تبليغاتX
ایپک / نوشته های فرهاد باغشمال

 

    توضيح مترجم ! : چندي قبل به پيروي از شعر نغز و زيباي (  " مي خوام برم دريا کنار ـ دريا کنار چقدر قشنگه " ) گذرم به درياي هميشه خزر افتاد . در حال قدم زدن بر ساحل نيلگون آن بودم که امواج دريا شيشه بطري دربسته‌اي را بسويم ‌آورد . داخل بطري صفحاتي منتسب به مارکوپولو فقيد بود که در سال 1260م در باب سفرنامه تبريز نگاشته است . با آن‌که از مدت نگارش آن سال‌ها مي‌گذرد اما همچنان بوي تازگي و بداعت در متن حس مي‌شود لذا ترجمه و درج آن‌ را خالي از لطف نديدم . لازم به ذکر است از آن‌‌جا که زبان‌هاي خارجي ناقص و ابتر هستند مجبور شدم که برخي کلمات را بدان بيافزايم که براي حفظ امانت و رسالت ترجمگي ! آنها را داخل پرانتز (  ) گذاشته‌ام . در ضمن لال شوم اگه دروغ گفته باشم .

 

بونژو مسيو ( اين جمله فرانسوي مترادف فارسي ندارد چيزي تو مايه‌هاي ايول ، دمت گرم داداش ، خرابتم )

اما بعد ... عارض مي‌دارد بنده حقير ، مارکوپولو اهل دهستان ونيز ، از بزرگان پرطمطراق جهانگردي و توريستي که از تصدق سر پدر مايه‌دار و غم بي‌خيالي به صرافت دنياگردي مبتلايم . در اين سياحي‌ و مسافرت‌ها قصبات ، قريه‌ها و ‍city ( نوعي روستاي بزرگ که آسفالت شده ) فراواني را به وسيله قاطر و چارپا (دور از حضور )، ماشين اسب بخار ( همان مترو قرن 21 ) ، فايطون و درشکه ( نوعي خط واحد سنتي ) ، اتومبيل ( خودرو ملي ترجيحا سمند ) و بالون ( توپولوف دست دوم روسي ) گشته‌ام . از سمرقند و بخارا گرفته تا آسياي دور ، چين و حتي کشور دوست و برادر افغانستان را ديده و تجربيات فراوان اکتساب فرموده‌ام . باري فرانسه با انقلاب کبير در پيتي‌اش ، آمريکاي جهان‌خوار ، بريتانياي حيله‌گر و مسکو را سياحت نموده و به طرفه‌العيني به همه کوي و برزن‌شان آشنايم که گويي محله خودمان است و از خوشبختي دوستاني گران‌سنگ نيز در تمام اين ممالک يافتم که از جان برايم عزيزترند و اگر شبي نصف شبي زنگ زده و بگوم براي فردا چک دارم با پا که نه ، بلکه با سر برايم وجوهي حواله چاپاري ( حساب جاري اينترنتي ) مي‌فرستند . زياده از حد سرتان را درد نياورم که غرض از مرقومه ذکر مناقب بلد پرگهر تبريز است که در سفرمان گذر بر اين City (نوعي روستاي بزرگ که آسفالت شده ) اوفتاد :

ولايت تبريز يا همان New City Tabriz بين فلات پامير و تبت در شمال‌غرب ايران واقع شده ، از شمال به کوه‌هاي سرخاب ( عينالي ) ، از جنوب به سهند ( فاز 1و2و3 ) و از اين ور بهRailway  ( همان راه‌آهن ) و از آن ور به دروازه تهران مختوم است . زبان مردم آن ترکي است ولي سوسول ماماني‌هاي يافت شوند که فرزندان‌شان به " سو " مي‌گويند Water .

 آن‌گونه که بين توده عوام و کتب تواريخ مشهود است اين منطقه را 1th City  ( شهر اولين‌ها ) گويند که گويي در همه احوال گوي رقابت از کليه بلاد و قصبات مجاور ربوده‌اند ( مترجم در اين مورد توضيحي ندارد چرا که دماغ دروغگو به بيني پينوکيو شبيه مي‌شود ) ...

مشخصات City Bilding (شهر سازي ) آن بسيار جالب‌مند است از کوي و برزن و کوچه‌هاي نامنظم دوخته شده گرفته تا خيابان‌هاي قير اندود ( آسفالت خودمان ) که اين قيرها به غايت چهل تکه هستند ( شايد منظور مارکوپولو دست‌انداز است که در آن زمان در برخي خيابانها و درشکه‌روها گاهي دست‌انداز ديده مي‌شد . اين دست‌اندازها از 5 قرن پيش منسوخ شده است .)

سپوران اين شهر به لباسهاي مختلف‌الشکل ملونند از زرد هويجي گرفته تا نارنجي آسماني و فسفري و حتي لباس نظامي (!؟) ، جوي‌هاي مملو از زباله و آشغال و غذاي مانده از شب مردم به مناعت طبع و خوش‌خوراکي مردمانش حکايت دارد و در اين بين موش‌ها در تاريکي شب در اين آب‌روها ( علي‌الخصوص ميدان قطب ) جشن و پايکوبي دارند شگرف .

Managerها ( مديران نوين ) و متوليان امور اين بلاد آن‌چنان خود را وقف پرسش‌ها و مسائل عام و خاص فرمود‌ه‌اند که گويي پروژه عريض و طويل " تکريم ارباب رجوع " در اينCity  ( نوعي روستاي بزرگ که آسفالت شده ) بينان نهاده شده است که حتي بنده به جهت کنجکاوي ( همان فضولي ) به يکي از ادارات سر زده و از نزديک به دو ديده شاهد سرگرداني و پريشاني مردم شده و سبب را جويا گشتم که از بين خلايق ، جوانکي گستاخ با عصبانيت ندا فرمود که آقاي رييس با Manager ها ( همان مديران ) جلسه دارند ( منظور از جلسهGame  بازي است که در آن زمان مرسوم بوده ) و ادامه داد که آقاي رييس مشغول رتق و فتق امورند به وسيله ديالوگ اينترنتي به طنازي وفور ( همان چت امروزي /  Chat ) . باري در اين مورد روده درازي بيشتر را نشايد که تکرار مکررات است و اين شهر را مهد اولين‌ها گويند به کلهم جوانب .  

 

ناگفته نماند که نکته جالب و به ياد ماندني مسافرت‌ها و جهانگردي‌هاي اينجانب به ممالک مختلف ، Center City ( مرکز روستاي آسفالت شده ) آن مي باشد که در هر بلادي مرکز آن مزين است به مجسمه ، پيکره ، تصوير ، تنديس و يا لوح يادبود رجال ادبي و سياسي و مبازران آزاديخواهي آن قوم ، و  در همه جا به آن نماد و نشانه بلاد مذکور شهره و شناخته مي‌شود اما آن‌جا حيرانيم مضاعف گشت که در مرکز اين بلاد موسوم به ساعات قاباغي ( ميدان ساعت ) حوضي بزرگ بنام " حوض مناسبتي " است که هر ننه مرده‌اي و به هر مناسبتي و از ظن خود آن را مزين مي‌فرمايد از کيک تولد صد سالگي گرفته تا شب يلدا ، چهارشنبه سوري ، هفت سين و هفت ترقه به نهـايت مسخره و کج سليقگي که صد رحمت به فلکه جلال آباد کشور دوست و برادر افغانستـان .  

 ساعات قاباغي

 که البته در اين فقره نگراني عوام‌الناس از آن است که مبادا اين حوض به بخش خصوصي واگذار گردد که خدا را چه ديدي ، فردا پس فردايي در تولد آقازاده‌‌ها تمثال تمام قد آنها به يک هفته در رهن حوض برآيد و مردم نگون‌بخت مجبور به تحمل ژست‌ها و افه‌هاي ناميزان ....

باري به مردمانش نهيب فرمودم که خوب به  Offer Box( صندوق پيشنهادات ) رييس بلديه عريضه اي مرقوم نماييد تا اين حوض مناسبتي را سر و سامان دهد . که ملت سخت برافروختند که اي مارکوي ذليل مرده اولا تو را چه به اين فضولي‌ها که از ينگه دنيا بلند شده و آمده‌اي براي ما زاکاس مي‌دهي و دوم آن‌که کليد صندوق پيشنهادات خيلي وقت است مفقود گشته و جستجوها براي يافتنش ثمري نداشته و به قولي آن صندوق سر کاري است ...

 

  

ـ توضيح موخره مترجم : هنوز فرصت ترجمه مابقي نامه را نداشتم اگر حوصله‌تان کشيد و دل و دماغي بود بعدا مي‌نويسم .

 

پ ن : چاپ هفته نامه آذرپیام 21/12/86

+ نوشته شده توسط فرهاد باغشمال در 86/12/11 و ساعت 12:42 |

    دو سه شب پيش يکي از علماي فقيد شهرمان را خواب ديدم ....به برکت چند سال همسايگي خوب مي شناختمش ، اعياد غدير کوچه‌مان غلغله مي شد و غريبه و آشنا براي دست‌بوسي جلو بيت‌شان صف مي‌بستند ... حاج آقا با سنگکي در دست آرام آرام مسير کوچه باريک را مي آمد که به سرعت خود را به ايشان رساندم تا سلامي دهم ... چند قدم عقب‌تر از ايشان همراهي‌اش نمودم ... هنوز نفسهاي آرامش را که با قدومش هماهنگ بود مي‌شنوم ... موقع خداحافظي گفتم : حاج آقا مي‌شه يه جمله يادگاري بهم بگيد؟ با صلابت خاصي به چشمانم خيره شد و فرمود " خدا را فراموش نکن " و اين جمله را چنان با ابهت و جديتي برايم نهيب زد که براي لحظه‌‌اي وجود خدا  را در کنارمان حس کردم .... تنم لرزيد ، خيس عرق شدم ... از خواب پريدم . دهانم خشک بود و سرم سنگين... به صرافت وتر و شفع افتادم ... اما شرمنده ! ... به چه رويي ؟ آمدم اتاق نشيمن گيج و منگ تلويزيون را روشن کردم دعاي سمات پخش مي شد ... نشستم ... حالم خوش نبود چه وقت خوابم برد ؟ ...     

    نمي دانم چرا اينقدر مبتلاي سجده سهو شده‌ام  ... تا دستها پي تکبير مي‌رود افکار دون در ذهن پيچيده و به هر ناکجا آباد سرک مي‌کشد غافل از قدقامت الصلوه ... وقتي خود را مي‌يابم که سلام آخر ادا شده ... و شک بين 4 و 5 يا 3 و 4  ... کمي فکر مشغول مي‌شود و با نماز احتياط مثلا يعني من (( هم‌المقربون )) مي شوم ! ... بزرگي مي‌گفت در نماز گمشده‌‌ها پيدا مي‌شود سعي کنيد گمشده اصلي را پيدا کنيد و جالب تر از آن را دکتر شريعتي فرمود : در شگفتم که سلام آغاز هر ديداري‌ست ولي در نماز پايان است، شايد اين بدين مناسبت است که پايان نماز بايد آغاز ديدار باشد .

    جايي خواندم که به حکم پيامبر ساختمان سازي در منا ممنوع است ( لا بناء في المنی ) شايد به خاطر اين‌که ذهن درگير ساخت و ساز بشري نباشد که بتواني بفهمي . اين اصرار براي درک و هبوط چيست ؟ چه ابرام که من خاکي ذليل ، دامن‌کشان به پي‌اش هروله کنم ؟ و بعد بر جمرات سه‌گانه بغرم .. به کدام بصيرت ؟ به اميد کدام حج اکبري ؟...

    دلم لک زده براي يک طواف باراني ... نمي داني چه حالي دارد قبل از نماز صبح که هنوز مسجد‌الحرام شلوغ نشده نيت طواف ببندي و در همان دور اول آرام آرام شبنم باران بر صورتت بزند، که بيدار شو غريبه ! ... انگار من خوشبخت‌ترين فرد زمينم ... چرا اين هفت دور زود به پايان رسيد ؟ .... هنوز پشت مقام ابراهيم نرسيده‌ام که مؤذن اذان مي‌گويد .... اصلا روح اسلام در اذان دميده شده و چه عالي اين جوان شعار اسلام را مي‌سرايد... بعد از نماز صبح به دور از خلق‌الله کنار باب علي ، مفاتيح را زير چفيه پنهان کرده و جوشن کبير را زمزمه مي‌کنم .... زير ناودان طلا مستقر بر سقف کعبه ، شلوغ است مردم هر کدام پي حاجتي هستند باران جمع شده بر سقف بيت‌الله‌الحرام از ناودان به آرامي مي‌ريزد و تشنگان بارگاه ملکوتي فرصت را مغتنم مي بينند تا به درک و ظرفيت‌شان ارتزاق نمايند ... در ذهنم جرقه‌اي مي زند ، خود را به زير ناودان مي‌رسانم به اميد حاجتي .... آرزويي .... ملکوت شش گوشه‌اي ...   

    دوست کهنه‌کاري قبل از تشرف سفارش کرد که " زيارت عاشورا " را ازبر کنم که در بقيع افاقه دارد ، در مدينه آن حس و حال نيامد ، که من عامي سر به هوا در لابلاي تاريخ مدينه‌النبي گير افتادم و تا بخود بجنبم وقت تمام شد ... اما در عرفات چرا ... اشهد انک قد اقمت الصلوه .... لعن الله امه قتلک ... لعن االله امه ظلمتک .... شنيدم که محبت اهل بيت چونان نقش بر سنگ در قلب شيعه محکوک است که آغاز و پايان هر چيز متبرک به اباعبدالله خوش‌تر است ... ياد جابر زائر افتادم ، اربعين حسين و زينب بلا کشيده اما سرافراز که مسافر شام است ...و دخترکي که در محاق مي‌نالد :

 

بابا پناهگاه جهان‌گسترت کجاست ـ از شام لشگر آمده سر لشگرت کجاست ؟

جانم قداي پيکر صد پاره توباد ـ  اي يادگار فاطمه بابا سرت کجاست ؟ ....

 

    و باز شريعتي مي‌نالد : که بزرگتر از حج شهادت است که حسين با نيمه تمام گذاشتن حج بسويش رفت تا به همه حج‌گذاران تاريخ ، نمازگزاران تاريخ ، مومنان سنت ابراهيمي بياموزد که اگر امامت نباشد و اگر رهبري نباشد و اگر هدف نباشد و اگر حسين نباشد و اگر يزيد باشد چرخيدن بر گرد خانه خدا با خانه بت مساوي است ....

 

 

+ نوشته شده توسط فرهاد باغشمال در 86/12/06 و ساعت 16:51 |