نبود! يک نه بزرگ به همه کج انديشان ذليل مرده بود که مي خواستند آن پيرمرد را قالب مان کنند! بي شک با آمدن تو شعار " ديو چو بيرون رود اوباما در آيد " تحقق يافته است و اميدواريم که آن همه حرف قشنگي که با چشمان اشک آلود در نطق پيروزي انتخاباتي‌ات گفتي، با جلوس در کاخ سفيد به فراموشي نرود و چشمه اشکت هيچ وقت نخشکد .

 از طرف اوبامايي هاي مقيم مرکز

 آگهي مزايده

 انتخاب يک برخي به عنوان رياست جمهوري يک برخي کشور ديگر، موجبات بهانه براي يک برخي شعار دهندگان گرديده و فعلا گيج و ويج مانده‌اند که يک برخي شعارها مستدام گردد يا نه؟! لذا به سبب احتمال کاهش ارتفاع ديوار بي‌اعتمادي و براي دل‌خوشي يک برخي  کبک ها که سرشان در خاک و خل گير کرده و به دلايل خيلي ديگر که هنوز عقلمان قد نمي‌دهد ، مقاديري شعار با پس زمينه آرمانگرايي ويژه جمهوري هاي تازه استقلال يافته و انقلاب‌هاي ململي و مخملي ، در قالب هاي ضد امپرياليستي ، مرگ بر ، زنده بر و ... به فروش مي رسد . علاقمندان جهت کسب اطلاعات بيشتر به سياست هاي جديد ( سيا ) مراجعه فرمايند .

 روابط عمومي سيا و شرکاء

 آگهي ازدواج فوري

 يک عدد کاندوليزا رايس ترجيحا بانو، دو خوابه، با مستقلات نفتي، در حد صفر کيلومتر، جهت ازدواج با طايفه رجال سياسي ترجيحا از احزاب جمهوري خواه شيخ نشينان خليج عرب ( فارس سابق ) اعلام آمادگي مي کند . افرادي که قيافه بالا تنه شبيه دي کاپريو داشته باشند در اولويتند .

 جمعي از طرفداران محيط زيست

 آگهي استخدام فوري

 با عنايت به احتمال وقوع استيضاح چند وزير ديگر ، به تعدادي کارگر ساده با مدرک تحصيلي سيکل جهت اشتغال در پست هاي وزارتي شديدا نيازمنديم . علاقمندان به همانجا مراجعه فرمايند . ضمنا مدرک تحصيلي عزيزان قبلا استعلام خواهد شد و به مدارک تحصيلي صادره از آکسفورد ايکبري! تاثيري داده نخواهد شد .

 بنگاه کاريابي رايحه‌مند

 آگهي همکاري

 به چند نفر تلسکوب! جهت رصد جزاير کوچک براي تبادل سفير نيازمنديم .

 وزارت خارجه و سفراي ترشيده 

 

 پ ن۱ : برگي از تبريز ۱۴۰۰ چاپ روزنامه سرخاب مورخه ۱۹/۸/۸۷

 

+ نوشته شده توسط فرهاد باغشمال در 87/08/19 و ساعت 16:7 |

آورده اند که روستای بزرگی با مردمان راستگو در گوشه ای از این جهان کذاب موجود بود. مردم روستا خیلی زود باور بودند ، کافی بود که کدخدا و یا مستشارانش وعده سرخرمنی به مردم بدهند و این طفلی جماعت دیگر به معده شان قول کباب می دادند و البته بعدها به این سودا زخم معده می گرفتند ...

القصه وعده و وعیدهای کدخدا پابانی نداشت ، یک روز قول مسکن می داد ، یک روز قول وام ازدواج می داد، یک روز به همه سهام می داد ، یک روز یارانه می داد ، یک روز رایانه میداد ، یک روز بیمه می کرد ، یک روز کنکور را بر می داشت و جایش چیز دیگری می گذاشت! ، یک روز گوش متخلف ها را می پیچاند ، یک روز درمانگاه آبادی را مجانی می کرد و روز دیگر همه این فرمایشات را فراموش کرده و حتی آب قناب جیره بندی می شد ...

خلاصه به اندازه ای از این شل کن سفت کن ها اتفاق افتاد که دیگر مردم تصمیم گرفتند که به خاطر وعده های بی ریشه کدخدا برنامه های زندگی شان را بهم نریزند و مثل سابق به قوت لایموت بسنده کرده و زندگی از سر گیرند....

این گذشت تا این که یک روز جارچی های کدخدا همه جا داد و قال راه انداختند که ایها الناس ! کدخدا تصمیم گرفته هر روز به هر خانواده ای یک کیسه طلا بدهد و برای این که مردم زحمت حمل آن را نکشند به پیمانکار بخش خصوصی سفارش کار داده شده تا کیسه های طلا را به در هر خانه ای برساند و البته رسید تحویل هم نمی خواهیم چرا که ما نوکر مردمیم و آنها قیم ما ...

مردم آبادی هم که مثل سابق گوش شان از این صحبت ها پر بود ، هیچ بهایی ندادند که ندادند . اما از بخت خوش این بار کدخدا تصمیم جدی داشت ، و از فردای آن روز خدمه های کدخدا هر روز یک کیسه طلا جلو درب مردم می گذاشتند و می رفتند ... اما چون مردم دیگر اعتمادی به این حرف ها نداشتند خیال می کردند که حتما این کارها دوربین مخفی است و به کیسه های طلا نزدیک نشدند که نشدند ...

دو سه ماه گذشت تا این که کیسه های طلا جلو درب هر خانه ای تلنبار شد و کم کم به دلیل عرضه  بالا و نبود تقاضا ، قیمت جهانی طلا روز به روز افت کرد و طلا از حالت ارزشمند بودن به مشتی زباله تبدیل گردید ...

عاقبت پسرخاله کدخدا که اتفاقا پیمانکار رفت و روب بود ماموریت یافت تا این آت و آشغال ها را از جلو درب منازل جمع کند .  

 

 تذکر : هر گونه تشبیه این موضوع با داستان چوپان دروغگو پیگرد قانونی دارد.

پ ن : برگي از تبريز ۱۴۰۰ چاپ روزنامه سرخاب مورخه ۱۲/۸/۸۷

+ نوشته شده توسط فرهاد باغشمال در 87/08/15 و ساعت 14:1 |

     آورده‌اند که روستاي آسفالت شده بزرگي با مردمان ورزشکار در گوشه اي از اين جهان رخوت زده موجود بود ! ورزشکاران روستا به برکت مديريت صحيح کد خدا در همه عرصه‌هاي ورزشي بر دهکده هاي مجاور پيروز مي شدند . يکي از ورزش هايي که در بين عموم اقبال فراوان داشت بازي ورزشي بود به اسم " پيل دسته " .

مسابقات ليگ برتر جام مش جمشيد

ورزشکاران اين رشته بين مردم ده خيلي محبوب بوده و تقريبا همه دختران اهالي عکس آنها را در طاقچه اتاق‌شان داشتند و البته از وقتي که پيل دسته به صورت ليگ حرفه اي برگزار مي شد ورزشکاران اين رشته حسابي مايه‌دار شده و به همين خاطر اوليا بچه‌هاي خود را تشويق مي کردند که به جاي درس خواندن بروند پيل دسته باز شوند تا بلکه بجاي الاغ ، سوار اسب هاي تازي وارداتي شوند . البته بعضي مواقع هم پيل دسته بازان الگوي خوبي براي جوانان نمي شدند و سر از پارتي و خفن کاري در مي‌آوردند که نيروهاي " واکنش سريع " تحت امر کد خدا آنها را ارشاد مي کردند ...

اين بگذشت تا که اين که اوج بازي هاي سراسري موسوم به جام مش جمشيد فرا رسيد و تيم روستا در چند قدمي صعود به جام جهاني قرار داشت . هيجان و تشويش تمام مردم روستا را گرفته بود و حتي اين حساسيت به زنان و پيران ده نيز سرايت کرده بود که گويي در اين شهر هيچ مشکلي نيست الا صعود تيم پيل دسته به جام جهاني .

در جريان بازي‌ها مردم فوج فوج از زمين هاي کشاورزي ، صحرا و دار قالي بلند شده و براي تشويق تيم به ورزشگاه خاکي مستقر در وسط آبادي مي رفتند . در اين ميان عده اي از تماشاگرنماها  فضاي ورزشگاه خاکي را کمي مسموم نمودند و حتي به اهل و عيال داور نيز ابراز لطف وافر کردند و خلاصه لطف بازي هاي سالم و جوانمردي در بين حرف هاي صد تا يه غاز گم شد ... کد خدا هم که اين طور ديد فورا دستور داد تا متد شگرف مديريتي يعني " تنبيه براي همه ـ تشويق براي يک نفر " را اجرا کنند تا همه اهالي بدانند که اگر کد خدا اراده کند از يک من ماست چقدر دوشاب استخراج مي شود ؟!

القصه با نظر ايشان محل برگزاري بازي ها به دورترين ناحيه حريم روستا انتقال يافت تا بهانه هاي مختلف سبب عدم راهيابي تيم به جام جهاني شود . پس ما نتيجه   مي گيريم که همه امور به نظر مساعد کد خدا بستگي داشته و البته مکان رقص عروس با کيفيت و نتايج حاصله از آن نيز رابطه مستقيم دارد !

 پ ن۱ : برگي از تبريز ۱۴۰۰ چاپ روزنامه سرخاب مورخه ۱/۸/۸۷

+ نوشته شده توسط فرهاد باغشمال در 87/08/07 و ساعت 11:50 |

از جهد بر منصب استانداري تا سوداي وکالت در پارلمان

 دوش به قلت تجربت از بزرگي استفهام نمودم راز ماندگاري برخي مديران را؟ گفت: در مسطور آمده که سه نشان دارد: يکي آن باشد که امروزي ها آن را ژنتيک و قدما بر آن نام مادرزاد نهند بدين روي که شخص چون از شکم مادر برون جست مدير زاده شود و دويم قرابت و خويشي با طايفه بزرگان علي الخصوص اين خويشي هر چه به طايفه عيال مهتر بهتر، و سيم داشتن جربزه و فن بيان که بخيلان بر آن نام دستمال نهند. اما در حقيقت يک نشان دارد و بس: آن که مدير بايست در بند احساسات نبوده و جهت حرکت آب در امواج خروشان داند که هر کس را اين صفت موجود نيست به نزد اهل فن نا خرد شمارند و کلاهش پس معرکه .

منقول از عبيد غازاني في کتاب منهاج الغازان فی الاحوال چاخان باب 1400 به نقل از جدش و او هم سينه به سينه به گفته بچه محلش چنين روايت کند که...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرهاد باغشمال در 87/08/06 و ساعت 11:47 |

تلمذي بر آستان خواجه عيار ، پارساي دلداده شيخ العرفا

السيدي حبيب شيري آذر جارچي (1) شوراي شهر

خواجه بیا، خواجه بیا، خواجه دگربار بیا / دفع مده، دفع مده، ای مه عیار بیا

و در نعتش گويند چون به سينه اي غم بار در ديار غربت (2) به قصد اخذ دکترا (3) رحل اقامت بگسترد مکاشفات شبانه او را يازيدن و سير و سلوک آغاز که آوايي بر او هويدا بدين روي : ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرهاد باغشمال در 87/08/06 و ساعت 11:45 |

آورده اند که روستاي بزرگي با مقاديري مردمي صبور در گوشه اي از اين دنياي فاني موجود بود! مردم روستا حسب عادت براي رفت و آمد از راههاي مخصوص چهل تکه به اسم آسفالت استفاده کرده و هر روز صبح خيل جمعيت مرد و زن  ، مرکب‌هاي خود يعني گور خر را از طويله بيرون کشيده و بعد از تيمار داري ، سوارش شده به محل کار مي رفتند .

اين بگذشت تا اين که کد خدا تصميم گرفت که يک خورده همچين حال اين ملت را اساسي بگيرد تا همگان بدانند که کد خدا کيلويي چنده ؟! به همين خاطر دستور داد که از فرداي آن روز راه آسفالت را بر روي کليه گور خران بسته و فقط آن گور خراني که حق اربابي را پرداخته و دم شان را به رنگ زرد رنگ آميزي نموده اند حق استفاده از راه آسفالت را داشته باشند .

بيچاره مردم از يک سو علف سهميه اي در تنگناي‌شان گذاشته بود و از سويي علف با نرخ آزاد از خود گور خر صاحب مرده گران تر در مي آمد  و مهم تر اين که خود گور خرها بد عادت شده و افتخار نمي دادند در کوچه و پس کوچه و خاک و خل قدم از قدم بر دارند ... خلاصه مردم عاصي شده و مدام غر مي زدند ... تا اين که عده اي معلوم الحال و فريب خورده دهکده هاي مجاور ، مردم را تحريک کردند و همه اهالي صبح علي الطلوع در يک حرکت خودجوش سهم اربابي را پرداخته ، و دم الاغشان را زرد کردند و بدين ترتيب دهکده پر از الاغ دم رنگي شد ...

تصاوير مربوط به الاغ هاي روستا

کد خدا وقتي فهميد که هر طور که مي نوازد اين مردم به آن آهنگ حرکات موزون توليد مي کنند ! پوز خندي زده و به جهت شيطنت ستاره اي از گوشه چشمش ساطع داد و نقشه ديگري کشيد بدين سياق که از فردا راه آسفالت فقط براي اسب هاي کد خدا مجاز است و مردم بايد با اسب هاي کدخدا و با پرداخت وجه مربوطه به سر کار خود بروند  و در ضمن قلم پاي گور خري که قدم بر آستان اسب بگذارد شکسته خواهد شد ...

مردم بيچاره مستاصل مانده بودند ، آسايش سابق از دست شان رفته بود ، به غريبه هاي تازه وارد به روستا نمي تونستند يک آدرس درست حسابي نشان بدهند، گيج و ويج بودند و حتي خونه خودشون را هم نمي توانستند پيدا کنند ! ياد روزهايي که ميدان مرکزي دهکده قطب عالم امکان ! بود ديوانه‌شان مي کرد  و از هم بدتر اين‌که  اسب هاي کد خدا با اين همه توپ و تشر و تبليغ ، قدرت سرويس دهي به خيل مردم آبادي را نداشتند و خلاصه عوام هر چه فکر کردند هيچ راهي به ذهن شان نيامد ...

دوباره فريب خوردگان و عمال دهکده هاي مجاور ، مردم روستا را تحريک کردند و اين بار مردم شباهنگام  بر  سر در خانه هايشان يک پرچم سفيد به علامت رضايت بابت خدمات فراوان کدخدا به اهتزاز در آورده و منتظر صبح دل انگيز نشستند .

 پي نوشت :

  1. مشمول الذمه است کسي که از اين قصه برداشت سوء نموده و آن را با قضاياي اتوبوس سريع السير ( بي آر تي ) و اجراي طرح ترافيک ، مشابه سازي نمايد .
  2. اين داستان غير واقعي است و فقط نام ها و مکان ها تغيير کرده است !

 پ ن۱ : برگي از تبريز ۱۴۰۰ چاپ روزنامه سرخاب مورخه ۲۸/۷/۸۷

+ نوشته شده توسط فرهاد باغشمال در 87/08/02 و ساعت 15:25 |