
آوردهاند که در روستاي مورد بحث ما مردمان بيرياي فراواني موجود بودند... از قضاي روزگار، روزي يکي از اهالي، در حال چراندن گله گوسفندان، ميز بزرگي را پيدا نمود و براي اداي دين و به قصد قدر شناسي، آن را به مستشار کدخدا هديه کرد، از آنجا که قد و قواره مستشار با ميز هيچ تناسبي نداشت لذا با نشستن پشت آن، هيکلش اصلا ديده نشد و در پشت ميز مفقود شد!...
و از اينجا بود که يکي ديگر از حلقههاي مفقوده سوء مديريت، يعني عدم تناسب ظرف و مظروف کشف گرديد! مستشار که از جلوس در پشت ميز ناکام مانده بود، فورا فکري به ذهنش خطور کرد تا بلکه با اجراي پروژه دستمال پيش معاون کدخدا کمي محبوبتر گردد، لذا ميز را برداشته و پيش معاون کد خدا برد... با نشستن جناب معاون در پشت آن ميز دوباره همان اتفاق مرتبه قبل تکرار شده و جثه به آن عظمتي جناب معاون نيز در پشت آن ميز گم شد و ساعت ها وقت براي يافتنش صرف شد...
معاون کدخدا مايوسانه به ميز زيبا و دلربا نگريسته و او نيز فکري نو را در ذهنش گذراند، تا به رسم قدرداني و اجراي همان پروژه دستمال اين تحفه قابلدار را به کدخدا تقديم کند ... پس به اتفاق مستشار و معاون، ميز را برداشته و به سراي کدخدا رفتند ...
با وجود اينکه اطراف کد خدا مملو از ميزهاي رنگارنگ بود و در دهها اداره و شرکت، هيئت مديره و رييس بود ولي با ديدن ميز، يک دل نه، بلکه هزار دل عاشقش شد و به تعارفي کوچک اعلام کرد که چون او خود را وقف مردم نموده و در اين مقطع خاص بر او تکليف است و همچنين او وامدار هيچ حزبي نيست بلکه مردم ولي نعمت او هستند و هزار تا منت ديگر، رفت و پشت ميز نشست... از بخت بد او نيز به آفت گم شدن در پشت ميز و عدم تناسب ميز با ميز نشين اسير شد...
اما کدخدا بيدي نبود که با اين بادها بلرزد فورا تجربه مديريتياش را بکار بست و با چند فقره تلفن به مشاوران و بچهها (!) و اخذ راهنماييهاي لازم، دستور داد که نجار باشي مشکلات بي تناسبي ميز را حل کند.
پ ن : برگي از ستون زورنا چاپ روزنامه سرخاب مورخه ۲۶/۸/۸۷



