در جريان مشروطه و در نزاعي تن به تن ستارخان با تعدادی از نيروهايش مجبور به عقب نشينی مي شو.د . يکی از سربازانش در اين ميان زخمی شده و از بقيه دور مي افتد . ستارخان در زير باران آتش برمي گردد تا به او کمک نمايد ... ستارخان دست سرباز را می گيرد تا او را بلند کند . سرباز فرياد مي کشد که : به من دست نزن ، من نامحرمم ... من يک زنم و برای دفاع از آذربايجان خود را گريم کرده ام ... چشمان ستارخان پر از اشک مي شود و مي گويد :وای بر رجاله های آذربايجان که عورتهايشان برای دفاع از مشروطه برخاسته اند و خود در گوشه خانه خزيده اند .
+ نوشته شده توسط فرهاد باغشمال در 85/04/15 و ساعت
16:15 |
