تبليغاتX
ایپک / نوشته های فرهاد باغشمال

1. ( دست نوشته های جمعه 13/3/84 )

عصر در مسجد شجره محرم شده و با اوتوبوس به راه افتادیم … صدای " لبیک اللهم لبیک " از کاروانهای مختلف بر فضا سیطره دارد …. نیمه شب به مکه رسیدیم . نزدیک اذان صبح و این که در مسجدالحرام تا ساعتی دیگر نماز صبح برگزار می شود و برای تازه واردهایی مثل من دشوار است ، پس به هتل رفتیم و چند ساعتی را محرم در اتاق هایمان ماندیم … این چند ساعت را با لباس احرام و محرم بودن ، بر همه چیز از آینه و عطر گرفته تا همسرت سخت نیست ، اما حسب عادت ممکن است نگاهت به آینه بیافتد و الخ … اتوبوس سر ساعت شش از جلو هتل برمان داشت تا به مسجدالحرام رساند …. هیجان توام با ترس وجودم را کرخ کرده ... صدای قلبم را می شنوم …. تمام بدنم خیس عرق است … طاها بی تابی می کند … هوا آن چنان که می گویند گرم نیست … گوشهایم گاها می گیرد  … گویی صحرای محشر است زن و مرد در هم لولیده اند … انگار همه دنبال گم شده ای هستند …. حاج آقا احمدیان ( روحانی کاروان ) تمام تلاشش را می کند که اعمال درست انجام شود … پله های مسجد را پایین رفتیم … نگاهم به روبرو گره می خورد … قطره ای داغ از قلبم می غلطد …. دیدن کعبه و نوشتن از حس و حالش را نمی توانم … واژه ای برایش ندارم … ادبیات ذهنی ام هنگ کرده … لباس احرامم خیس عرق است … در حرم انبیا و ائمه موقع ورود سلام می دهیم : السلام علیک یا … حالا چه ؟ به که سلام دهم ؟ به خدا ؟ مگر جدای از من بوده که حالا سلامش دهم ؟ حیرانم … چه ذکری بگویم ؟ تمام اذکارم به تهی رفته اند … دهانم خشک شده … حاج آقا احمدیان متوجهم شد طاها را نگه می دارد تا سجده شکر کنم . .. 

 

2. ( برای عید قربان ، روز امتحان )

روز هشتم خواب دید که فرزندش را ذبح نموده ... این رویا در شب نهم نیز تکرار … تکرار ... هفت خوان آزمایشات را گذرانده از خانه آزر بت تراش تا بنا کعبه ، بت شکنی ، نمرود ستیزی ، عبور از منجنیق آتش ، نبرد با ابلیس ، هجرت و آوارگی زن و بچه ، تنهایی ، … و اینک عرفات و فرمان ذبح اسماعیل ؟! ... بی درنگ تیغ را بر حلقوم اسماعیل می فشرد ... اما تیغ نمی برد ، حتی آن قدر مصمم به اجرای فرمان الهی است که تیغ بر گردن اسماعیل خط و رد می اندازد اما نمی برد .... و حالا ، از تمام آزمایشات لم یزلی مقبول … موفق …. در تمام مراحل کافی بود شک و تردید کند ، خود را بسان من توجیه کند … سرش را برگرداند ... آن وقت دیگر خلیل نمی شد ... و به قول شریعتی بزرگ کسی قادر است ابلیس را به زانو در آورد که اول از بند اسماعیل خویش آزاد شود …. و همو می فرماید :

 

 

و تو سرزمین خویش را منطقه حرم کن، که در منطقه حرمی

عصر خویش را زمان حرام کن ، که در زمان حرامی ،

و زمین را مسجدالحرام کن ، که در مسجدالحرامی ،

که : زمین مسجد خداوند است …

و می بینی که : نیست !

 کعبه

 

پ ن : مطلب فوق به تاریخ ۲۹/۹/۸۶ در روزنامه سرخاب نیز چاپ شده است .  

+ نوشته شده توسط فرهاد باغشمال در 86/09/27 و ساعت 19:36 |

مقدمه : این نوشته را چند روز قبل لابلای یکی از کتب دوران دانشجویی ام یافتم . 

 

 نه سال قبل 11/9/77

الان ساعت 18/4 بعد از ظهر ، حمید در حال نماز خواندن است . امید جلو تلویزیون دراز کشیده و برنامه کودک نگاه می کند یک قوری چای هم جلوش گذاشته و با پیاله چایی می خورد و ضمنا سیگار هم می کشد ( رابطه برنامه کودک و سیگار را نمی دانم ) . روزه ام چیزی به اذان مغرب نمانده حسین چند روز پیش کتاب " فربه تر از ایدئولوژی " را داده تا در دو هفته بخوانم ولی نمی رسم باید پس بدهم و زمان دیگری امانت بگیرم . بچه ها رابطه من و حسین را شمس و مولانا نامیده اند . غریب هم نگفته اند حسین نعمتی است که خدا در این برهه نصیبم کرده ، چگونه خواندن و چه خواندن را از او آموخته ام . شام امشب با منه ...  برنج خیس کرده ام ... به کمال زنگ زدم که آمدنی تن ماهی بخره ، یه کم هم سیب زمینی سرخ می کنم ( اگه حوصله داشتم ) ... حمید نمازش را تمام کرد و مستقیم رفت از جلو پنجره پاسورها را برداشت و شروع به گرفتن فال کرد ( تعقیبات پس از نماز ) . فردا من و حمید کلاس نداریم ولی امید چرا ( با خانم مهندس نگهداری فیریک دارد ) ... پس فردا امتحان میان ترم ساختمان داده هاست و مکافات ... اصلا کل کلاسهای مهندس پلویی مکافاته ... تنفس در کلاسهاش خیلی سنگینه ... نمی دونم کمال کجا مونده امروز پیداش نیست ... خیلی بهش عادت کردیم ... امید و حمید نقشه ریخته اند تا سبیلهای کمال را بزنند ( حتی شده به زور ) اما بعید می دانم کمال این سبیل پوآوریی اش را با سلطنت سلیمان عوض نمی کند . جزوه مدار منطقی ام دست آرش است ظهری رفتم ازش بگیرم ... از شدت دود سیگار نتوانستم وارد اتاقش شوم عاشق شده و کرشمه معشوق مجنونترش ... ( این آخرش یه کاری دست خودش می ده ... )

دیشب تا دیر وقت چهار نفری حکم بازی کردیم من با حمید بودم و امید با کمال . آخر سر هم اونها باختند و 2 نصف شب فرستادیم تا هندونه بخرند ( خریت در چله زمستان) ... هندونه گرون بود یا گیر نیاوردند پرتقال و پشمک خریدن و ایضا سیگار ( تو این برهوت آخرش معتادمون می کنند ... )

اتاق بغلی مان 4 دبیر فیزیک هستند که دوره طرح شان را می گذرانند حیف که کم می بینمشان . روزهای حضورم در اینجا برعکس روزهای حضور آنهاست . دیروز دو نفرشان مهمانمان بودند ... بچه ده هستند و خیلی باحال و با صداقت و در عین حال باسواد . یکیش از دوم خردادی های دو آتشه است و زمان دانشجویی گویا رییس انجمن بوده و قس علیهذا ... دیگری از ترکهای متعصبه و مدام از حق و حقوق ترکها دفاع می کنه قرار شده تعطیلات نوروز باهم باشیم و رسم الخط ترکی رو یادم بده ...

حمید کنجکاو نوشته هایم شده ... سرک می کشد ولی من نوشته ها را مخفی کردم ( چرا ؟) صدای درب می آید ، حمید برای باز کردن رفت ... امید جلو تلویزیون خوابش برده ... کمال با سرو صدا آمد میوه و تن ماهی خریده . خوشحاله چون برای درس مهندس نجفی که با امید هم گروهه جزوه و منبع گیر آورده . فاتحانه با داد و هوار به طرف امید می رود ... امید چرتش پاره شده و چشمهایش یک کاسه خون ...  

 

... و امروز 20/9/86 ( 9 سال بعد )

ـ امید ازدواج کرده و در یک شرکت دولتی در تهران برنامه نویس است و ضمنا یک کافی نت هم دارد .

ـ حمید ازدواج کرده و یک دختر 4-3 ماهه داره و افسر یکی از ارگانها است .

ـ کمال مجرده و شغل بساز و بفروشی می کنه حالا برای خودش یه زمین خواره ( ! ) الان هم با مادرش تو سفر حج تمتع هستش ( حجکم مقبول )

آرش : دو ترم مشروط شد و اخراج . دیگه ندیدمش ...

ـ حسین ازدواج کرده یه دختر 5-4 ساله داره ، وکیل دادگستریه موبایلش معمولا جواب نمی ده ... و برای دیدنش باید از قبل وقت بگیری ( هر چند با من اینگونه نیست و گاهی مواقع قرار قهوه خانه داریم )

ـ بنده حقیر هم که :  ایپک نویس پاپتی ...

 

فردا  20/9/95 ( 9 سال بعد ) :

بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین ...یا همان ناگهان زود دیر می شود . 

+ نوشته شده توسط فرهاد باغشمال در 86/09/21 و ساعت 17:41 |
         دست خط صادق هدایت

صادق هدایت خطاب به برادرش محمود

پاریس 3 مه 28 (1) خیابان خاقانی

خدمت جناب مستطاب اجل اکرم آقای میرزا محمودخان هدایت دام اقباله

تصدقت گردم نمیدانم عجالتا چه بنویسم یک دیوانگی کردم به خیر گذشت (2) بعد مفصلا شرحش را خواهم نوشت مزاجا سلامت هستم هرچه پول داشتم بمصرف رسانیده ام چیزی که هست یک اشتباه کاری در سفارت شده و انتظام (3) بیچاره در زحمت افتاد پریروز پیش اخوی عیسی خان (4) بودم و مزاحم ایشان هم شدم زیاده قربانت (۵) امضا (۶)

 

پی نوشت :

(1) سیزدهم اردیبهشت 1307

(2)  اشاره به خودکشی اول هدایت که قصد داشت خود را در رودخانه غرق کند ولی نجات یافت.

(3)  نصراله انتظام کارمند سفارت ایران در پاریس

(4)  عیسی هدایت

(5) این کارت پستال بسیار معروف و مهم است چون به ندرت او به این حادثه خودکشی اشاره نموده است .

(6)  آلبوم داریوش هدایت . 

 

+ نوشته شده توسط فرهاد باغشمال در 86/09/15 و ساعت 7:54 |

یادآوری ( پست مورخه ۲۶/۶/۸۶ ) : تبریز در مجاورت دو خط گسله ( شمال تبریز و گسل آذرشهر ) قرار دارد . در واقع کمربند شمالی تبریز از سمت فرودگاه تا بزرگراه پاسداران ـ فهمیده ـ باغمیشه ـ ولیعصر ـ رشدیه روی گسل زلزله می باشد . این اطلاعات برای همه مردم تبریز اظهر من الشمس بوده و تقریبا به یک صحبت معمولی ( اما خطرناک ) تبدیل شده ولی با این همه اطلاعات و با وجود اخطارهای شدید کارشناسان امر ، ساخت و ساز مسکن ( بالاخص مجتمع های آپارتمانی و برج ) در این مناطق بسیار بوده و رونق قیمت مسکن نیز از سایر مناطق بالاتــــــر  !!

۱- قبلا در مورد زلزله تبریز ، وضعیت  گسل ها ، ساخت وسازها نوشته ام . اما مکررا و در ۲۰ ساعت گذشته چهار بار تبریز لرزیده و بنا به نظر کارشناسان این لرزش ها حکایت از فعال شدن گسل تبریز است . در این بین با داغ شدن بازار شایعات و پیش بینی های متحیر العقول کوچه بازاری ، ترس مردم لحظه به لحظه فزونی یافته است . امر حائز اهمیت در این میان همان بحث ذکر شده قبلی است ، نگرانی همشهری ها از ساکنین روی گسل ( علی الخصوص شهرک باغمیشه ) که توجه و نگاه تازه ای را می طلبد . من به عنوان یک شهروند در این مقطع حداقل انتظارم از مسئولین شهری این است که وقوع این بلای طبیعی را به فال نیک گرفته و به موضوع از سر شوخی و  امثالهم نگاه نکنند ، حداقل مجوزهای ساخت وساز بعدی را به این مناطق نداده و تمهیدات لازم و التزام سازندگان به رعایت استاندارهای زلزله را تشدید نمایند چرا که به عقیده کارشناسان و با واقع شدن تبریز بر روی گسل زلزله و فعال شدن آنها در این برهه ، امکان وجود زلزله های بعدی در هر آن غیر منتظره نیست . 

۲- بحث بعدی " فقدان مدیریت بحران " در چنین مقاطعی است . دیروز شاهد بودیم که در این کلان شهر با آن همه قدمت و ادعا به واسطه زلزله ۴ ریشتری برق شهری و کلیه خطوط مخابراتی ( اعم از ثابت ، همراه اول ، ایران سل ) قطع شد ، چند ماه قبل و به واسطه بارش چند ساعته باران سیل جاری شد و .... که تمام این مثالها حکایت از این دارد که مسولین نه تنها انتظار و آمادگی هیچ اقدامی را ندارند بلکه بیشتر از مردم عادی خود را گم می کنند که نگاه نو به این باب امر ضروری مرتبط با جان مردم است .

۳- بحث اطلاع رسانی و  آموزش هم که جای خود داشته ، اظهر من الشمس و تکرار مکررات است .

۴- من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم ... (  کو  گوش شنوا ؟ )

 

مطالب مرتبط : ( بر روی گزینه مورد نظر کلیک نمایید )

زلزله مورخه 25/6/86

صدای پای زلزله در تبریز

گسل شمال تبریز

ـ تصاویری از ساخت و ساز در حریم گسل شمال تبریز

 

+ نوشته شده توسط فرهاد باغشمال در 86/09/11 و ساعت 17:39 |

1. این روزها مقارن با هفته بسیج است . برای بسیجی های قدیمی و جبهه رفته ها واژه بسیج و شهادت دو واژه نورانی پر از خاطرات ریز و درشت است که  آسایش و آبروی امروزمان را مدیون آنهاییم ...به زعم من بسیجی بودن به ثبت نام ، اخذ کارت بسیجی ، حمل سلاح ، پوشیدن لباس فرم ، شرکت در مانورها ، رفت و آمد در پایگاهها نیست . بسجی واقعی فارغ از پوشش ، قیافه و چهره است . برای بسیجی نباید میدان نبرد مشخصی متصور شد . همه ما اگر می خواهیم به این نشان مقدس نائل شویم باید اندیشه هایمان را بسیجی کنیم . خلوص نیت و جلب رضایت پروردگار در پرتو اندیشه تابناک بسیجی جامعه را به مدینه فاضله نزدیک می کند . جامعه ای که از مدینه النبی آغاز شده ....

 

2. نظر سنجی پیرامون برنامه های صدا و سیمای مرکز تبریز را به همت تمامی هم استانی های عزیز به پایان بردم . نا گفته نماند که غرض اصلی از این نظرسنجی تحقیقی برای پایان نامه یکی از دوستانم بود و در کنار آن گریزی برای دغدغه های خودم ... با وجود آن که حرفها و انتقادات زیادی برای نوشتن آماده کرده بودم ولی همه آنها را به محاق سپرده و به زبان آمار " ناب ترین ناگفته ها " را ارائه می کنم .

در پایان از همه دوستان محترمی که ارائه نظر مکتوب نمودند ولی بنده بنا به عللی نظراتشان را به نمایش عموم نگذاشتم خاضعانه پوزش می طلبم . هر چند که سعی کردم با ارسال ایمیل نهایت صداقت و تشکر خود را ابراز دارم . ( بقیه در ادامه مطلب )


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرهاد باغشمال در 86/09/06 و ساعت 13:7 |