تبليغاتX
ایپک / نوشته های فرهاد باغشمال

شرحي بر مناقب دکتر شهلايي مهتر ورزش آذربايجان شرقي

 يکي از ملوک تحميلي بر دولت علي آبادي را خواب چنان ديد که کلهم تيم هاي ورزشي استان آذربايجان شرقي کاکل مهترانند در ملل . حکما از تعبير آن بازماندند مگر ساققيز نويس که به جلي بجاي آورد و سخن شيخ اجل را به مصداق گفت : هنوز نگران است که ملکش با دگران است ! باري از آن روي که فضاحت در ورزش استان به اوج در رسيده ايشان را اين هزيانها عارض گشته و يحتمل سرايت اين ناخوشي به ساير مديران پروازي در رسد و چاره اش في الفور تبعيد ايشان باشد به جزيره موريس!

قدما روايت همي کنند که ايام بر ورزش قهرماني و پهلواني اين ديار بر وفق مراد بود و به مدد مديران تواناي اسبق ! کلهم تيم هاي پايه و اميد و صغير و کبير بر قطب ورزش ايران عرض اندامي بکردندي و شهروندان از شادي و پايکوبي قهرماني مکرر آنچنان اشباع که فوج فوج مدال و تنديس و کاپ بر کلکسيون تربيت بدني استان رحل اقامت کردندي . اقوام پايتخت را فکر بکري در يازيد زين حيث که تبريز قهرمان بلامنازع همه رشته ها بر آمده و بايست مديري توانمندتر بر اريکه آن نهاد تا مگر اين افتخارات کشوري به بين المللي بدل و ساري گردندي ...

روايت منقول و متقن به 29 فروردين سنه 1384 حکايت همي دارد که محبت مهرعلي بر دکتر جواد نازل گشتندي و او را به ديار مادري گسيل تا به وقت انتخابات به تيري دو نشان زند اگر عاقلان دانند . از آن يوم هماي سعادت بر فرق مبارک جناب دکتر جواد شهلايي بنشسته و به کرشمه اي زاکاس داد : جواد جان من آمده ام واي واي !

دکتر جواد بزرگوار چونان نگاه غمزده اي بر هماي سعادت انداخت که طفلک زهر ترک گرديد . گويند بادمجان هاي دور قاب في المجلس بر دکتر خرده همي گرفتند که تو مثلا خاک کشتي خوردي و حاشا از رسومات يلي و پهلواني که اين هماي سعادت را اينگونه بچزاني ، دکتر جواد نيشخندي تحويل داده و فرمود ديگر اوضاع بر وفق مدار باشد و خاک کشتي کيلويي چنده ؟ بچسب سياست را که فردا مال ماست :

تمثال مبارک جناب دکتر شهلايي

چه غم ديوار ورزش را که دارد چون تو پشتيبان

چه باک از موج بحر آن که باشد مهر علي کشتيبان

اما بعد بر رزومه دکتر جواد همچون چهارشنبه يميشي همه گونه نخود و کشمشي يافت مي شود از قضاوت و داوري کشتي تا رييس هيئت اسکي و حتي مدير گروه تربيت بدني يونيورسيتي که در آخر به مدير کل تربيت بدني استان رضايت تن در همي داد .

 ظريفي او را ندا فرمود که از براي فرداي روزگار به چه خواهي نازيد تا براي آيندگان نقل همي کني ؟ دکتر جواد به همراهي مشاورين فکري بکرد و از انبوه طرح هاي افتتاحي در سنه ماضي گفتندي و همان ظريف گير داد که اين افعال از مدير قبل به ارث رسيدندي و به شما فقط زحمت بريدن نوار افتتاحش ماندني و خود چه کرده ايد ؟ که عجالتا به اشارت چشم دکتر جواد ، احدي از بزن بهادران آن ظريف را فتيله پيچ و ضربه فني بنمود .

در نعت و وصف او همي گويند که فاميل سالار و زود رنج بودندي و انتقاد ناپذير و بدبين بر آدم و عالم که گويي دست تمام استکبار از آستين برون آمده تا او را از اين مسند بر زير کشند نشان به آن نشان که به تغيير مکرر مديران روي همي آورد و مسئولين هيئتهاي استاني به کسوت سرپرست مبتلايند و در خماري سمت " رياست " روز و شب خواب بر چشم نباشد .  

اما به انبوه پروژه ها و پروگرام هاي عمراني اشارت خالي از لطف نباشد از صدها سالن رو باز و روبسته مجهز تا ورزش محلات و حتي ورزش بانوان و ديگر مهم علي الخصوص ورزشگاه 70 هزار نفري که يحتمل به 50 سال آتي چيدن چند سکو به پايان نرسد و کابوسي براي اين ملت همي باشد .

غير از پروژه هاي سخت افزاري چنين افتخار آميز ! بايست به افتخارات ورزشي اکتسابي غره شدن به غير از فوتبال که مبادا اعصاب خرد و کلان بر هم ريزد و بايد از کشتي که ورزش تخصصي جناب دکتر باشد حرف گفتن که يک نماينده به تيم ملي گسيل است که آن هم مقيم تهران باشد و تمرين و تيمارش به آنهاست و منت به امثال دکتر جواد نرسد و يا به اعمال مشابه دوچرخه سواري را مثال خوشتر آيد که به جربزه ورزشکاران و گارانتي همان پايتحت نشينان مي رانند و دکتر جواد حتي يک بار به عنوان مسئول لاستيک دوچرخه آنها را باد نزده تا امروزه بخواهد بر پشت آنها سنگر همي گيرد .

في المجموع اوضاع و احوال ورزش قهرماني استان به حدي رو به اعتذار سرطاني باشد که کار از سي سي يو و شيمي درماني بگذشته تا کارنامه تابناکي بر ديوار دفتر کار دکتر جواد مزين شود بدين سياق آنگاه که در المپياد ايرانيان به رتبه 23 رضايت همي داده تا کف مرتبي نثار دکتر جواد گرديدندي به انضمام ايول ايول هاي ممتد تماشاگران .

 پ ن : برگي از ساققيز چاپ هفته نامه آذر پيام مورخه ۱۲/۶/۸۷

+ نوشته شده توسط فرهاد باغشمال در 87/06/25 و ساعت 8:38 |

   دوش در بوستان با رشیدی از اصحاب غار اتفاق مبیت اوفتاد موضعی طربناک و مباحثی به غایت متواتر . بر مناقب اهل دل صحبت همی رفت و شور بود و گلایه از آن حیث که در فقرات سبق ساققیز بر والی و بلدچی و جام جم چسبید اما بر مدار شیخ تجار نظر نداشتی از آن حیث که ( ما زیاران چشم یاری داشتیم ) آن هم به وقت صیام که از راه نیامده گرانی اش فزونتر مبارک گردانیده آن را . 

شيخ التجار آذربايجان - صادق نجفي

گرانی همین پنج روز و شش باشد        وین گرانی همیشه خوش باشد

به سیاق شیخ اجل نالیدم که هرچه نپاید دلبستگی را نشاید و این ارزانی چونان ستاره سهیل باشد و به علاقه و ادراک نگنجد . گفتا طریق چیست ؟ گفتم برای نزهت آن قطب دایره تجارت و فسحت تاجران کتابتی تصنیف کردن که بر جمیع مستضعف جماعت دست تطاول نباشد . حالی که این حکایت ذکر کردم کوپن ها بر باد رفت و دست خالی به فصلی از این دیباچه یازیدن .

فاضل با طریقت ، ناصر اهل بازار ، اتابک اعظم شیخ صادق نجفی ظل الله تعالی فی ارض تبریز رییس فخیمه سازمان بازرگانی به رسم سالیان ممتد همچون لوک خوش شانس سکان همی بر دست دارد و مفتخر به مقام شامخ مدیر نمونه کشوری که از عهد سازندگی بر دولت رایحات به ارث رسیده و البت به رضایت مندی ارباب رجوع مفتخر ایضا .

درویشی را حکایت همی کنند که بر شیخ صادق اذن دخول نموده و به آنی جواب استجابت شد و بعد او متمولی از حجره شیخ صادق به رضایت بیرون جست به سیاق آن درویش . راز این رضایت مندی از ظریفی استفهام گشت که از چه روی فقیر و غنی به رضایت پاسخ همی گیرند که مصلحت و فریب است و یا طریقی دگر ؟ که در عصر دیجیتال این معادله را تاب نباشد . ظریف جمله ای حکیمانه ندا در داد که به قولی تاب شنیدن نباشد اگر حق مطلب ادا نگردد و آن خاکی و بی پیرایگی شیخ صادق باشد انصافا .

یکی از جماعت اهل دلار سر بر جیب فرو برده در بحر چک و سفته مستغرق ، آنگه که از حساب و کتاب فارغ گشت چکی نجومی در وجه حامل بر کشید و از معاملت نو مشعوف تر ، در آن اثنا شیخ صادق وارد شد و سبب این شعف جویا ؟ تاجر اهل دلار آهی سر داده از کسادی بازار و تورم و ابطال یارانه و نامیزانی دخل و خرج گلایه و نالان به حد گریه و عجز و اشک و رشک ، آن چنان که شیخ صادق عینک از عیون مبارک بر داشته و بر احوال آن رجل گریان همی سرایید :

بر احوال مردی باید گریست          که دخلش هیجده بود خرجش بیست

تاجر اهل دلار بعد از ذکر احوال نگون بختی با کلنکسی آب دماغ مطهور نموده و عرض کرد : ما را چه تحفه و راهکار کردی ای شیخ ؟ شیخ صادق چانه مبارک خارییدن فرمود به رسم تفکر ، و به آنی بسته پیشنهادی قدر قدرتی رونمایی داد به نام نامی( نمایشگاه بین المللی ) ... بعد از سالی تاجر درمانده به متد پیشنهادی و به الفت با متاع دول چین برای خود کسی گشت شگرف ، اما  دل و عقل بر مانکن ها و غرفه دار های از نوع گالینابلانکای مستقر در نمایشگاه باخت آن چنان که رنگ رژ و بوی عطر و ادکلن چنان مست کرد که دامن از دست برفت .

و بدین سان علاقه شیخ صادق به نمایشگاههای ملون تا آنجا غلیان و فوران همی کرد که از برای ماشین آلات و فرش بگرفته تا گلهای خانگی و منجوق دوزی و حتی آشپزی و آرایشگری و مش و کوپ و تاتو تدارکش بنمود و خود با خدم و حشم و عکاس و فیلمبردار پر رنگ تر از محصولات و مدعوین بر حجرات وارد و جمله خلایق را به تفقد عنایت فرمود و در اختتامیه آن ها به مدد ویدئو پروژکتور و ارائه هزاران عدد و آمار غامض نتیجه همی گیرد که اقتصاد بازرگانی استانبه مدد تفکرات جناب شيخ صادق رشد نموده چنین و چنان ، که البت جمیع متخصصین اقتصاد و آمار  واله و مبهوت انگشت همی گزند و از خداوندگار عزو جل روزی دو صدبار دعا که بیش از این امتحان برای این قوم را مستحق نداند .

ذکر دیگر در مناقب شیخ صادق تئوری های منحصر به فرد و محیرالعقول ایشان را نقل آورند که بر مغز هیچ خلایقی خطور نگردد ، فی المثل به ضرس قاطع ابرام به ارزان شدن پودر رختشویی به مرور ایام کند چرا که عوام قدرت خرید از دست داده و این عدم ابتیاع باعث رکود تقاضا ، و ارزانی دگرباره گردد ؛ زهی خیال باطل ! چرا که به این قاعده مستضعف جماعت سالهاست خو دارد و قدرت خرید قوت و لایموت تهی تر از دیروز باشد اما این نا خریدن ها ! محلی از اعراب بر گرانی نگذاشته و حتی کک گرانفروش ها و به اصطلاح امروزی مافیاها نیز به گزیدن مفتخر نگردیده است .  

و جمله حدیث دیگر در نعت آن مفخر تجارت بخش مکرمه بازرسی یا به اختصار 124 را تورقی خوشتر مثال آورند که خلایق را سالهاست سرکار گذاشته و چونان آب در هاون کوفتن که تاب برخورد با گرانی از نوع پفک و لپ لپ همی دارد و زیاده از آن را قدرت نچربد و این معجون با مخلفاتی خدمت رسانی این چنینی ! ، فی الحال به بخش خصوصی واگذار گردیده و کاری گشته کارستان در این برهوت بثمن بخس . 

حدیث بعد در مناقب شیخ صادق ترویج بازار الکترونیکی باشد آنگونه که فقراتی رتبه کشوری نیز در این راه بربوده ولی از این حیث سخن ناگفتن بهتر باشد چرا که در بازار غیر الکترونیکی و به یمن حضور فیزیکی ، بازاری جماعت گنجشک را جای تمساح قالب مشتری همی کنند وای به روزی که مشتری در خانه نشیند و به فشار دکمه Enter تقاضا یک قالب صابون نماید که این اصناف منصف چنان صابونی به زیر پای مبارک کشند که صدای مشتری از وادی رحمت بر آید .

اما از هر چه بگذریم حکایت شایعه و حرفهای یک کلاغ و چهل کلاغ به مذاق عوام همچون حقیری خوشتر آید و آن هم تعامل و ارتباط صمیمی شیخ صادق با استاندار معزز باشد که همچون دو هوو تاب دیدن ندارند از این روی که گویا برخي اعوان و انصار شيخ صادق اصرار و ابرام همي کنند تا جامه مسند والي گري آذربايجان بر قامت دلرباي شيخ صادق بوشانند و زين روي حرف و حديث خاله زنکي در اين باب مشهود و نقل محافل است اگرچه شیخ صادق این مطلب را تکذیب ملیحانه بنموده و قدم زدن در نمایشگاه هاي برون مرزي را به کارهای از اين قماش ترجیح فرماید .

 پ ن : برگي از ساققيز چاپ هفته نامه آذر پيام مورخه ۵/۶/۸۷

+ نوشته شده توسط فرهاد باغشمال در 87/06/20 و ساعت 8:25 |

    اليوم به صرافت کتابت مرقومه اي به محضر والاگهر علي نواداد، سرخیل صدا و سيماي آذربايجان شرقي (سهند) اوفتاديم که مشعوف به خاطر همايوني عيان گشت گويا عوامل معلوم الحال خرده دارند که ساققيزنويس، جملات را ثقيل و غامض مستعمل در کرده و بدين سياق حرف در لفافه گرفتار گرداند، و احدي ديگر به نخ نمايي و گرته برداري از ماسبقان منتسب ساخت و پاره اي هم اين سياق را چوب ناني بنده زاکاس داشتند در جهت نداشتن حريفي بدين سبک نويسي. زين حال نوع نگارش و ذائقه را در اين مجال تغييري فرا افکنديم تا بر حضرات مبرهن گردد که يک من ماست چقدر کره دارد و فعلتین مشت محکمي بر دهان یاوه گویان حواله فرماييم. باشد همي که جمله منتقدان به آتش دوزخ جزغاله گردند. انشاءالله

****

عزيز دلم، پاره وجودم، اميد و آمال قلب شکسته ام، نور ديده ام، نواداد نازنينم!

نه! نه! اصلاً دوست ندارم تو رو با نام خانوادگيت صدا کنم چون اونوقت فکر مي کنم بين مون اونقدر فاصله هست که نتونيم همديگه رو بفهميم... ميدوني، گاهي اوقات يه بغض سنگين راه گلومو مي بنده انگار مي خواد منفجرم کنه، اما همون موقع به خودم نهيب مي زنم: که چي؟ براي چي بايد مشکلات بين ما رو ديگران بدونند؟ ناسلامتي ما خودمون مثل دو تا آدم عاقل مي تونيم مسائل مون رو حل کنيم و نذاريم اين و اون واسه ما برنامه ريزي کنن. براي همين، حالا سعي مي کنم اشک هامو پاک کنم، احساساتم رو بذارم کنار... عين يک تکه سنگ سياه بشينم درد دلم رو به تو بگم... ولي تو رو خدا قول بده نوشته مو تا آخرش بخوني و وسط هاي نامه هي خميازه نکشي و بگي اه اين ديگه چي مي گه... تازه نمي خوام تو هم گريه کني که تاب ديدن اشک ها تو ندارم، من تو اين دنيا فقط آرزو دارم که رو سنگ قبرم بنويسي (اينجا مجال گريه نيست. هر کسي خواست گريه کنه فقط بره چند ساعتي شبکه بين المللي سهند رو نگاه کنه) همين! خواسته زياديه؟!

علي جان! مي دوني من ديگه بريدم، طاقتم طاق شده. چقدر بايد تمسخرهاي اين و اون رو تحمل کنم؟ تا کي بايد نيشخند و کنايه ببينم؟ تا کي بايد خبر موفقيت تو رو از اردبيل، اروميه، تهران و حتي برون مرزي بشنوم که بگن علي گل کاشت، کاري کرد کارستان و...

حقيقتش اولش يه کم هم حسوديم شد. ضجه زدم و رفتم سقاخونه شمع روشن کردم که خدايا از اين علي نگذر که اينجا منو مچل کرده و رفته با از ما بهترها مي پلکه. اما باز هم دلم نيومد نفرينت کنم. تموم اين مدت هول و ولام از اين بود که تو رو از ياد ببرم ولي تو نترسيدي و به سادگي به قلبم پا گذاشتي... آره، بخدا تموم دغدغه ام همين بود... ديگه هيچ فرقي نمي کرد اگر دل من هم مثل دل تو سنگ مي شد اونقدر خودم رو بي رحم جلوه مي دادم که حتي اگر تو پشت بام همه خونه ها پر از ديش هاي بزرگ مي شد باز هم نمي گفتم دستان چه کسي برايت ياس و انار و کبوتر آورده...

مي دوني عزيزم، هيچي مثل يه مسافرت بدون وداع زجر آور نيست. بي انصاف! بي خداحافظي گذاشتي رفتي و من ساده لوح به انتهاي اين راه عاشقانه منتظر نشستم اما جلوی حريفان لام تا کام جيک نزدم. فقط صبر کردم و گفتم خوب علي سرش شلوغه اما بي وفا نيست... صادقانه بگم وقتي از اون ور مرز خبرت اومد دلم هري ريخت اما بعدش خودم رو دلداري دادم نه بابا اون هرجا باشه محاله خاطرات گذشته شو فراموش کنه... به دلم برات بود که عشق بين ما با عوض شدن شغلت از بين نمي ره...

حق داري برام بخندي و فکر کني ديونه شده ام. نه بخدا ديوونه نيستم اما از بي سليقگي اين ور پريده، بهرام حميدي، دلم خون شده. کاش مي شد قلبم را مي شکافتي تا شرحه شرحه حقارت هايي را که تو اين همه مدت اونجا بيتوته کرده رو ببيني. هميشه ياد گذشته ها عاصيم مي کنه... يادته تو اون زمان دور دورا چه معرکه بودي؟ اون وقتها من يه بچه هفت هشت ساله بودم... با کلي ادا و اطوار کودکي... اما دو هفته تموم صبر مي کردم که جمعه صبح از راه برسه و برنامه «اسلام غنچه لري» شروع بشه... و بعدش من با همسن و سالهاي خودم دوباره تو مدرسه دو هفته تموم موسيقي آغازشو با دهانمون تقليد کنيم و مست بشيم و پرواز کنيم تا اوج و دوباره دو هفته انتظار ديگه... مي دوني که انتظار چه سخته؟ دو هفته انتظار شيرين واسه ديدن اسلام غنچه لري... تازه بعضي کارتون ها هم که به ترکي دوبله مي شد و کلي بامزه تر مي شد و من با خواهر کوچکم کلي ريسه مي رفتيم...

حالا بعد از اين همه مدت چند روز قبل رفتم تو اين سهند وامونده برنامه کودک رو ببينم، ديدم دو تا نره غول دارن اداي عمو پورنگ رو در مي آرن و چند تا بچه کوچولو رو هم تو استوديو زنداني کرده اند و اونها هم هاج و واج خميازه مي کشند. تو رو خدا خودت قضاوت کن، من که توقعي از زندگي با تو ندارم من به يه تلويزيون سياه و سفيد 14 اينچ با همون انتظار دو هفته اي راضي ام... به خدا سايه تو بالاي سرم باشه واسم کفايت داره.

علي جون! من به تو افتخار مي کنم. شنيدم مي خواي دم مافياهاي داخل سهند رو قيچي کني... آي دلم خنک شد. رفتم برات ختم انعام گرفتم بلکه خدا هم کمکت کنه... آخه مي دوني چند وقت پيش شنيدم که اون قبليه، سهند رو عين ارث پدريش بين اهالي روستاي بالا و پايين قسمت کرده و تازه اين وراث هم نه ملاحظه اون بدبخت رو دارن و نه به فکر آبروي تو هستند. آخ که اين هنربندها با کج سليقگي هاشون گوشت تنمون رو لرزوندن.

 راستي يادم رفت بگم ديشب خواب ديدم تو با لباس سفيد دامادي نشستي و صمد و ممد مثل دو تا فرشته دورت مي گردن و هوشي جون هم واست هي آب قند مي آره و تو نمي خوري... از خواب پريدم تعبيرشو از عمه ياسي پرسيدم. گفت: حتماً تا اول ماه آينده يه برنامه مزخرف با شرکت اين سه نفر پخش مي شه...

راستي چرا تو اين گزارشهاتون به جاي خبرنگار از پايه ميکروفون استفاده نمي کنيد؟ هم خرجش کمتره و هم اينکه هيکل نخراشيده اين ها رو مجبور به ديدن نمي شيم... تازه اينها که در حين گزارش کاري نمي کنن فقط سرشون رو تکون مي دن که اين تکان دادن بلانسبت تو نباشه چه توفير داره؟ عزيز دلم! از همه اينا بگذريم مي خوام يه اعتراف بکنم ولي بايد درکم کني که اگر منظورم رو ندوني يا خودت رو به کوچه علي چپ بزني به خدا نمي بخشمت... آره... من يه جايي کم آوردم و ثابت قدم نبود... من نخواسته اسير احساسات شده و به عشقمون خيانت کردم... ولي بخدا آدم جائزالخطاست. شيطون گولم زد. نفهمديم و بعد از ديدن ويژه برنامه ديشب، کلي فحش نثار تو و باعث و باني اين سهند دربدر کردم البته همش تقصير مجري برنامه هست ها... از بس تو هر برنامه اي نخود آش شده با اداهاي سکر آور جلفش... بخدا اين يارو وريشن داره. فکر مي کنه با کت و شلوار پوشيدن مي شه ژست کارشناس را جلوه داده و با دري وري گفتن طنز رو ادا کرد... منو بابت اين که بهت ناسزا گفتم ببخش که تقصير دلم بود...

علي جان! حالا از اين حرفها بگذريم. مرگ من تو اون مرکز اردبيل يه فرد اعلاي خوشگل و باسواد سراغ نداشتي واسمون سوغات بياري که اينجا بذاريم ور دل سهند و شبهامونو به عشقش حال کنيم؟ البته بگم ها اون يکي مجري هات هم تحفه ای نيستند که بشه گذاشت جلوی مهمون. اون از ترکي حرف زدونشون که قربونش برم با گويش و لهجه تمام ترک زبانان دنيا فرق داره و از برکات هنر هم که بي مايه فطير بوده و فقط براي تقارن داخل استوديو مناسبند و البته جاي گلدان... ولي بازم مي گم من تا تو رو دارم دلم قرصه که همه چيز درست مي شه... تو که هيچ موقع حرف منو زمين نيانداختي اين دفعه هم گلي به جمالت جلوی اين جماعت کنف نکني منو ها...

محبويم! اينک در اين جولان سهمگين حريفان عشق اگر به من رحم نداري و از عشق پاکم همچون امواج خروشان مي گذري پس به اين سهند نوپا رحم نما که آينده ساز اين سرا بوده و تازه مي خواد زير دست اين پدرخوانده ها قد بکشه. ديگه تو اين میانه بحث من و تو نيست که بخواهيم با سليقه شخصي، نظر سنجي، روابط عمومي و من بميرم و تو بميري زندگي مونو سر کنيم... از ما گذشته ولي بايد شش دانگ حواسمون پي اين طفل معصوم سهند باشه که الان دنيا منتظر پروازشه... مي فهمي چي مي گم؟

من به خاطر سهند رو تموم جووني ام پا مي ذارم و نمي گويم که اي عشق همه بهونه از توست! ولي نمي خوام وقتي همسايه ها پز PMC و SHOW TV را مي دن مثل مجري هاي تو، فقط سرمو تکون بدم. به خدا اين انتظار در مقابل عشق پاک من خيلي بي اهميته. اون همه انتظارات و مشکلاتي را که به خاطر تولد سهند کشيدم در مقابل اين حرفا ارزشي نداره. ولي بازم مي گم من تو اين دنيا به لبخند عاشقانه تو شادم مرا لايق ضيافت حضورت کن... ضمناً از طرف من تمام قد مقابل آينه صداقت ايستاده و خودت را يک ماچ آب دار فرما...

 قربونت، عاشق نافرجام

پ ن : چاپ هفته نامه آذر پیام مورخه ۲۲/۵/۸۷

 

+ نوشته شده توسط فرهاد باغشمال در 87/06/03 و ساعت 13:50 |