غرض ما ورود گفتمان فرهنگ و اندیشه و تخصص بود به شورا.
اما عجالتا رژ لب و سایه پلک و فرموژه دغدغه بسیاری از همشهریان هست و ما باید برویم سماق بمکیم.
برچسبها: تبلیغات بانوان در شورای شهر
***
بی آن که بخواهیم موضع انتقادی و بدبینانه نسبت به عملکرد ادوار گذشته شورای اسلامی شهر تبریز داشته باشیم، دست کم در این موضوع اتفاق نظر داریم که این شورا (در همه ادوار) برای امور فرهنگی و هنری شهر فاقد برنامه خاصی بوده و یا لااقل اهمیت و اولویتی برای طرح این موضوعات نداشته است.
دلایل بسیاری را برای عدم تحقق موارد مذکور می توان شمرد که مهمترین آن، همانا نداشتن «گفتمان فرهنگی» نزد اعضای شورای شهر است. گواه این امر نیز اولا کارنامه آن ها از ابتدای تاسیس شوراها تاکنون بوده که نمی توانند مورد مشخصی از بناگذاری و ترویج مسائل فرهنگی که شورای اسلامی شهر باعث و بانی آن بوده را بر شمرند، و ثانیا رفتار فعلی اکثریت داوطلبین شورای شهر موید ادعاست که جملگی بر تخصص ها و تجربه های مختلف کاری، مدیریتی، مهندسی، همچون مبلمان شهری، آبادانی خیابان ها، ساختمان سازی و... تکیه دارند و توگویی صرفا با کنار هم گذاشتن سخت افزارهای زندگی در کلانشهر می توان راحتی و آسایش خیال را به همشهریان به ارمغان آورد.
بر همه ما مشخص است که در کنار همه نیازهای مادی و لوازم فیزیکی زیستن در یک شهر، پرداخت به مسائل فکری و فرهنگی ـ هنری از شاخصه های انتخاب اعضای شورا شهر بوده و بدین سبب ضرورت وجود کمیسیون فرهنگی شواری شهر توسط قانون گذار تشخیص داده شده است.
کمیسیون فرهنگی قوی در یک شورای شهر به عنوان اتاق فکر تولید جریانات و اتفاقات فرهنگی نقش اساسی را ایفا می کند که به یقین در تحقق و تشکیل کمیسیون فرهنگی قوی، وجود اعضایی با تخصص های فرهنگی و هنری لازم و ضروری است.
مثال واضح این امر را می توان در طریق مقام معظم رهبری جستجو کرد. همه ما بر این نکته اتفاق نظر داریم که مقام معظم رهبری در کنار رهبری سیاسی و دینی کشور، به عنوان یک انسان فرهنگی و ادبی شناخته می شوند که به خصوص در حوزه ادبیات (شعر و داستان) صاحب نظر می باشند. به گواه بسیاری از منتقدین، ایشان دست کم ادبیات مدرن و کلاسیک ایران را در طول یک صد سال اخیر مطالعه نموده و به عنوان منتقد جدی این امر می باشند که تشکیل جلسات شعر نزد ایشان و نقد ادبی برخی اشعارِ شعرای حاضر در مجلس توسط معظم له و یا تاکید و تشویق مردم به مطالعه برخی کتب ( مثل دا و نورالدین پسر ایران ) گواه این امر است. به جرات می توان ادعا کرد که اگر جریان شعر بعد از انقلاب به حد اعلا پیشرفت نموده و شاعران گران سنگی همچون قیصر امین پور، سلمان هراتی، احمد عزیزی و ... را پرورش داده، محصول تفکر و اولویت گذاری مقام معظم رهبری به مسئله فرهنگ و ادبیات بوده است.
همین موضوع در ارتباط با قرآن مطرح است. افراد هم سن نگارنده که دهه شصت را در دبستان ها می گذراندند به خوبی به یاد دارد که در آن سال ها، الگوی یادگیری قرآن برای ما صرفا به شنیدن تلاوت های استاد عبدالباسط خلاصه می شد. به برکت اندیشه و گفتمان قرآنی مقام معظم رهبری، طولی نکشید که دارالقرآن های کشور توسعه یافت و اساتید ممتاز بین المللی تحویل جامعه دینی کشور شد و تلاوت های قاریان جوان و برتر قرآنی کشور سرمشق فرزندان مان گردید و به اصطلاح ما را از تلاوت های اساتید مصری و غالبا سنی بی نیاز کرد.
این دو مثال به این جهت آورده شد تا نقش و تاثیر وجود گفتمان نزد مسئولین را بیان دارد که چه خروجی هایی را می تواند رقم بزند.
قصد موج سواری انتخاباتی از این نوشته استنباط نشود، وقتی غایت تفکر و تعریف کمیسیون فرهنگی از فرهنگ، همانا حمایت از تیم فوتبال شهر می باشد، وقتی اعضای کمسیون فرق بین روزنامه و روزینامه را نمی دانند، وقتی اعضای یک شورا به خبرنگار، بازیگر تئاتر و تلویزیون، هنرمند موسیقیایی و غیره صرفا به عنوان زینت المجالس ستادهای انتخاباتی می نگرند که جملگی تاریخ انقضا دارند، وقتی اعضای شورای شهر از وضعیت رو به افول تیراژ نشریات شهر بی خبرند و اصلا چه می گویم که برای شان دغدغه ای نیست که چرا همشهریان در پارک ها و اتوبوس ها روزنامه نمی خوانند و اصولا چرا کیوسک های مطبوعاتی سیگار و آدامس می فروشند تا مطاع مورد نظر، و وقتی برای عضو شورای شهر علت برگزاری کنسرت های فاخر محلی از اعراب نیست و تعریف او از تئاتر به ادا و اطفارهای لمپنیسم های کمیک شهر خلاصه می شود و اوقات فراغت نوجوانان و جوانان در عدد صفر ضرب شده و هیچ انتقادی از سوی این کمیسیون بر وضع فرهنگ رو به موت شهر نیست و کسی از آن جمع حاضر نیست از مدیران شهری سوال کند که چرا غالب بودجه، فرصت و پتانسیل این شهر به نام فرهنگ به کام فوتبال ریخته می شود و به لطف بی برنامه گی و بی تاثیری شورا، دارالقرآن ها و فرهنگسراها سوت و کور مانده اند و الخ... می توان نتیجه گرفت که ما آدم از جنس فرهنگ در شوراهای گذشته نداشته ایم. یعنی که از کوزه همان تراود که در اوست...
شاید در بین برخی مردم و به اقتضای همان عادت و انتظاری که از شورای شهر ساخته شده، چنین استنباط شود که آدم فرهنگی را چه به شورای شهر؟! اما به همان دلایلی که گفته شد و به حرمت قلم و فرهنگی که نزد این دوستان به ودیعه است، ایمان داریم که می توانند در کمیسیون فرهنگی دستاوردهای مهمی را رقم بزنند.
هرگز نمی گوییم که عنان شورای شهر را بایستی تمام و کمال به فرهنگیان و هنرمندان سپرد. ما معتقدیم که در کنار ابزارهای مدرن سخت افزاری برای ساخت و اداره شهر، نرم افزارها و برنامه هایی لازم است تا مردم ساکن در شهری پر از بتون و سنگ و گچ و سیمان، از برنامه هایی فرهنگی و هنری در حوزه های مختلف بهره گیرند. برنامه ریزی و پر کردن کمی و کیفی اوقات فراغت همشهریان، اولویت گذاری و تشریح وظایف سازمانهای فرهنگی و هنری تحت نظر شهرداری، الگوسازی مناسب برای جوانان، بالابردن حس امیدواری و جریان سازی و تعریف سبک زندگی در کلان شهری پر از دود و ترافیک و استرس و سکته و سرطان، وظیفه اصلی کمیسیون فرهنگی است. آینده فرهنگی شهر به انتخاب اعضایی در خور فرهنگ برای کمیسیون تخصصی آن مربوط می شود.
«قُرِنَتِ الْهَیْبَةُ بِالْخَیْبَةِ وَ الْحَیَاءُ بِالْحِرْمَانِ وَ الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَیْرِ».
ترس با نومیدى همراه است، و آزرم با
بى بهرگى هم عنان، و فرصت چون ابر گذران. پس فرصتهاى نیک را غنیمت بشمارید. ( نهج
البلاغة حکمت ۲۱ – ص ۴۷۱)
پی نوشت: چاپ آذرپیام شماره 455/پیش درآمد
برچسبها: کمیسیون فرهنگی شورای اسلامی, مولفه های شهر فرهنگی
سال 67 بود، تازه ازتربیت معلم فارغ التحصیل شده، و با شور و شوقی وصفناپذیر مشغول تدریس در مدارس بودم. رشتهی اصلی تدریسم درس علوم در مقطع راهنمایی بود. به پیشنهاد مدیر مدرسه و جهت جفت جور شدن برنامه، یک زنگ درس انشا برای تدریس به من محول شد.
با توجه به علاقهای که به کار داشتم، در همان درس انشا هم انرژی زیادی میگذاشتم، روشهای انشاءنویسی را با مطالعه آموخته وپس از آن به دانشآموزان منتقل میکردم و بیشتر هدفم تراوش فکری خود دانشآموزان بود تا کلیشهای با موضوع برخورد کردن!
پس از چند جلسه طبق معمول همهی کلاسهای انشا، موضوع همیشه آشنای «علم بهتر است یا ثروت؟» را پیشنهاد دادم. هر دانشآموزی با توجه به بضاعت فکری خود وآموزشهای داده شده مطالب جالبی را بیان کرده بود... اما یک انشا خاص بود، به قدری جالب که همهی همکاران (مخصوصا همکاران رشتهی ادبیات) تحت تاثیر متن انشا قرار گرفتند. متن برگرفته شده از شعر معروف فریدون مشیری بود.
بسیار کامل و جالب و پرمحتوا. این که دانشآموزی نوجوان بدون دسترسی به رسانههای متنوع کنونی، مثل اینترنت، روزنامه، شبکههای مختلف تلویزیونی، و با توجه به موقعیت زمانی سال 67 اینگونه به موضوعی غیر کلیشهای نگاه کند.گمان کردم کسی برایش انشا را به رشتهی تحریر در آورده، اما پس از چند جلسه و دادن موضوع های متنوع، به این نتیجه رسیدم که فقط تراوش فکری خود اوست که بر روی صفحه ی سفید کاغذ رقم میخورد.
پدر وی به مدرسه دعوت شد و دانشآموز مورد تشویق قرار گرفت و همان سال با موضوعی آزاد، مقام اول انشاء نویسی استان را با همین تشویقها و پشتکاری مثال زدنی از بقیه رقبا ربود.
از این موضوع سالها گذشت، ولی ذهن فعال و پویای او همیشه برای من در کلاسهای مختلف مثال زدنی بود و همیشه این سوال ذهن مرا درگیر کرده بود که: بالاخره چه آینده ای در پیش روی او قرار گرفته؟
دی ماه91 شد توسط یکی از شاگردان همان زمان که با هم در ارتباط بودیم از بقیهی همکلاسیهای آن دوره جویا شدم و پس از 24سال گم شدهی ذهن خودم را یافتم؛ با حرفهای درخور شان و مقام آن عزیز. او کسی نبود جز فرهاد باغشمال، سردبیر و مدیرمسئول هفته نامه آذرپیام.این موضوع به قدری برایم جالب بود که از معلم بودن خود نهایت حظ و لذت را بردم و بارها خدا را شاکر شدم.
ایرج مرادی - معلم دبیرستانهای شهریار(تهران)
من نوشت...!
صید از پی صیاد دویدن مزه دارد
روز معلم برایم خیلی عزیز است. اول به خاطر این که اگر نصفه و نیمه قلمی دارم همه از تصدق سر معلمهایم هست و دیگر این که بهترین خاطراتم با روزهای معلم و شاگردی گره خورده است. معلمهای دوره و زمانه ما با خیلی از مشکلات دست و پنجه نرم کرده و حسرت آخ را به دل بدگمانها گذاشته بودند، آنها در شرایط جنگ و نبود مایحتاج اولیه، خیلی خالصانه به کلاس میآمدند و میآموختند و قبل از آن که معلممان باشند، حکم یک برادر بزرگتر را داشتند، آنها قبل از آن که «حس کارمند آموزش و پرورش بودن» داشته باشند و قبل از آن که به رقم حقالتدریششان فکر کنند و سر کلاس از گرانی ارزاق و اجاره خانه و اوضاع قحطی زمان جنگ ناله کنند، با روح و دل میآمدند و میرفتند و قریب نیست که همیشهی خدا، آخرین روز خردادی مدرسه، آسمان دل کوچک همه ما ابری میشد.
باری... تو این بازار پر از معلمهای یکی از یکی بهتر، اسم سه تا از معلمهایم هر گز از یادم نمیرود. آقای قاسمعلی مهقانی معلم کلاس سوم ابتدایی، دبستان علامه مجلسی اسلامشهر ـ آقای ایرج مرادی معلم علوم و انشاء کلاس دوم و سوم راهنمایی، مدرسه شهید شیرودی شهریار تهران ـ و استاد خوبم دکتر محمد عربزاده دبیر ادبیات سالهای اول تا چهارم دبیرستان طالقانی تبریز.
وقتی میگویم معلمهای آن دوره به دلمان نشسته، به خاطر خیلی چیزهاست؛ یکی این که همیشه آنها دنبال ما میگشتند تا درس محبت یاد دهند، آن ها پیگیر رتبه ما در کنکور بودند، آنها مخفیانه به خانهمان زنگ میزدند و نگرانیشان را از وضعیت تحصیلی و دوستان باب و ناباب میگفتند والخ...
آن چه در بالا خواندید، مشت نمونه خروار از ادعایم هست که برایم یادگاری نوشته شده است... اواخر بهمن ماه 91 منشی بنیاد فرهنگی طوبی تماس گرفت و گفت که شخصی به اسم مرادی از تهران زنگ زده و اذعان دارد که شماره تلفن بنیاد طوبی را از صفحه شناسنامه اینترنتی آذرپیام یافته و گفته؛ که اگر فرهاد باغشمال در فلان سال و در فلان مدرسه درس خوانده که بگویید به این شماره زنگ بزند...
وقتی خانم منشی، اسم آقای مرادی را گفت، دلم هری ریخت... شوخی نیست، معلمی بعد از 25 سال باز پیگیر شاگردش میشود.. صید از پی صیاد دویدن مزه دارد... با دل و سر برایش زنگ زدم و چند روز بعد برای دست بوسی به تهران رفتم. هنوز از خاطرات آن روزها میگفت، حتی ریز و دقیقتر از من... از همکلاسیهایم و موقعیت شغلی و اجتماعیشان حرف میزد که حتی منِ فراموشکار، اسم و خط و ربطشان را نیز از یاد بردهام. معلمی یعنی همین، یعنی سوختن، عشق کردن و نگران فردای شاگرد نشستن و بالیدن به فرداهای آنها. تو این ایام بزرگداشت مقام معلم، دست تکتکشان را می بوسم و آرزوی بهترینها را برایشان دارم.
آقای مرادی و آقایان مرادیهای زندگیام! شما مراد من هستید و من مریدتان. دوستتان دارم.
شاگرد همیشگی شما - فرهاد باغشمال
البته در این میان، بدسلیقه گی برخی دوستان هم را می بینیم که متاسفانه سال به سال هم فزونی میگیرد: دیواری کاهگلی، درب چوبی نیم سوخته، چند عدد لگن ظرف مسی و سفالی و مقادیری کاه که در جلوی بسیاری از مساجد شهر با زحمت و مشقت نمایشگاهوار ساختهاند. یکی اسمش را بیت الاحزان گذاشته و دیگری بیت الحیدر، آن دیگری بیت الفاطمه و.... این به اصطلاح نمایشگاه ها که مصداق بارز برداشت ظاهری و سطحی از جانفشانی آن حضرت است، تبدیل به مسابقه ای بین جوانان مسجدی شهر شده و هر یک از ظن خود به ترویج عزای فاطمی میپردازند. حال آن که خانه فاطمه(س) در کالبد مادی تصور نمی شود. اسم اعظم فاطمه زهرا(س) مثل یوم الله است و در قالب زمان و مکان نمی گنجد. به بیان دیگر، حضرات معصومین (ع) دارای چنان جایگاهی هستند که حتی مایملک مادی ایشان نیز در فرهنگ شیعی، نماد گستردهای از محوریترین اعتقادات تشیع است.
زمخشرى در ربیع الابرار آورده است که «هارون در یکى از ملاقات ها به امام کاظم (ع) پیشنهاد نمود فدک را تحویل بگیرد و حضرت نپذیرفت، وقتى اصرار زیاد کرد، امام فرمود: مىپذیرم به شرط آنکه تمام آن ملک را با حدودى که تعیین مىکنم به من واگذارى. هارون گفت: حدود آن چیست؟ امام فرمود: یک حد آن به عدن است حد دیگرش به سمرقند و حد سومش به آفریقا و حد چهارمش کناره دریا تا ارمینیه و خزر است.» همین گونه است ذوالفقار امیرمومنان (ع) که نماد عدالت و اقتدار تشیع در مقابل ظلم و جور است.
باری... نیت برگزار کنندگان این نمایشگاه ها هر چقدر هم که نیک باشد اولاً در ترویج افکار علوی و فاطمی نقش ندارد و به سهو به تشیع از قماش صفوی سوق می شود که مدام به حمل اشیاء و پنجه دست و حمایل و شمایل و اشکال و تصوّر شیئی از ائمه سوق می دهد (که بارها مراجع معزز تقلید نسبت به آن هشدار داده اند) و در ثانی، مامنی شده برای حضور افراد بی حجابی که صرفا به زندگی فاطمه زهرا (س) در حالت نمایشگاهی می نگرند و نیشخند و نگاه باری به هر جهت و شیطنت آمیز برخیها که گویی که نعوذ بالله از موزه آثار باستانی دیدن می کنند صرفا برای فهمیدن طرز زندگی گذشتگان.
افزایش پرشتاب نمایشگاههای فاطمی در صورتی است که خطبه فدک آن بانوی بزرگوار به عنوان سند حقانیت و مظلومیت تشیع و پیشنیاز مهم تالیف نهجالبلاغه، مهجور و مظلوم واقع شده است و نیاز به تبیین ابعاد مختلف آن، لازم و ضروری است.
درک و شناخت فاطمه (س) با دیوار کاهگلی و لگن سفالی امکان پذیر نیست. فاطمه(س) در قلب همه شیعیان است و سکناتش دست نیافتنی است. آن را به سهو به بازی های کاه گلی روزگار نسپارید... خطبه های او شاید اولین قدم برای درک و قدم گذاشتن در راه اوست.
پ ن1: چاپ هفته نامه آذرپیام شماره 449
بلیطهای کوچک نماز جماعت را طراحی کرده بود که به ازای هر بیست بلیطی که در نتیجهی حضور در نماز جماعت نصیبمان میشد به سینما، موزه، اردوی یکروزه و... میرفتیم. به بهانهی همان بلیطها نماز جماعت در کریدور طبقهی بالا و پایین مدرسه غلغله میکرد و همان جا بود که دستهایمان را به هم داده و دعای وحدت، دعایفرج خوانده و آداب نماز جماعت را یاد گرفتیم و بعدها فهمیدیم که او با آن بلیطها چهکرده...
هر کسی که میخواست عضو کتابخانه شود یا باید سه تومان میداد و یا این که یک جلد کتاب به کتابخانه هدیه میکرد. با سه تومان میشد یک عدد بستنی زمستانی خرید که در بوفهی کوچک مدرسه میفروختند. هنوز یک ماه از افتتاح کتابخانه نگذشته بود که کتابخانهی مدرسه پر و پیمان شد. برای اینکه همهی بچهها یک مرتبه در کتابخانه تجمع نکنند، از هر کلاس یک نفر نماینده انتخاب شده بود تا رابط کتابخانه و کلاس شود. آن روزها رابطِ کتابخانه بودن موقعیت اجتماعی بالایی داشت!! حتی از موقعیت انتظامات سالن و حیاط هم بیشتر ارزش داشت. من رابط کلاسمان بودم و اعتراف میکنم که از این موقعیت سوء استفاده میکردم... آخر، کتابهای هر یک از بچهها را بعد از رد و بدل، یک روز پیش خودم نگه میداشتم و هول هولَکی میخواندم و فردای آن روز طوری به قفسهی کتابخانه برمیگرداندم که کسی متوجه نشود و چقدر خود را برای این سوءاستفاده از موقعیت شغلی مذمت میکردم!
اسم آن معلم یادم نیست. قیافهاش خیلی شبیه سید مهدی هاشمی (بازیگر) است. سر آخرین امتحان خردادماه مراقبمان بود. مدام از این سمت سالن به آن سمت سالن قدمپیمایی میکرد تا ما تقلب نکنیم. ولی مگر میشد پیش او تقلب کرد؟! آدم خجالت میکشید پیش او سرش را از روی ورقهاش بردارد چه برسد به تقلب! ما هم با او راحت بودیم و شوخی کرده و فوتبال میزدیم و هم از او خجالت میکشیدم و هم از او خیلی چیزها یاد گرفته بودیم. بعد از امتحان گفت که قرار است به جبهه برود. او به جبهه رفت و ما هم از آن مدرسه به مقطع راهنمایی رفتیم. و امروز معترفم که در روز آخر مقطع ابتدایی فقط به خاطر او گریه کردم، هر چند که بالاخره نفهمیدم که شغل او در مدرسهمان چه بود!
(۲)
عاشق تئاتر بود و داستان. گروه تئاتر مدرسه را خودش مدیریت میکرد و من هم که کشته مردهی بازیگری و نمایش. گروه سرود مدرسه را اداره میکرد که مجهز به اُرگ بود که تا حالا از نزدیک ندیده بودم. در مسابقات قرآن دههی فجر شرط گذاشته بود که هر کسی نصف جزء سی را ازبر کند، بدون شرکت در مسابقه جایزه خواهد برد. جایزهمان هم یک عدد اطو بود که با چه پُزی به خانه آوردم! و امروز بعد از سورهی حمد هر نماز، همان حافظهی کودکی سورههای کوچک و بزرگ را مهمان سجادهام میکند.
مسابقهی کتابخوانی را خیلی خودمانی برگزار میکرد و داستان راستان شهید مطهری را به همین بهانه چند بار خواندیم. در مسابقهی روزنامهدیواری اصرار داشت که گروهها نباید از شش نفر کمتر باشند، میخواست کار گروهی را تمرین کنیم. با بچهخلافکارها زیاد وقت میگذاشت و با آنها فوتبال میزد، با همان یک دستش پینگپنگ بازی میکرد و خوب یادم هست که دو سه نفر از همان بچهخلافها دو سه ماه بعد عین او پیراهنشان را روی شلوار انداختند و بسیج دانشآموزی آن روزها اینگونه شکل گرفت.
روز رحلت امام خمینی، امتحان املاء داشتیم که لغو شد. بچهها خبر دادند که آقای زند «تایباشیها» را خواسته، «تایباشی» عنوانی بود که معلمها به بچههای اطراف آقای زند داده بودند. من هم یکی از آن «تایباشیها» بودم. رفتم و دیدم که مغموم نشسته؛ بعد از من ده ـ بیست نفر از بچههای دیگر هم آمدند. همهمان را جمع کرد و قرار برگزاری یک مجلس ختم برای امام را گذاشتیم. نوحهخوان، سینهزن، احسان شربت آبلیمو و همه و همه را خود بچهها تدارک دیدند منتها با نظارت آقای زند و در هفتمین روز رحلت امام که تعطیل رسمی بود، نمازخانهی مدرسه غلغله بود. هم اولیاء آمده بودند و هم از آموزش و پرورش منطقه!! و بچهها چنان عزاداری و سوگواری آرومندانهای راه انداختند که شایستهی امام باشد.
او خیلی اهل نشستن پیش سایر معلمها و چایی خوردن و سیگار گیراندن نبود... مثل سایر معلمها از وام و قرض و قوله شکایت نمیکرد، اصلاً راستش را بخواهید ما او را معلم تصور نمیکردیم. فکر میکردیم که از بسیج یا سپاه مامور شده تا بیاید و با ما کار انقلابی بکند! هر چند که چند تا کلاس با او داشتیم و نمرهی تک هم میگرفتیم اما خیلی دوستش داشتیم.
او کسی بود مثل ما، منتها چند سال بزرگتر، که راه و رسم زندگی انقلابی را نشان میدا
د، ما به دقت میپاییدیم که چطور معلمها او را زیاد تحویل نمیگیرند، او برای خودش عالمی داشت؛ نهدفتر و دستک داشت و نه میز کار...
آقایزند دستش را در جبهه از دست داده بود؛ بعدها فهمیدم. او یک اورکت کُرهای خاکستریرنگ داشت که آستین سمت چپش را به داخل جیبش دوخته بود.
تایباشیهای آقای زند حدود بیست ـ سی نفر بودند. هر چند که جملهی بچههای مدرسه دوستش داشتند. امروز بعد از گذشت این همه سال، با برخی از تایباشیهای آقای زند هنوز ارتباط دارم. در این مملکت کارهای نشدهاند، اما خوب فکر میکنند و خوب میدانند که چرا آستین سمت چپ اورکت آقای زند بهجیبش دوخته شده است!
***
پی نوشت1: مدتی این مثنوی تاخیر شد. بگذارید به حساب مرورگر اینترنتم که اصلا بلاگفا را داخل آدم حساب نمی کرد!!...
پی نوشت 2: مطلب بالا را برای "بزرگداشت مربیان پرورشی دهه شصت" نوشته بودم... ظاهرا چند جا هم لینک داده که محض اجتناب از ریا! لینک مجدد نمی دهم....
پی نوشت3: آذرپیام ویژه نوروز را از دست ندهید. کارهای خوبی را بچه های تحریریه آماده کرده اند... به خصوص فرشید عزیز.
حاج آقا نوحه خوان مشهوری است. جوان است و انصافا صدای گرم و تنوری دارد. گفتیم محرم است و ما هم که پیگیر چنین مناسبت ها. هماهنگ کردیم تا خبرنگارمان با او دَمی بگیرد. حاج آقا روز اول به موبایلش جواب نداد تا ساعت قرار را نهایی کنیم. روز دوم گفت: فردا شب بیایید تا قبل از شروع مجلس صحبت کنیم. همکار خبرنگارمان شب سوم در آن سوز سرمای تبریز 40 دقیقه جلو مسجد انتظار حاج آقا را کشید و عاقبت سر و کله حاج آقا با چند نفر از تنور گرمکنهایش خندهکنان پیدا شد و چون دیر وقت بود قرار به فردا شب ماند... فردا شب هم انتظارِ در سرما به یک ساعت طول کشید و حاج آقا با همان تنور گرمکنهایش آمد و این بار اصلا خبرنگار را محل نگذاشتند.. چند روز گذشت... فیالحال یحتمل حاج آقا حال می کند که به اصطلاح عجب گنده و مشهور شده که سه شب پشت سر هم خبرنگار را در آن سرما مچل گذاشته است. آجرک ا... حاج آقا....
- پ ن1 : هفته نامه آذرپیام - پاتوغ خانا
- پ ن2 : دوستانی که مایل به دریافت فایل پی دی اف هفته نامه آذرپیام هستند، لطفا نشانی ایمیل خود را کامنت بگذارند.
دستم را برای فاتحه خوانی روی سنگ قبر گذاشتم. جمله آخرش موقع وداع یادم آمد؛ آمدنی برایم بهمن کوچک بخر...
از کوره در رفتم و هوار زدم: لامصب! دست بردار از این بدن نیکوتین زده ... سرطان برایت ریه و شش نگذاشته... خنده تلخی زد و گفت آی ابله! نمیدانی توتون بهمن کوچک چه قدر شیرین زیر زبان را تلخ میکند!
فاتحه الکتاب را خواندم و بلند شدم، چند بسته سیگار بهمنی که برایش خریده بود هنوز در داشبورت بود... فندک ماشین را روشن کردم... طعم تلخ توتون زیر زبانم را شیرین کرد...
- پ ن1 : هفته نامه آذرپیام - اول شخص مفرد شماره 424
- پ ن2 : دوستانی که مایل به دریافت فایل پی دی اف هفته نامه آذرپیام هستند، لطفا نشانی ایمیل خود را کامنت بگذارند.
نمایشگاه کتاب تبریز با همه فراز و فرودش به پایان رسید. نمایشگاهی که میتوانست به عنوان برترین ویترین برای نمایش خِرَد فرهنگی استان تلقی گردد، نمایشگاهی که میتوانست به عنوان یک نمونه از بیلان کاری مسئولین مرتبط فرهنگی نمود داشته باشد، و نمایشگاهی که میتوانست علاقمندان حوزه تفکر و کتاب را به آینده فرهنگی شهر امیدوار کند...
بازگو نمودن قصه همیشگی نبود ناشران معتبر و کتب در خور توجه کار عبثی است چرا که از سویی تورم و مشکلات اقتصادی ناشی از تولید کتاب رمقی برای فعالین این صنف نگذاشته تا خود و فعالیت شان را نمایان سازند و از سوی دیگر ارادهای برای حمایت از ناشران و نویسندگان ـ حتی موجه و ارزشی ـ وجود ندارد. فلذا نمایشگاهی که میبایست مکانی برای عرضهی تازههای نشر و تبادل آرا و افکار و قلمها باشد به نمایشگاهی برای تقاطع افراد! حضور کتب غالبا سبک و بیمحتوا و در موجهترین حالت محل عرضه کتب کمک درسی و کنکور و تستزنی شد. لذا حرف زدن در مورد کتاب را به کناری مینهیم و همپای مسئولین متعهد! بر غربت و مظلومیت این یار مهربان تاسف میخوریم والخ.
اما روی دوم نمایشگاه کتاب برای اصحاب مطبوعات، با حضور در آن مکان مقدس و نمایش آخرین داشتهها و همچنین تعامل با مخاطبان و فرهیختگان قوم به عنوان سراب و آرزویی همیشگی بوده است. واقعیت این است که سیاستگذاری کلان رسانهای کشور ما از سالها دور به مطبوعات از سر طفیلی و جنبی نگریسته و این موضوع به حضور این دولت و آن حزب مربوط نیست. سالی غرفه روزنامهها در کنار اغذیهفروشیها برقرار میشود و سالی در کنار نقاشی کودکان و امسال در کنار غرفه مانکن و مد لباس. این قضیه قصهای است که ریشه در دهههای قبل دارد و اصولا انتظار ما در این امر بیهوده است. چرا که اصلا سقف سلیقه متولین ما تا این حد اجازه مانور و جولان میدهد و بیش از این خواستن در توان آنها نیست، سلیقه و خلاقیت هم نه متاعی است قابل ابتیاع و نه دوره کلاس آموزشی دارد که این نقص را به باری بهرجهت برطرف کرد و این گونه میشود که بایستی رسانههای مکتوب و دیجیتال هر ساله با حضور در بخش جنبی نمایشگاه کتاب مگس بپرانند و برای هم چایی بریزند و گهگُداری به خیر مقدم فلان مسئول صرف کنند و در عالم تنهایی بازگشت شبانه از سرازیری نمایشگاه با خود لقلقه کنند که چرا بسان هرساله به نمایشگاهی آمدیم که هیچ خروجی و عایدی برای مان ندارد؟!!
نمایشگاه محلی است برای دیده شدن. و سوال مهمی که مطرح است آن است که چه کالایی را میخواهیم عیان کنیم و به چه کسی؟ اگر غرضمان از حضور در نمایشگاه فرصتی برای مواجهه با ارباب رجوع و بازدید کنندگان است که تا امروز این امر به نسیان آمده و در این یک هفته مثل سالهای قبل مشاهده شد که بازدید کنندگان هیچ انگیزهای برای بازدید از غرفه مطبوعات نداشتند و این قصور به هزار و یک دلیل به مسئولین فرهنگی شهر و ما مطبوعاتیها بر میگردد که در جذب مخاطب نتوانستهایم موفق باشیم.
میماند بازدید مسئولین استانی از غرفهجات و چاق سلامتی آنها با هر یک از خبرنگاران و سردبیران که همه بهتر از من میدانید که اغلب این سلامعلیک چه طعمی دارد و بیشک از روز اول تا آخرین روز، ما مطبوعاتیها پذیرای مسئولین بودیم و اگر عزت نفس رسانهای را در صفر ضرب میکردیم که عواید مادی رپرتاژگونهای برای هفت هشت ده شماره تدارک میدیدیم و باقیبقایتان!
در این بُرهه پیشنهاد به مسئولین فرهنگی مربوطه آن است که اگر واقعا خود را در قواره مدیریت رسانهها (مدیریت و نه اداره کردن و دخالت) نمیبینند که بیش از این اصرار بر بقا نکنند و تیشه بر ریشه هویت فرهنگی مطبوعات نزنند، اما اگر توان و استعداد لازم را در خود میبینند که با روش اداره به شکل «هیئتی»، مَلقمه ای را شاهد خواهیم بود که در پیشخوان غرفهجات دیدیم. افول کمی و کیفی نشریات و عدم حضور (بخوانید تحریم) بسیاری از روزنامهها و هفتهنامهها و رسانه های معتبر حتی دولتی(نظیر ایسنا، ایرنا، فارس و...) موید بیتدبیری و ناتوانی مسئولین امر در برقراری ارتباط با رسانههاست.
چرا که آنگونه که اشاره شد در این بیلان نمایشگاهی ثابت شد که مسئولین فرهنگی امر اولا در مقام یک مدیر شهری هیچ فرهنگسازی برای گسترش فرهنگ روزنامهخوانی انجام نداده و بینی و بیناله حتی در مخیلهشان نیز بسط چنین فرهنگی نبوده است و ثانیا در مقام یک پشتیبان و مشوق، حمایت مادی که سهل است حتی به صورت لسانی و معنوی به نشریهای خدا قوت گفته نشده و بعید میدانم در طول یک سال اخیر تشویقی در حد لوح تقدیر خشک و خالی از رسانهای من باب تلاش برای رسیدن به کف استانداردهای روزنامهنگاری به عمل آمده باشد.
علیایحال چه بسا مسئولین فرهنگی شهر از بازگو شدن مطالب فوق ناراحت شوند، ولی بهرحال اگر به رسانهها به دید «نگهبانی متعهد» نگریسته شود که قرار است از ارزش ها و نعمت های انقلاب محافظت کند که چارهای جز گوش فرا دادن به انتقاد بجا و در خور توجه برای رفع کژیها نیست. نعمت مسئولیت در نظام اسلامی و صیانت از دستاوردهای حاصل از خون شهدا وظیفه همه است که به تاسی از فرمایش مولا علی (ع): «نعمت هایی را که خداوند به شما داده احتیاجات مردم است اگر برآورده کنی که نعمت بر شما فزونی دارد و اگر برآورده نکنی از شما بازگیرد»
سخن آخر آن که ما همهگی در مقابل امام و شهدا مسئولیم و آن روز دور نیست که در قبال وظایف خود باید پاسخگو باشیم. ترغیب و فرهنگ سازی مطالعه کتاب و نشریات و حمایت از آنها و اجازه حضور و بسط مسائل روزمره نوید جامعهای ارزشی و پویا را میدهد و در این امر همه مسئولیم..
پی نوشت1. مطلب بالا در شماره 416 هفته نامه آذرپیام چاپ شده است.
پی نوشت2. هیئت نظارت بر مطبوعات با تغییر مدیر مسئولی هفته نامه آذرپیام به فرهاد باغشمال موافقت کرد. همین!برچسبها: نمایشگاه کتاب تبریز, مسئولین فرهنگی, مدیرت رسانه, نمایشگاه مطبوعات و رسانه ها
چند روز قبل در دفتر جبهه مطالعات فرهنگی بحثی پیرامون همسانسازی قبور شهدا مطرح شد که نظرات مختلفی - اکثرا از موضع مخالفت- بیان شدند. آنگونه که در خبرها نیز آمده، ظاهرا فاز دوم همسانسازی قبور شهدای وادی رحمت در شرف آغاز است. هر چند که جواب مسؤولین امر در برابر انتقادها بسنده نمودن به جوابی ساده است با این عنوان که میخواهیم قبور تمام شهدا در یک سطح کیفی منظم بازسازی شده و عدالت در مورد آنها اجرایی شود. اما سخن این جاست که همسانسازی به بهانه اجرای عدالت اولا با معرفت دینی ما سازگار نیست چرا که عدالت در اسلام الزاما به معنای برابری نیست، وانگهی آن گونه که بر همه ما مبرهن است قبور مطهر شهدا به عنوان گنجینه و موزهای خودجوش است که پیوند دهنده نسلهای مختلف انقلاب با آرمانهای شهدای دهه شصت است. در گذار ما به آرامگاههایی که هنوز به عارضه یکسانسازی مبتلا نشدهاند میبینیم که هر خانواده شهید با ابتکار و سلیقه شخصی، ویترینی از وسایل شهید، وصیت نامه، عکس امام، قرآن جیبی، چند عدد پوکه فشنگ، پلاک زنگ خورده، سربند یا زهرا و... را بالای سر شهید به نمایش گذاشتهاند که مصورگونه تفسیر تاریخ از دریچه آن خانواده میکند و چه بسا همین وسایل است که نسلهای فاصله گرفته از جنگ را به سوی خود میکشد و در این بین با انواع و اقسام دل نوشتهها و زبان حال مادران شهید بر روی سنگها مواجه گردیده که هر یک به نوعی از شعارهای اصیل و ناب مکتب شهید پرور سخن میگوید. از این گذشته در مواجهه با پسوند نام شهدا در روی سنگ قبر که یکی سرباز شهید و آن دیگری بسیجی شهید، دانشآموز شهید، معلم شهید، پزشک شهید و... است برای نسلهای بعدی چنین پیام به حقی را میرساند که در دهه شصت پدران و برادران ما از هر صنف و شغل و سِنّی به ندای رهبر خود لبیک گفته و در جنگی نابرابر در مقابل دشمنی متجاوز ایستادند و تسلیم نشدند... و حال آن که با همانندسازی و اطلاق لفظ سردار رشید اسلام به همه شهدای بزرگوار، سالها بعد به فرزندان ما چنین وانمود خواهد شد که جنگی بوده و چه بسیار سرداران نظامی که در آن جنگ کشته شدهاند و حال در این بین نه از انقلاب مردمی و نه از پایداری زن و کودک و پیر سخنی به میان خواهد آمد و نه از استقبال شهادت در بین مردم تصویری منعکس خواهد شد. کوتاه سخن آن که اگر قرار به مرمت و سامان دهی و نظم بخشی قبور مطهر شهدای دفاع مقدس است که به نظر، بهترین مهندسین و طراحان قبر هر شهید، همانا خانواده او با سلایق مختلف است تا در این میدان نیز آرمانهای انقلاب به نسل بعدی منتقل شود که وظیفه ای دشوارتر از آن بر دوش ما و مسؤولین معزز نیست. ناخودآگاه در آن جلسه به غربت شهدا فکر میکردم که چه بر سر آرمانهای ما آمده که چند جوان پاپتی از قماش من، مدافع قبور شهدا شدهاند تا مسئولینی را که ــ اتفاقاـ خود داعیه دار حضور در جنگ بودهاند را متوجه بدسلیقه گی در دفاع از این امر نمایند... هر چند کهایمان داریم شهدا به تکلیف شأن عمل کردند و حال در قهقهه مستانه شان عند ربهم یرزقونند.
پن1: پیشدرآمد/ آذرپیام شماره 413
پن2: مطالب مرتبط با این موضوع:
التماستان میکنم بهشت ما را خراب نکنید – معصومه سپهری
دکورسازها و تخریب مزار شهدا - روح اله رشیدی
بررسی روند بهسازی مزار شهدای تبریز - وبلاگ وادی رحمت
در روزگاری که تاسیس پایگاه خبری، راحت شده است؛ از طریق ایمیلی با خبر شدم که یک پایگاه خبری به اسم «...»، مطلب طنزآمیزی از بنده را که پیشتر، در هفتهنامه آذرپیام چاپ شده، با ایام فاطمیه و مراسمات عزاداری حسینی مقارن دانسته و پس از کلی زور زدن و این در و آن در کوبیدن برای خودش خیالاتی بافته است. ابتدا در مقام پاسخگویی نبودم اما به اصرار دوستان، این چند خط را در قبال هتاکی این سایت مینویسم.
1. لقلقه زبان همهمان است که امام صادق علیهالسلام آبروی مومن را از دیوار کعبه فزون تر میداند. مطلب مزبور، نه در مقام توهین بود و نه کنایه. مخاطبانی که با مشی آذرپیام و بنده، آشنایند میدانند که کینه و عداوت از سر و کول به اصطلاح تحلیل پایگاه خبری مزبور می ریزد.
اگر سردبیر پایگاه مزبور، کمی به خود زحمت میداد و لااقل تورقی به صفحات پیدیاف نشریه میانداخت میدید که مطلع نشریه آن شماره با ستون «فاطمه بضعه منی» آغاز شده که به عنوان مشت نمونه خروار از سیاست و دیانت نشریه حکایت میکند و اگر فقط به شماره بعد که مقارن شهادت بیبی دوعالم بود نظری انداخته و ویژهنامه غصب فدک و چند و چون شهادت حضرتزهرا(س) را میدید؛ می توانست لااقل مقیاس شیعهسنجی خود را تا حدی افزایش دهد که من بر شیعهگی خود بیش از اینها واقفم. ولی اگر پایگاه مزبور مدام برای خودش صغرا و کبری میچیند تا نوشته طنز را به افکار مالیخویایی و متوهم خود نزدیک کند و اصرار دارد تا برای خود شریک فکری نیز بتراشد که خود حکایتی دیگر است.
توهم نزد این پایگاه خبری تا آن جاست که پندار می کند مجتهد و مرجع تقلید است و حکم تکفیر نیز صادر نموده و غافل از این که مطمئنا اگر پیگیر شوم که نمی دانم به چه حیلتی بر ادعای گزاف خود پای بند خواهد بود! و حال آن که خدا و ائمه من همین نزدیکی هاست و الحمدالله نیازی به تائید صلاحیت از پایگاه مجازی مزبور ندارم.
2. مطلب مزبور، برای بار اول، سه سال پیش، در هفتهنامه آذرپیام، در زمان سردبیری جناب روحاله رشیدی چاپ شده و حتی در جشنواره مطبوعات محلی استان آذربایجان شرقی سه سال قبل نیز شرکت داشته است. تقارنسازی به سیاق زورکی پایگاه مذکور با ایام عزاداری زاییده خیالات بیکارانی است که با قحطی سوژه و جذب افراد برای بازدید از پایگاه خبری خود مواجهند.
3. به فرض این که خدای ناکرده بنده منکری را مرتکب شده ام، گستره و طول و عرض یک نشریه محلی برای همه مشخص است. اگر واقعا دینداری و شیعهمداری پایگاه فوق، تا این حد در غلیان بود که نمیبایست ترویج منکر میکرد، خیلی راحت میتوانست با خودم تماس بگیرد و نهی از منکر می کرد که یا قانع میشدم و بر خبط قلم پی برده و استغفار میکردم و یا این که حداقل شبهه یک برادر دینیام را برطرف میکردم و نیازی به این همه افترا و تهمت و نشر اکاذیب نبود.
4. خوش ندارم بگویم «بنده جای هرگونه شکایت بعدی و ادعای شرف و حیثیت را برای خود محفوظ می دانم» که در عالم رسانه و روزنامه نگاری با این کلمات سر و کارمان زیاد است و البته ابزاری محکم نیز هست برای کسانی که به بهانه دفاع ناشیانه از مقدسات آب را گل آلود می کنند. ولی به هر حال خدایی هست و پیامبری و حضرت زهرایی که می دانند نیت من کجا بود و قصد آن پایگاه کجا.
5. انشاءا... که همگی با ترویج جریانات و اتفاقات صحیح و سالم سعی در جذب مخاطب و افزایش تعداد بازدید در سایت ها بکنیم و به سراغ هر حیلتی نرویم چرا که گوهر اگر در خلاب افتاد همچنان نفیس است و غبار اگر به فلک رسد همان خسیس...
6. یاد رباعی معروف ب ابوسعید ابوالخیر افتادم که:
کفر چو منی گزاف آسان نبود / محکم تر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی و آن هم کافر / پس در همه دهر یک مسلمان نبود
یا علی مدد – فرهاد باغشمال
15/3/91
پی نوشت: با اجازه دوستان تمام کامنت های این پست را فقط خودم خواهم خواند. منت دار هرگونه نظری هستم...
پ ن: پاتوغ خانا / هفته نامه آذرپیام 406
سه شنبه هفته قبل جلسه پایان سالی اولیا و معلم بود و البته پوشه کار دانش آموزان و وضعیت آن ها نیز بررسی شد. ده دقیقه دیر رسیدم و برای این که نظم جلسه را بهم نریزیم در اولین جای خالی موجود نشستم و گوش سپردم به حرف های معلمی که سی سال دوم خدمت برای کودکان این مرز و بوم را آغاز کرده است. به نظرم سنش به سن پدرم نزدیک باشد، منتها خیلی با حوصله تر از پدر و حتی من! با دیدن هر یک از اولیا، جَلدی اسم کوچک دانش آموز را میگفت و آخرین وضعیت درسی او را به پدر یا مادر کودک توضیح می داد. این توضیح و بررسی آقای معلم گاهی حتی از وضعیت درسی بچه نیز فراتر می رفت و نگاهی موشکافانه تر به خود می گرفت و مثلا زیاد شدن وزن فلان بچه را گوشزد می کرد.
در این هشت ـ نه ماه سال تحصیلی شاهد بودم که او علاوه بر تدریس، با بچه ها دوستی کرده بود. برایشان آرزوها ساخته بود، نشانی خانه اش را داده بود تا برایش نامه بنویسند که عید را بی حضور آن ها نباشد و هم این که ÷ست کردن نامه را بیاموزند، برای تک تک بچه ها شانه ای کوچکِ پلاستیکی خریده بود تا موهایشان را با شانه شخصی مرتب کنند و می بینم پسرم را که این شانه را از همه اسباب بازی های گران قیمتش بیشتر دوست دارد... خلاصه هر چه از خوبی های این فرشته آسمانی و امثالهم بگویم بازهم کم است. موقع خداحافظی خیلی دل دل کردم تا کنجی گیر بیاورم و به بهانه روز معلم دستش را ببوسم اما افسوس میسرم نشد. کاری که هیچ یک از ما فرصتش را نیافتیم و افسوس...!
پ ن: پاتوغ خانا / هفته نامه آذرپیام 406
دیروز تولد چارلی چاپلین بود. توی خرت و پرت های قدیمی کتابخانه ام نامه منسوب به دخترش را دیدم که شش سال پیش در همین وبلاگ (اینجا) گذاشته ام. دوست دارم از چارلی و ذهنیتی که طنز او در خاطرات کودکی مان داشت بگویم که فعلا روی فرم نیستم هنوز !!!...این روزها.... باری فقط این نوشته ادای دین است به او و بس.

هیتلر و چارلی تقریبا همسن بودند، هیتلر فقط چهار روز از چارلی کوچکتر بود. چارلی گفته: این سرنوشت ما دو تا بود که یکی دنیا را بخنده بندازه و دیگری به گریه، و اگر سرنوشت میخواست، کاملا بر عکس می شد.
آقا مهدی اغلب شبها در کنار ما حاضر میشد و به کار ما نظارت میکرد. آن شب، آقا مهدی روی یک تکه پل شناور در وسط آب ایستاده بود و راننده جرثقیل را راهنمایی میکرد تا قایقها را بداخل آب بیندازد. صدای جرثقیل موجب شده بود که صدای آقا مهدی به ما نرسد و برای همین آقا مهدی با صدای بلند صحبت میکرد و از بس به سر و رویش آب پاشیده شده بود سراپا خیس بود. میدانستیم که باید تا پایان کار، خودش حضور داشته باشد و قبول نمیکند که برود و استراحت کند. به استتار قایقها مشغول بودم که متوجه شدم یکی بسوی من میآید.
- آقای باکری شما هستید؟
از برادران ارتشی بود، اینجا چکار میکرد؟ گفتم:
- نه من نیستم... چکارش دارید؟
- ما از لشکر ۲۸ کردستان آمدهایم، با ایشان جلسه داریم؛ باید سریعا ایشان را ببینیم.
وقتی او با من صحبت میکرد بقیه همراهانش آمدند؛ از سر و وضعشان معلوم بود که فرماندهان لشکر هستند. بعدا شنیدم که در این عملیات [بدر] قرار است لشکر کردستان بعنوان پشتیبان ما عمل کند. با اشاره دست، آقا مهدی را که داخل آب داشت قایقها را جابجا میکرد به آنها نشان دادم، تعجب میکردند که فرمانده لشکر و استتار قایق، آن هم شب و داخل آب!
- شما همینجا باشید تا من صدایشان کنم.
به طرف آقا مهدی حرکت کردم. فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا سراپا خیس روبروی من ایستاده بود.
پ ن1: منبع: خداحافظ سردار، سید قاسم ناظمی، چاپ اول، ص ۱۰۹ - ۱۰۷
پ ن2: این روزها سالروز شهادت سردار سرلشکر شهید مهدی باکری، فرمانده لشکر 31 عاشوراست؛ آقا مهدی در این عملیات از داخل یکی از همین قایق ها پر کشید. به قول «اسکالپل» نام آقا مهدی سالهاست که با کلمه "قایق" گره خورده...
می خواستم یادداشتی از بهار مطبوعات بنویسم. از عصر طلایی روزنامه نگاری و روزگار چاپ مطالب آن چنانی بدون واهمه از قیچی های رنگارنگ و جور و واجور.. می خواستم از حسرتم وقت ورق زدن آرشیو سال های نه چندان دور نشریه بنویسم. از ده سال پیش، از روزهایی که تازه آذرپیام ققنوسی برخواسته از خاکستر ندای آذربایجانی سوخته در آتش همه گیر توقیف بود در آن سال های پاپانی دهه هفتاد که توقیف فله ای نشریات شده بود نقل و نبات و ریگ بیابان آنقدر که همه جا ردپایش دیده می شد. می خواستم از رویای نوشتن بی قید و غریبگی واژه ای به نام "خودسانسوری" بنویسم. از اینکه آن روزها چه ها می نوشتند و در نشریه شان تخته می شد و این روزها از چه... می خواستم از ارج و قرب این چند ورق کاغذ کاهی اخبار بنویسم که ولع خواندشان در جان همه بود و خبر و نقد و شفافیت فراوان یافت می شد.. می خواستم از آرزوی کوچکِ بیانِ ساده و صریح بنویسم. از تمام رویاهای ناکام مانده و حرفهای مانده در گلو و ترسی که حتا بدون چماقِ بالای سر هم در جانمان ریشه دوانده.
اما حالا به جایِ تمام آن خواسته ها دستمال سفیدم را بر می دارم و بالای سر می گیرم و مابقی این متن را سفید می گذارم که جای خالی و سهم آرزوهای شما باشد.
بیفشان جرعه ای بر خاک و حال اهل دل بشنو
که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد. . .
...............................................................................................................................
...............................................................................................................................
...............................................................................................................................
پی نوشت: برای شماره 400 آذرپیام چند کار ویژه آماده کردیم که یکی از آن ها گفتگو با دو سردبیر قبلی نشریه است. این گفتگو به طرز استادانه ای توسط خواهر خوبم سرکار خانم سبا حیدرخانی تهیه و تنظیم شده بود. و این نیز بماند که در مقوله تنظیم خبر و مصاحبه فعلا کسی را بهتر از او در نشریات تبریز نمی شناسم. علی ایحال به دلایلی، مقدمه ایشان (متن بالا) در ابتدای مصاحبه مزبور قرار نگرفت ولی حیفم آمد که خوانندگان وبلاگم از این یادداشت کوتاه بی نصیب بمانند. دلایل من هم از عدم چاپ و آرزوهایم در لابلای همان سطور سفید باید باشد. یا علی مدد
خدا شاهد است كه فيلم «جدايي نادر از سيمين» براي ما قوز بالاي قوز شده است! حالا اين فيلم براي اصغر آقا فرهادي اگر قاتوقي داشته كه داشته، حالا اگر اصغرها با ضعيفههاي اونور آب عكس يادگار گرفته و به ما ياندي قيندي ميدهد كه گرفته، حالا اگر اصغر آقا در يك قدمي اسكار است كه به دَرَك، مهم ما و تفسيرهاي ماست كه حتم داريم حتما كاسهاي زير نيم كاسه است. اگر اين خارجيها راست ميگويند اين همه توي فيلمهاي ما عروسي و ماجراهاي عشقي دختر و پسري هست، اين همه ازدواج فلّهاي ـ دانشجويي در دانشگاههاي ما برگزار ميشود، چرا يكي از اينها را كانديداي اسكار نكردند؟
اين نشان ميدهد كه خارجيها دوست ندارند كانون گرم خانواده ايراني همچنان گرم بماند. آنها ميخواهند زن و مرد جامعه ما، نادر و سيمين را الگوي خود قرار بدهند و خيلي صميمي و شاد و شنگول فِرت وفِرت بروند دادگاه و از يكديگر جدا گردند.
ما در اين مام ميهن، حتي لايحه حمايت از خانواده تصويب ميكنيم و دست مرد را باز ميگذاريم تا كانون خانوادههاي بيشتري را گرمتر بكند، ولي خود فروختگان غرب با يك فيلمنامه مسخره كه از اول تا آخرش هم نفهميديم كه با وجود مستقر بودن يك فروند ماهواره در بالكن منزل، چرا بچه خانواده از راه به در نشده؟ مگر ممكن است فرزندي كه در آستانه آسيبهاي اجتماعي و سرد شدن روز به روز روابط مادر و پدر باشد و حتي يك اساماس به يك موجود خيالي نفرستد؟
با اين وضعيت ديگر شور فيلمساز شدن هم درآمده...از لحظه نگارش فيلم معلوم است كه به سفارش ايادي استكبار نوشته شده است. آخر شما برويد به دادگاه خانواده، فقط يك مورد را به من نشان بدهيد كه زن و مردي سر يك موضوع كشكي مثل رفتن به اونور بخواهند از هم جدا بشوند.
تصنعي بودن داستان از آنجا شروع شده كه مادر زنِ نادر يك زن خوشقلب است. آيا در كل منظومه شمسي يك مادر زن به آن رئوفي و ماماني پيدا ميشود؟
غيرواقعي بودن داستان از آنجا شروع شده كه زير چشم سيمين كبود نشده كه بگوييم نادر زده اين دختره ضعيفه را شيريم شَهره كرده، و نه نادر معتاد است كه بگوييم استكبار با مواد مخدر كانون سبز خانواده را هدف گرفته است.
«دكترين پروژه طلاق مثبت» ساعتها روي اين مسئله بحث كردهاند تا امر طلاق را مثبت و معمولي جلوه دهند. به گورِ باباي آلزايمري نادر خنديدهاند كه بخواهند چنين كنند. حالا كه اين طور شد ما از فردا ازدواج جوانان را تسهيلتر ميكنيم و به هر زوج دويستهزار تومان وام ازدواج به ارائه دو ضامن كارمند رسمي ميدهيم تا كانونهاي خانواده گرمتر شود، بلكه مشت محكمي بر دهان نادر و سيمين و اصغر و غيرهذلك زده باشيم.
دشمنان ما نميدانند كه ما براي هر آفند آنها يك پدافند داريم. ما براي عدم ترغيب جوانان به امر ناميمون طلاق، به طرفهالعيني قيمت سكه را كه مهريه رايج هر زوج مملكتي است بالا ميبريم تا اقلكن جوانان به فكر جدايي نيافتند. بهرحال خدا همه و منجمله اين اصغر آقا را به راه راست هدايت كند، تا بلكه ما هم يك خورده دلمان نرم شد و داديم اخراجي 4 و 5 را ايشان ساختند.
پن1: چاپ هفتهنامه آذرپيام 8/11/90 شماره 389
برچسبها: گورِ باباي آلزايمري نادر, جدايي نادر از سيمين, دكترين پروژه طلاق مثبت, اخراجي 4 و 5, فرهاد باغشمال
1.گواهی میشود؛ اين مطلب در راستای ناپديد شدن مجسمه استاد شهريار از يكی ميدان های منتسب به شهر اولينها ـ تبريز ـ صادر شده و ارزش ديگری ندارد، لطفاً بعد از خواندن، این صفحه را ببندید و حافظه مرورگر اینترنتی تان را delet کتید. چرا كه ما حوصله و وقت دوباره نویسی و شفافسازی مواضع شفاف خود را در هيچ فضای خلابآلود و توهمزايی نداريم.
2.در چند روز اخير، حقير سراپا تقصير در مورد مجسمه مرحومِ مسروقِ جنتمكان هر چه تحقيق كردم به تعريف مشترك بين عوام و خواص نرسيدم و خلاصه زياد قوانين مكتوب در اين باب نداريم پس گير اَلَكی ندهيد، بلكه موضوع به «دل» ربط دارد و از همينجاست كه شاعر میگويد: يك دلم میگه بِرَم بِرَم ـ يك دلم می گه نَرَم نَرَم. مفسرين و شعرشناسان هم معتقدند كه اين بِرَم يا نَرَم را همان سارق و يا ناپديد كننده مجسمه استاد شهريار سروده كه مدام با خود نجوا میكرده كه بِرَم ناپديد كنم؟ يا نَرَم ناپديد كنم؟!!!
3.در اصطلاح علمی مجسمه خيلی چيز مهمی است. اين چيز مهم آنقدر مهم است كه برايش رشته دانشگاهی گذاشتهاند و لابد اين چيز آنقدر اهميت داشته كه همه حكومتها نماد بزرگ ترها و نخبگان شان را در وسط ميادين می گذارند و يادمان می گيرند وگرنه مرض كه نداشتند.
4.شايان ذكر است يكی از دوستان با تأكيد و تأیيد جملات نگارنده میگويد: مجسمه خيلی مهم است و اشكال هم ندارد به شرطی كه برجستگی نداشته باشد. حالا اين نيز بماند كه فی الحال ما نمیدانيم كه مگر مجسمه بدون برجستگی هم میشود؟!
5.مجسمه در اصطلاح عوام چيزی است كه هرجا آن را بكارند مردم می توانند موقع آدرس دادن و نشان قرار از آن بهره بگيرند ضمن آن كه توريستها هم كنار مجسمه می ايستند و دست به سينه گذاشته و يك عكس میگيرند منباب افتخار فردا روز.
6.مجسمه در اصطلاح خواص چيزی است كه تا وقتی هست ارزشی ندارد، ولی وقتی گم شد خيلی قرب و منزلتدار میشود.
7.حالا اينها را بیخيال .حالا شهريار دزديده شده یا جمع شده؟ مسأله اين است! دو حالت مفروض است: اگر بگوييم شهريار دزديده شده كه آن وقت بايد به سيستم مانيتورينگ و امنيت شهر شك كرد! چرا كه فیالمثل اگر رانندهای نصف شبی از چراغ قرمز رد بشود از ديده تيزبين و به حق قانون در امان نمیماند. ولی اگر شهريار جمع شده، رئيس شورای شهر كه ظاهراً متولی اين گونه مسائل است از اين موضوع خبر ندارد. ضمناً يك نفر هم در تلفن به من گفت خيلی پر رو شدی ها...
8.اما سازنده اين مجسمه خيلی از سرقت مجسمه ابراز خوشحالی كرده و می گويد: خوب شد كه دزيدند چرا كه من 5-4 سال مدام میگفتم پايه مجسمه زيبنده مجسمه نيست ولی كسی گوش نمی داد. ضمناً ايشان میگويد كه مواد سازنده مجسمه از يك آلياژ به درد نخوری است كه حتی ارزش ذوب و بازيافت ندارد.
9.حالا اگر اين مجسمه دزديده شده، كه از مراجع ذی صلاح انتظار داريم آن نامرد و سارق فرهنگی را شناسايی و به سزای عملش برساند. چرا كه ما چند تا مجسمه ديگر منجمله يادمان مشروطيت تبريز را كه اخيراً رونمايی شده، داريم و اگر ما كمی تعلل بكنيم شايد سارقان پر روتر شوند.
10.حالا اگر اين مجسمه جمع شده و يا ناپديد شده، كه باز انتظار داريم ناپديد كننده محترم، راست و حسينی دليلش را بگويد و ما هم با اين نيم وجب عقلمان دو دو تا كرده و خودمان دست به كار بشويم و چند تا مجسمه ديگر منجمله يادمان مشروطيت تبريز را كه اخيراً رونمايی شده برداريم، تا مجسمهسازها پر روتر نشوند و هی فِرت و فِرت مجسمه نسازند.
پن: چاپ آذرپيام شماره 397
اکثر مديران تيمهاي ليگ برتر فوتبال را سرداران نظامي سالهاي جبهه و جنگ تشکيل ميدهند. از ذکر اين موضوع در همين ابتداي بحث چنين نتيجهگيري نشود که با حضور نظاميان در عرصه ورزش مخالفم، که اتفاقا معتقدم مديريت بازيکنان و تماشاگران «فوتبال ايراني» بيشتر و بهتر از عهده افراد نظامي برميآيد تا افراد ديگر. وگرنه در کجاي دنيا سراغ داريد که از افراد نظامي که بهترين دوران عمر خود را در تجربهآموزي ميدانهاي جنگ گذرانده و ميبايست در اتاق فکر و دانشگاههاي نظامي تجربههاي خود را منتقل کنند سر از استاديومها در بیاورند تا با شعارهاي سخيف همچون «فلانکس دوسِت داريم و بهمان کس حياکن» دمخور شوند. ذکر اين نکته نيز بماند که حضور نظاميان در عرصه ورزش به جهت انتساب آنها به ارزشهاي ملّي و ديني، باعث ميشود که چه بسا تمام سکنات و حرکات به اصطلاح ورزشکاران به حساب نظام گذاشته ميشود.
بياخلاقي و حاشيههاي هرز در فوتبال ايران ريشه دوانده و موضوع هم مربوط به ديروز و امروز نيست، هرچند که الحق با حرفهايتر شدن، بيقيدي نيز در اين ميدان حرفهايتر و کارکشتهتر! شده است. مباحثي که هر روزه از هرج و مرج و فضاحت فوتباليستها در جرايد ميخوانيم کم نيست، حضور در پارتيهاي افيوني، منکرات جنسي و گويشهاي سبک و پوششهاي جلف و غيره و ذلک اين سوپر ميلياردرهاي تازه به دوران رسيده در فضاي نت به وفور وجود دارد و از صدقه سر پول ملّت مشتي مکتب نديده سوار بر توسنهاي آنچناني در شهر ويراژ ميدهند و عوام چون من نيز پشت سر آنها ميدويم تا به يادگار ي امضا بگيريم!
قصد ندارم در اين مجال به اين وضعيت مويه کنم، قصد ندارم از فرهنگ متداول شده توسط مشتي تماشاگر(نما) در استاديومها بگويم که چه تأثير و الگوپذيري بر اذهان جوان و نوجوان گذاشته است. قصد ندارم بگويم که جار زدن بر اين تهي روزگار آنقدر در جامعه بيداد کرده که از طفل نوپا تا پيرمرد هفتاد ساله را تب فوتبال فرا گرفته و بالطَّبع تبليغات فراگير همه ذکر فرزندانمان فوتباليست شدن است ولاغير. اين حرفها آنقدر گفته شده که ديگر کليشه است و «فوتبال ايراني» را علاج موقتي نيست، که چهبسا تنهاترين راه معالجه اين بيماري مسري رو به فزون آناست که مثل انقلاب فرهنگي دوران اوايل انقلاب، فوتبال را نيز چند سالي تعطيل کنيم تا بلکه ريشه هرچه پلشتي است با نسل فوتبال ايراني اينچنيني بخشکد و بلکه بعداً ورزشکاراني سالم از درون جامعه برون آيد.
قصدم به هيچ عنوان ناله و مرثيه نيست، چرا که خود کرده را تدبير نيست. ما سرسامآورترين ارقام ريالي را به فوتبال اختصاص دادهايم و از پابرهنگان جامعه غافل ماندهايم و واي که سرماي زمستان در پيش است، ما بيشترين ساعات تلويزيون را به فوتبال و کار کارشناسي جناب نود و امثالهم واگذار کردهايم، بهترين صفحات و تيراژ نشريات به فوتبال ميپردازد، مدارس فوتبال ما بيش از دارالقرآن و آموزشگاه هنري و علمي است. فرزندان ما به غير از فوتبال، بازي ديگري بلد نيستند، هر کشوري براي خود ورزش منحصري دارد که بحمدا... درب همه ورزشها را تخته کردهايم و با صنعت ميلياردي فوتبال که سود آن تنها متوجه مشتي افراد بيجنبه است حال ميکنيم و بعد صفرهاي قراردادهاي نجومي بازيکنان و مربيان را ميشماريم و با يارانه ماهانه فلان فرهيخته فرهنگي جامعه قياس ميکنيم و القصه آنکه ناگهان از خواب بيدار ميشويم و ميبينيم که آب تا بالاي گردنمان آمده و ما در حال غرق شدنيم والخ...
در اين ميان هر چه بر سرمان بيايد حقمان است که اين کاشتهايم و اين نيز درو کنيم. اگر امروز حتي نشريات فرنگي حرکات غيراخلاقي بازيکنان ما را تقبيح ميکنند، و اگر تازه متوجه شدهايم که کودکانمان در آن روز سياه بازي فوتبال چهها ديدند که هر چه بر سر خود بکوبيم رواست. جامعه ما قبل از آموزش سلام و احترام به بزرگترها، قوانين آفسايد و پنالتي را به کودکان آموخته، فرزند زمان ما قبل از آن که بر منش دکتر حسابي و شريعتي و علامه و شهريار غره شود که بر موهاي فلان بازيکن رشک برده است و حال سزاست که هر چه بلا باشد بر دل مبتلاي فوتبالي ما نازل شود.
مسؤولين ما کلاهشان را بالاتر بگذارند و اين بار نيز مثل هميشه بعد از وقوع افتضاح، تازه ياد نبش قبر و آسيبشناسي بيافتند و از منشور اخلاقي و وجب کردن ابروي تاتويي فلان بازيکن و خالکوبي آن يکي و غيره و ذلک صحبت کنند تا باري بهر جهت براي وجدان بيدار جامعه توجيهي در حد رفع و رجوع بتراشند که شب آبستن است تا چه زايد سحر...
پن1: چاپ هفتهنامه آذرپيام شماره 389 – 14/8/90
پن2: آذرپيام 389 را از اينجا دانلود کنيد.
هفته قبل یکی از نشریات پایتخت به بهانه کشف اختلاس سه هزار میلیاردی از چند بانک متخلف، با سرمایه گذار معروف تبریزی مصاحبه ای نمود و با تیتر «مرد 12 هزار ميليارد تومانی» به روی دکه ها رفت و البته در همان ساعات اولیه پس از پخش، برخی سایت ها اعلام نمودند که نشریه مزبور در تبریز از روی دکه ها جمع آوری شده است!
این آغاز ماجرا نبوده است چرا که از زمان کشف اختلاس میلیاردی، بسیاری از رسانه ها بجا یا نابجا به موج سواری در این باب پرداخته اند، که قصد از نگارش این مطلب هرگز نبش قبر و موج سواری مشابه برای جذب مخاطب سر گذر نیست چرا که در این صورت طرح روی جلد این هفته آذرپیام می توانست ترکیبی از مختلسین اخیر به انضمام سرمایه گذار تبریزی و دادستان کل کشور والخ... باشد.
اما ربط موضوع اختلاس مکشوفه و شخص مزبور و «سرمایه گذاری در تبریز» چیست؟ آیا کاسه ای زیر نیم کاسه است و حقیقتی زیر انبوه این اخبار مدفون است که نباید از پس پرده برون افتد؟...
«اگر من و یا شما با هزار سلام و صلوات و پارتی از یک شعبه محقر بانکی، چند صد هزار تومان وام ناقابل بگیریم و از بد حادثه دو سه قسط معوّق داشته باشیم، بانک عامل علاوه بر اخذ مبلغ اقساط و همچنین مبلغ دیرکرد که بی شباهت به سود ربوی نیست، چنان آبرویی از وام گیرنده نزد ضامن اول و دوم (که صد البته کارمند رسمی ادارات دولتی هستند) می برد که شخص مزبور تا مدت ها نتواند سر خود را جلو آنان بلند کند...» این تمام حرفی است که مخالفان سرمایه گذار تبریزی با اشاره به انبوه وام های دریافتی وی از بانک های مختلف عنوان می دارند و ادعا می کنند که وی معوّقات بانکی بسیاری دارد و هیچ بانک عاملی را یارای نیش جنباندن و گفتن از آن ها نیست.
خارج از این نکته که اظهارات مزبور در خصوص معوّقات متأخره تا چه حد سقیم یا سلیم است اما نیاز به پاسخگویی به افکار عمومی از سوی مسؤولین استانی بیش از همیشه احساس می شود. چرا که در مقام یک شهروند، حل معادله ای چنین چند مجهولی به بهانه ایجاد اشتغال و کارآفرینی بر مخیله نمی رود. هر چند در آن مصاحبه شخص مزبور با اشاره به حجم قلیل وام دریافتی در برابر میزان سرمایه گذاری کلانش در استان سعی در پاسخگویی داشته است.
اما
در مصاحبه سرمایه گذار تبریزی با نشریه مزبور نکته ظریف و بجایی نهفته شده بود
مبنی بر مشتبه ساختن وی با افرادی همچون شهرام جزایری و امیرحسین خسروی، که او این
تشبیه را کار اشتباهی قلمداد نموده و گفته است:
«شهرام
جزايری اصلاً كار اقتصادی چندانی نمی كرد كه به درد مملكت بخورد. او با سياسيون
كار می كرد و كارش به اين جا كشيد.اما من كارخانه و بنگاه های اقتصادی بسياری
دارم...اصلاً نمی توان شهرام جزايری را با امير منصور يا با من و يا كس ديگر
مقايسه كرد.
نگارنده با این بند از سخنان ایشان موافق است چرا که سال هاست از نزدیک با وضعیت نابسامان اشتغال و صنعت بی رونق که میراث سیستم دولتی با مدیران غیر متخصص است آشناست و همیشه از ایشان و هر کسی که قدمی در راه صنعت و سرمایه گذاری علمی و صحیح بردارد به بضاعت خود دفاع کرده است. بلی ایشان صاحب مجموعه «دریک» هستند؛ در عرصه فوتبال فعال بوده و باشگاه گسترش فولاد به وی تعلق دارد. گفته می شود که شرکت سرمایهگذاری گسترش فولاد تبریز، مجتمع فولاد بناب، مجتمع فولاد عجب شیر، کارخانجات گروه صنعتی درپاد تبریز، گروه کارخانجات یاقوت صنعت تبریز، گروه صنعتی توانگران سهند، کارخانه بنیان دیزل تبریز، گروه صنعتی الماس تبریز، مرکز آموزش سرمایهگذاری فولادگستر کوثر، مؤسسه فرهنگی ورزشی گسترش فولاد تبریز، گروه صنعتی ایران خودرو تبریز و هواپیمایی آتاایر بخشی از اموال گروه وی است، که البته از قِبَل آن چند صد نفر از جوانان نان در می آورند و با سربلندی خود را شاغل ـ هر چند با حقوق های مثله شده ـ می دانند. حلاوت ایجاد اشتغال و واسطه روزی خلق شدن کم ارزشی ندارد اما به شرطِها و شروطِها که همانااین شروط شفاف بودن مسائل مالی است تا چنین فضای خلاب آلود به وجود نیاید که مصداق سخن شیخ شیراز است که جوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیس است...
در این بین نباید از شیطنت های برخی عواملِ مخالف توسعه استان نیز غافل ماند؛ فی المثل چند روز قبل سایت آینده، به زعم خود و به اصطلاح دست به افشاگری زده و از ماجرای گرفتن تسهیلات خاص (دریافت سهمیه ماهیانه 65 هزار تنی شمش از تولید فولاد خوزستان) از رئیس جمهور توسط وی پرده برداشت و آن را «رانت» نام گذاری کرد. در نگاه حرفه ای و صنعتی این موضوع قبل از آن که رانت نامگذاری شود بیشتر یک نوع زیرکی و خلاقیت کارآفرین قلمداد می شود که از کوچک ترین فرصت برای تعالی سازمان ذیربط استفاده کرده است و مگر جز این است که استان آذربایجان شرقی در بخش فولاد سری در بین سرها درآورده و سالانه 5 میلیون تن نورد، 5/4 میلیون تن ذوب و 3 میلیون تن احیا داشته و 7 هزار و 500 نفر اشتغال مستقیم بهوجود آوردهاست. و ای کاش از این نوع ـ به اصطلاح ـ رانت ها، شرکت های دیگری همچون بلبرینگ سازی و ماشین سازی و پمپ ایران و ده ها شرکت ورشکسته که پرونده شان در اتاق کمیته بحران استان مطرح است مرتکب بشوند تا شاید افاقه ای برای صنعت استان بکند. و مگر جز این است که مسؤولین بخش صنعتی (چه خصوصی و چه دولتی) مدام با نامه نگاری و دعوت از استاندار، نماینده مجلس، وزیر صنایع و الخ... درصدد جذب تسهیلاتی هستند تا کارخانه رو به موت شان را التیامی بخشند و آیا این نوع ارتباط سازی و کمک گرفتن رانت است؟
مکرراً یادآوری می شود که قصد این وجیزه حمایت از شخص خاصی نیست و هرکسی و در هرمقامی با معاملات بانکی غیرموجه و مشکوک، ولو مسجدی بسازد به خطا رفته است. اما آب در هاون کوبیدن و صدور حکم قبل از حکمیت قاضی، خدا را خوش نمی آید و در شرایطی که همّ مسؤولین استانی بر توسعه سرمایه گذاری و پیشرفت استان است فراری دادن نخبگان و سعی در مرتبط ساختن هرکسی که دو تا هزار تومانی بیش از ما دارد با مافیاهای ناپاک اختلاس ضربه بر پیکر آذربایجان است که مسلماً بر مخیله هر آزاده ای نخواهد بود.
- کوکب خانم مادر عباس بود
- 69عکس در 20صفحه
- دفتر خاطرات محرمانه!
- قصه هزار و يک شب افزايش حداقل دستمزد
- تجليل از نيمهجانان
- نوهها،مادربزرگها و گيمها
- معتاد غرور هم دارد?
- جعبه سياه ـ نخود سياه
- رشته تحصيلي يارانه با گرايش ياوان چورک
- قدردانی از موسسات آموزش عالي غيردولتي غيرانتفاعي
- اگر حادثه معدنچیان شیلی در ایران اتفاق می افتاد...
- «باربا پاپا» همچنان عوض ميشه
- نه چک زدیم نه چونه عروس اومد به خونه!
- زنعمو خواندگي تبريز با استانبول
- پيشگويي هشتپاي تبريزي
- چه کساني فارسي وان نگاه ميکنند؟
- چیزی از جنس فرهنگ
- واکنش رسانه های جهانی به قطعی آب تبریز
- فرزند کمتر زندگی الدنگ
- شهر بی مسئول گلستان است و بس
- هزینه تنفس کارگران
- هنر فاخر نزد رقاصان است و بس!
- زنده باد ولنتاین چینی
- ای کاش من یک هدیه تهرانی بودم
- خوشهچيني از دلدار و خوشهسپاري به دلبر
- نصايح الوزير في جميع الفضول ها
- تفکيک جنسيتي در کتب درسي
- فلاکتي به اسم مدرسه دولتي
- تبليغ ازدواج انتهاري
- خوابها، تعبيرها و تعميرها ) 6 خوابها، تعبيرها و تعميرها ) 5
- کتاب با طعم گالينابلانکا
- خوابها، تعبيرها و تعميرها ) 4
- خوابها، تعبيرها و تعميرها ) 3
- اندر حکایت نساء الوزراء
- هفت زنگ سردرگمی
- اندر مصائب فرهنگ شهروندي (باب حمل و نقل شهري)
- آگهي جذب بازيگر
- سهام عدالت در روستاي شنگولآباد (از مجموعه قصههاي آبادي)
- حلقه مفقوده مديريتي ( از مجموعه قصه هاي آبادي)
- آگهي بازرگاني ( همه جوره )
-
شرحي برمناقب شيخ محمد اشرف نيا ( معاون فخيمه استاندار )
-
تلمذي بر آستان استاد شيري آذر ( جارچي شوراي شهر )
- تقدیر و تشکر از داربست های ارک تبریز
-
شرحی بر مناقب آ شیخ احمد احمدی منش ( مهتر فرحنگ و ارشاد )
- سئوالات آزمون رشته BRT
- رييس بازرگاني مردي براي تمام فصول
- اندرباب رييس بلديه کلانشهر تبريز
- نصایح عبید غازانی قسمت اول
- نامه ای برای طاها

