تبليغاتX
ایپک
ایپک
نوشته های فرهاد باغشمال
91/02/25

در کوچه ای به بلندی آجی بارساخ، پیر زن بیچاره لنگ زنان می آمد و در دستش چند کیسه نایلونی نیز. از دور شناختمش. همسایه دیوار به دیوار ابوالزوجه بود. قدم هایم را تندتر کردم تا در حمل وسایل کمکش کنم. وقتی به او رسیدم سلامی دادم و فورا وسایل خریدش را از دستش قاپیدم و او هم خیر و دعا بود که نثارم کرد. انصافا وزن وسایل برای جثه او سنگین بود، سیب زمینی، گوجه، گوشت، نخود، شیر و جعفری های تازه.... این ها وسایلی بودند که از روی نایلون سفیدی که این روزها کیف دستی اش می خوانند قابل تشخیص بود. در بین راه از گرانی اجناس گفت و سفارشم کرد که: «ننه شما در اون روزنامه تان بنویسید که گرانی امان مردم را بریده! برای همین دو سه قلم وسایل 65 هزارتومان خرج کردم. مگه منه پیر زن چقدر درآمد بازنشستگی اون خدا بیامرز را می گیرم؟» دلداری اش دادم و با ژست منورالفکرانه ای گفتم: «چشم مادر می نویسم، ولی بخشی از گرانی به خاطر مسائل روانی جامعه است انشاءا... از این هفته اکیپ های بازرسی مبارزه با گران فروشی فعال می شه و پدر گران فروش در خواهد آمد و القصه ارزانی در راه است.» پیرزن نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت:«مثل این که خیلی پای تلویزیون می شینی ننه؟ اقتصادی که با زور آژان جماعت و  ژاندارم و بازرسیِ بقال به بقال بالا و پایین بشه دو زار نمی ارزه. اون قدیم قدیما...» تازه حرف پیرزن گل انداخته بود که به دَم درب خانه اش رسیدیم و وسایل را در حیاطش گذاشتم و به بهانه زنگ خوردن موبایلم به بیرون خزیدیم... ولی این پیر زنِ از منظر ما عوام هم بد نمی گفت ها؛ اقتصاد آژانی!!

 

پ ن: پاتوغ خانا / هفته نامه آذرپیام 406

ارسال شده توسط فرهاد باغشمال در ساعت 13:44 |

91/02/13

   سه شنبه هفته قبل جلسه پایان سالی اولیا و معلم بود و البته پوشه کار دانش آموزان و وضعیت آن ها نیز بررسی شد. ده دقیقه دیر رسیدم و برای این که نظم جلسه را بهم نریزیم در اولین جای خالی موجود نشستم و گوش سپردم به حرف های معلمی که سی سال دوم خدمت برای کودکان این مرز و بوم را آغاز کرده است. به نظرم سنش به سن پدرم نزدیک باشد، منتها خیلی با حوصله تر از پدر و حتی من! با دیدن هر یک از اولیا، جَلدی اسم کوچک دانش آموز را میگفت و آخرین وضعیت درسی او را به پدر یا مادر کودک توضیح می داد. این توضیح و بررسی آقای معلم گاهی حتی از وضعیت درسی بچه نیز فراتر می رفت و نگاهی موشکافانه تر به خود می گرفت و مثلا زیاد شدن وزن فلان بچه را گوشزد می کرد.

 در این هشت ـ نه ماه سال تحصیلی شاهد بودم که او علاوه بر تدریس، با بچه ها دوستی کرده بود. برایشان آرزوها ساخته بود، نشانی خانه اش را داده بود تا برایش نامه بنویسند که عید را بی حضور آن ها نباشد و هم این که ÷ست کردن نامه را بیاموزند، برای تک تک بچه ها شانه ای کوچکِ پلاستیکی خریده بود تا موهایشان را با شانه شخصی مرتب کنند و می بینم پسرم را که این شانه را از همه اسباب بازی های گران قیمتش بیشتر دوست دارد... خلاصه هر چه از خوبی های این فرشته آسمانی و امثالهم بگویم بازهم کم است. موقع خداحافظی خیلی دل دل کردم تا کنجی گیر بیاورم و به بهانه روز معلم دستش را ببوسم اما افسوس میسرم نشد. کاری که هیچ یک از ما فرصتش را نیافتیم و افسوس...!

 

پ ن: پاتوغ خانا / هفته نامه آذرپیام 406

ارسال شده توسط فرهاد باغشمال در ساعت 10:37 |

91/01/29

    دیروز تولد چارلی چاپلین بود. توی خرت و پرت های قدیمی کتابخانه ام نامه منسوب به دخترش را دیدم که شش سال پیش در همین وبلاگ (اینجا) گذاشته ام. دوست دارم از چارلی و ذهنیتی که طنز او در خاطرات کودکی مان داشت بگویم که فعلا روی فرم نیستم هنوز !!!...این روزها.... باری فقط این نوشته ادای دین است به او و بس. 

هیتلر و چارلی تقریبا همسن بودند، هیتلر فقط چهار روز از چارلی کوچکتر بود. چارلی گفته: این سرنوشت ما دو تا بود که یکی دنیا را بخنده بندازه و دیگری به گریه، و اگر سرنوشت میخواست، کاملا بر عکس می شد.

ارسال شده توسط فرهاد باغشمال در ساعت 11:34 |

90/12/06

آقای کاندیدا!

بر خلاف رسم و رسوم همه سرمقاله های این ایام، که یا به مسئولین کنایه می زنند و یا دعوت به حضور حداکثری کرده و تنور انتخابات را گرم می کنند و یا در بی رحمانه ترین قلم زنی حتی آفتاب را انکار می نمایند، می خواهم سنت شکنی کنم و ژست سرمقاله گی این وجیزه را رسمی نکنم! می خواهم فقط با تو حرف بزنم که نمی دانم انتخاب خواهی شد یا نه!...

اولین بار امروز صبح زود پوسترهای تان را دیدم، منتظر سرویس اداره بودم و تا آمدن آن با تصاویرتان حرف زدم، یکی تان ژست جدی گرفته بود، آن یکی لبخند ژکونت می زد و این دیگری ... بگذریم گفتن این حرف ها که دردی را دوا نمی کند. بگذار برویم سر درد دل اصلی تر...

چند روز قبل برای کپی گرفتن از صفحات شناسنامه ام وارد مغازه ای شدم. جوانک پای دستگاه کپی، وقتی به صفحه انتخابات شناسنامه ام رسید، پوز خندی زد و گفت: «شما که اِند دموکراسی تشریف دارید و جایی برای ممهور این بار شناسنامه تان نمانده؟» با لبخند تلخی که حالی اش کنم از سوالش خوشم نیامده گفتم: «تازه این شناسنامه را 12-10 سال قبل تعویض کرده ام وگرنه صفحه ممهور شناسنامه ام بیش از اِند دموکراسی به زعم شماست...»

از مغازه بیرون زدم و پشت رُل، اولین انتخاباتی را که در مسجد حاج آقابابای خیابان حافظ حضور داشتم در ذهنم مرور می کردم. به نظرم انتخابات ریاست جمهوری بود یا خبرگان! یادم نیست ولی هر چه بود اولین مشارکت سیاسی عمرم محسوب می شد، خیالاتم از این مسجد هم عقب تر سُر خورد... به دوم ابتدایی سال ها قبل که با پدر به پای صندوق رای رفتیم و این یکی را خوب یادم است که انتخابات مجلس بود و کاندیداها بسیار! و پدر در آن روزهای آرمانی جنگ، با وسواس و تحقیق نام کاندیداهای مورد نظرش را در کاغذی نوشته بود که مبادا در پای صندوق، اسمی را از قلم بیاندازد. به اصرارم نام کاندیداهای مورد نظر او را، من روی برگه آرا نوشتم، پدر دیکته وار می گفت و من هجی کنان می نوشتم، پدر در آن جا نیز غلط های املایی ام را یادآوری می کرد که اسم فلانی را با صات می نویسند نه با سین! و من در عالم بچه گی برای این که برگه آرا قلم خورد نشود، سعی داشتم طوری آن سین را صات کنم که پاکی برگه رای از بین نرود ... خوب یادم است که بعد از نوشتن اسامی کاندیداهای پدر، در حاشیه برگه شعارهای معروف آن زمان که سر صف مدرسه می خواندیم را نوشتم؛ مرگ بر آمریکا  ـ مرگ بر منافقین و صدام  ـ خدایا خدایا تا انقلاب مهدی .... و اطراف شان را ستاره باران کردم... و با چه فیگوری آن برگه را به صندوق رای سپردم و فردای آن روز چه فاتحانه به هم سن و سالانم پُز شرکت در انتخابات را دادم... باور می کنی آقای کاندیدا که من و هم نسل های آن روزهایم از وقتی الفبا بلد شدیم در انتخابات شرکت داشتیم... و سرودهایی که از تلویزیون بلر سیاه سفیدمان می دیدیم را که حتی چند صباحی بعد از انتخابات می خواندیم؛ من رای می دهم ـ تو رای می دهی ـ برای آزادی، برای استقلال....

حاشیه نمی نویسم، این ها نوستالژی من و مردمم هست که با هزاران امید به پای انقلاب هستیم تا بلکه سنگی  بهتر روی سنگ بند شود، وگرنه روده درازی و گفتن از خاطرات کودکی تومنی صنار افاقه ندارد.

راستی آقای کاندیدا! قبول دارید که شیرینی برخی انتخاب ها به این است که کاندیدای مورد نظر، «خیلی مردمی تر و بی واسطه تر» است، بعله ... قبول دارم شما هم «مردمی» تشریف دارید، منتها اگر بدتان نیاید و البته آن چه که اکثرا دیده ایم حکایت از آن داشته که این «مردمی» بودن شما تا پایان روز انتخابات اعتبار دارد و از فردایش یا انتخاب می شوید و چهار سال فی امان اله... و یا این که انتخاب نشده و سی کار خود می روید و هر چه برنامه و طرح در ذهن تان بود که در کوزه گذاشته و آبش را نوش جان می کنید، انگار نه انگار که احساس تکلیف تا دیروز خفه تان نموده بود. خُب مرد حسابی! حالا انتخاب نشدی آن طرح و برنامه های به زعم خودت فربه را به منتخبان رو کن بلکه به کار آید!  نکند حس تکلیف، تعریف دیگری دارد؟!!

 یک چیز دیگری هم هست که  به نظرم آن انتخابات های زمان کودکی ما، خیلی خالص تر از حالاها بود که شما در جناح بازی و ائتلاف دنبالش هستید، راستی یادم رفت بپرسم شما جزء کدام ائتلاف هستید؟ نکند شما هم مثل من هنوز نمی دانید که ائتلاف را با سین می نویسند یا با صات!! خُب اگر این طور باشد، که کلاهتان پس معرکه است! کاندیدایی که این جزئیات را نداند، می خواهد فردای پس از انتخاب چه کند؟ بالاخره هرکسی را باید به نوعی راضی کرد، حالا اگر خلوص و رضایت خالق و این جور شعارهای دهان پرکن هم نبود که یک طوری رفع و رجوع می دهیم، ولی جواب هم حزبی ها و فلان سرمایه گذاری را که سرمایه اش را به شمایل ما آذین کرده و به در و دیوار شهر زده را نیز باید داد...! باز هم انگار من خام فرق سین با صات را قاطی کردم، بگذریم....

آقای کاندیدا! بگذار بغضی را که بیخ گلویم گیر کرده برایت بگویم، خدا را چه دیدی شاید همین بغض افاقه کرد و این ستادهای ملون و هزینه هایی را که متحمل می شوی را به جور دیگر تبلیغ نمودن و معرفی اهدافت تغییر دادی. چند روز قبل با پسر هشت ساله ام در دکان «محمد آقا باقلا فروش» که ما «ممد پَخله چی» می خوانیمش، مشغول باقلا خوری بودیم. سه جوان نیز کمی آن طرف تر مشغول بودند و خنده و مزاح های رایج جوانی را نیز  رد و بدل می کردند اما الحق و الانصاف حرف نامربوط نمی زدند، در همین اثنا یکی از طرفداران شما که در حال پخش کارت های ویزیت تان بود، وارد مغازه شد و به روی هر میز کارت ویزیتی از شما را قرار داد و رفت. پسر من در عالم کودکی شروع به جمع کردن آن کارت ها کرد تا با آن ها بازی کند! وقتی از آن جوان ها اجازه خواست تا کارت روی میز آن ها را نیز بردارد، یکی از آن ها گفت: داداش بردار، انتخاب های ما «ویزیتی» نیست... خنده من، او را متوجه خود کرد، برگشت و گفت:« وا... ما پس از سی سال می دانیم که روی دیوار چه کسی باید یادگاری بنویسم!» گفتم: «چطور؟» گفت: «شکر خدا که این روزها همه جا رسانه است و دیروز و امروز همه برای یکدیگر مشخص است. خوشبختانه تقوا، صداقت، بی بند و باری و معیارهای دیگر کاندید جماعت به طرفه العینی برای مردم مبرهن می شود» گفتم: «ولی همه که به رسانه دسترسی ندارند، تازه خیلی از خصوصیات کاندیداها هم نهان است» در حالی که لیوان دوغ را هورتی سر می کشید برگشت و گفت: «نه! دیگه مردم با تجربه شده اند و تا کسی لب باز کند نمره اش را می دهند ....»

جناب کاندیدا، سرت را درد نیاورم. مخلص کلام این که برای شناخت معیارهای انقلاب و میزان وفاداری و تشخیص مردم، نیازی به میز وزارت و صدارت و سمینار و کنفرانس و غیره ذلک نیست، صاحبان انقلاب در همین بساط ساده باقلافروش قادرند سره و ناسره روزگار را تشخیص دهند و انتخاب کنند، حالا اگر خدای ناکرده فلان کارخانه داری وعده تقبل هزینه هایت را داده و یا فلان حزب و جناحی تو را در لیستش قرار داده و یا این که خودت آن قدر جو گیر شده ای که گویی رای اول شهر را از الان در کیسه داری و مدام  به اندازه  سه برنامه توسعه بیست ساله وعده و وعید می دهی، در جریان باش که پشت انقلاب به مردم مستضعف و خیلی معمولی گرم است و رای این جماعت هم آگاهانه تر از آنست که در سرلیست ها و هزینه های آن چنانی جایی برای آن باشد. باور نمی کنی بیا باهم به مغازه «ممد پَخله چی» برویم مهمان من!... راستی آقای کاندیدا یادم رفت بگویم: سلام!

 

پ ن: چاپ آذرپیام شماره 402


برچسب‌ها: انتخابات, کاندیدا
ارسال شده توسط فرهاد باغشمال در ساعت 12:32 |

90/11/26
   کار انتقال بلم‌ها و قایق‌ها  به جزیره [مجنون] شروع شده بود. تریلرها به جهت حفظ اطلاعات، نصف شب به جزیره می‌رسیدند و بعد از انتقال قایق‌ها به داخل آب، قبل از روشنایی صبح جزیره را ترک می‌کردند. اهمیت کار ایجاب می‌کرد که کار در زمان مشخص تمام شود. قایق‌ها را برای استتار به میان نیزار می‌کشیدیم و رویشان را با نی می‌پوشاندیم. کاغذ، تخته و بقیه چیزهایی که برای محکم کردن قایق‌ها روی تریلر استفاده می‌کردند جمع آوری و پنهان می‌شد و قبل از طلوع آفتاب، منطقه به وضعیت عادی بر می‌گشت.

آقا مهدی اغلب شبها در کنار ما حاضر می‌شد و به کار ما نظارت می‌کرد. آن شب، آقا مهدی روی یک تکه پل شناور در وسط آب ایستاده بود و راننده جرثقیل را راهنمایی می‌کرد تا قایق‌ها را بداخل آب بیندازد. صدای جرثقیل موجب شده بود که صدای آقا مهدی به ما نرسد و برای همین آقا مهدی با صدای بلند صحبت می‌کرد و از بس به سر و رویش آب پاشیده شده بود سراپا خیس بود. می‌دانستیم که باید تا پایان کار، خودش حضور داشته باشد و قبول نمی‌کند که برود و استراحت کند. به استتار قایق‌ها مشغول بودم که متوجه شدم یکی بسوی من می‌آید.

- آقای باکری شما هستید؟
از برادران ارتشی بود، اینجا چکار می‌کرد؟ گفتم:
- نه من نیستم... چکارش دارید؟
- ما از لشکر ۲۸ کردستان آمده‌ایم، با ایشان جلسه داریم؛ باید سریعا ایشان را ببینیم.

وقتی او با من صحبت می‌کرد بقیه همراهانش آمدند؛ از سر و وضعشان معلوم بود که فرماندهان لشکر هستند. بعدا شنیدم که در این عملیات [بدر] قرار است لشکر کردستان بعنوان پشتیبان ما عمل کند. با اشاره دست، آقا مهدی را که داخل آب داشت قایق‌ها را جابجا می‌کرد به آنها نشان دادم، تعجب می‌کردند که فرمانده لشکر و استتار قایق، آن هم شب و داخل آب!

- شما همینجا باشید تا من صدایشان کنم.
به طرف آقا مهدی حرکت کردم. فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا سراپا خیس روبروی من ایستاده بود.

                                                          


پ ن1: منبع: خداحافظ سردار، سید قاسم ناظمی، چاپ اول، ص ۱۰۹ - ۱۰۷

پ ن2: این روزها سالروز شهادت سردار سرلشکر شهید مهدی باکری، فرمانده لشکر 31 عاشوراست؛ آقا مهدی در این عملیات از داخل یکی از همین قایق ها پر کشید. به قول «اسکالپل» نام آقا مهدی سالهاست که با کلمه "قایق" گره خورده...


ارسال شده توسط فرهاد باغشمال در ساعت 20:12 |

90/11/24

    می خواستم یادداشتی از بهار مطبوعات بنویسم. از عصر طلایی روزنامه نگاری و روزگار چاپ مطالب آن چنانی بدون واهمه از قیچی های رنگارنگ و جور و واجور.. می خواستم از حسرتم وقت  ورق زدن آرشیو سال های نه چندان دور نشریه بنویسم. از ده سال پیش، از روزهایی که تازه آذرپیام ققنوسی برخواسته از خاکستر ندای آذربایجانی سوخته در آتش همه گیر توقیف بود در آن سال های پاپانی دهه هفتاد که توقیف فله ای نشریات شده بود نقل و نبات و ریگ بیابان آنقدر که همه جا ردپایش دیده می شد. می خواستم از رویای نوشتن بی قید و غریبگی واژه ای به نام "خودسانسوری" بنویسم. از اینکه آن روزها چه ها می نوشتند و در نشریه شان تخته می شد و این روزها از چه... می خواستم از ارج و قرب این چند ورق کاغذ کاهی اخبار بنویسم که ولع خواندشان در جان همه بود و خبر و نقد و شفافیت فراوان یافت می شد.. می خواستم از آرزوی کوچکِ بیانِ ساده و صریح بنویسم. از تمام رویاهای ناکام مانده و حرفهای مانده در گلو و ترسی که حتا بدون چماقِ بالای سر هم در جانمان ریشه دوانده.

اما حالا به جایِ تمام آن خواسته ها دستمال سفیدم را بر می دارم و بالای سر می گیرم و مابقی این متن را سفید می گذارم که جای خالی و سهم آرزوهای شما باشد.

بیفشان جرعه ای بر خاک و حال اهل دل بشنو

که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد. . .

...............................................................................................................................

...............................................................................................................................

...............................................................................................................................

 


پی نوشت: برای شماره 400 آذرپیام چند کار ویژه آماده کردیم که یکی از آن ها گفتگو با دو سردبیر قبلی نشریه است. این گفتگو به طرز استادانه ای توسط خواهر خوبم سرکار خانم سبا حیدرخانی تهیه و تنظیم شده بود. و این نیز بماند که در مقوله تنظیم خبر و مصاحبه فعلا کسی را بهتر از او در نشریات تبریز نمی شناسم. علی ایحال به دلایلی، مقدمه ایشان (متن بالا) در ابتدای مصاحبه مزبور  قرار نگرفت ولی حیفم آمد که خوانندگان وبلاگم از این یادداشت کوتاه بی نصیب بمانند. دلایل من هم از عدم چاپ و آرزوهایم در لابلای همان سطور سفید باید باشد. یا علی مدد


ارسال شده توسط فرهاد باغشمال در ساعت 18:8 |

90/11/10

      خدا شاهد است كه فيلم «جدايي نادر از سيمين» براي ما قوز بالاي قوز شده است! حالا اين فيلم براي اصغر آقا فرهادي اگر قاتوقي داشته كه داشته، حالا اگر اصغرها با ضعيفه‌هاي اون‌ور آب عكس يادگار گرفته و به ما ياندي قيندي مي‌دهد كه گرفته، حالا اگر اصغر آقا در يك قدمي اسكار است كه به دَرَك، مهم ما و تفسيرهاي ماست كه حتم داريم حتما كاسه‌اي زير نيم كاسه است. اگر اين خارجي‌ها راست مي‌گويند اين همه توي فيلم‌هاي ما عروسي و ماجراهاي عشقي دختر و پسري هست، اين همه ازدواج فلّه‌اي ـ دانشجويي در دانشگاه‌هاي ما برگزار مي‌شود، چرا يكي از اين‌ها را كانديداي اسكار نكردند؟

 اين نشان مي‌دهد كه خارجي‌ها دوست ندارند كانون گرم خانواده ايراني همچنان گرم بماند. آن‌ها مي‌خواهند زن و مرد جامعه ما، نادر و سيمين را الگوي خود قرار بدهند و خيلي صميمي و شاد و شنگول فِرت وفِرت بروند دادگاه و  از يكديگر جدا گردند.

ما در اين مام ميهن، حتي لايحه حمايت از خانواده تصويب مي‌كنيم و دست مرد را باز مي‌گذاريم تا كانون خانواده‌هاي بيشتري را گرم‌تر بكند، ولي خود فروختگان غرب با يك فيلمنامه مسخره كه از اول تا آخرش هم  نفهميديم كه با وجود مستقر بودن يك فروند ماهواره در بالكن‌ منزل، چرا بچه خانواده از راه به در نشده؟ مگر ممكن است فرزندي كه در آستانه آسيب‌هاي اجتماعي و سرد شدن روز به روز روابط مادر و پدر باشد و حتي يك اس‌ام‌اس به يك موجود خيالي نفرستد؟

با اين وضعيت ديگر شور فيلم‌ساز شدن هم درآمده...از لحظه نگارش فيلم معلوم است كه به سفارش ايادي استكبار نوشته شده است. آخر شما برويد به دادگاه خانواده، فقط يك مورد را به من نشان بدهيد كه زن و مردي سر يك موضوع كشكي مثل رفتن به اون‌ور بخواهند از هم جدا بشوند.

تصنعي بودن داستان از آن‌جا شروع شده كه مادر زنِ نادر يك زن خوش‌قلب است. آيا در كل منظومه شمسي يك مادر زن به آن رئوفي و ماماني پيدا مي‌شود؟

غيرواقعي بودن داستان از آن‌جا شروع شده كه زير چشم سيمين كبود نشده كه بگوييم نادر زده اين دختره ضعيفه را شيريم شَهره كرده، و نه نادر معتاد است كه بگوييم استكبار با مواد مخدر كانون سبز خانواده را هدف گرفته است.

«دكترين پروژه طلاق مثبت» ساعت‌ها روي اين مسئله بحث كرده‌اند تا امر طلاق را مثبت و معمولي جلوه دهند. به گورِ باباي آلزايمري نادر خنديده‌اند كه بخواهند چنين كنند. حالا كه اين طور شد ما از فردا ازدواج جوانان را تسهيل‌تر مي‌كنيم و به هر زوج دويست‌هزار تومان وام ازدواج به ارائه دو ضامن كارمند رسمي مي‌دهيم تا كانون‌هاي خانواده گرم‌تر شود، بلكه مشت محكمي بر دهان نادر و سيمين و اصغر و غيره‌ذلك زده باشيم. 

دشمنان ما نمي‌دانند كه ما براي هر آفند آن‌ها يك پدافند داريم. ما براي عدم ترغيب جوانان به امر ناميمون طلاق، به طرفه‌العيني قيمت سكه را كه مهريه رايج هر زوج مملكتي است بالا مي‌بريم تا اقلكن جوانان به فكر جدايي نيافتند. بهرحال خدا همه و من‌جمله اين اصغر آقا را به راه راست هدايت كند، تا بلكه ما هم يك خورده دل‌مان نرم شد و داديم اخراجي 4 و 5 را ايشان ساختند.

 

 پ‌ن‌1: چاپ هفته‌نامه آذرپيام 8/11/90 شماره 389



برچسب‌ها: گورِ باباي آلزايمري نادر, جدايي نادر از سيمين, دكترين پروژه طلاق مثبت, اخراجي 4 و 5, فرهاد باغشمال
ارسال شده توسط فرهاد باغشمال در ساعت 13:46 |

90/10/27

1.گواهی می‌شود؛ اين مطلب در راستای ناپديد شدن مجسمه استاد شهريار از يكی ميدان های منتسب به شهر اولين‌ها ـ تبريز ـ صادر شده و ارزش ديگری ندارد، لطفاً  بعد از خواندن، این صفحه را ببندید و حافظه مرورگر اینترنتی تان را delet کتید. چرا كه ما حوصله و وقت دوباره نویسی و شفاف‌سازی مواضع شفاف خود را در هيچ فضای خلاب‌آلود و توهم‌زايی نداريم.


2.در چند روز اخير، حقير سراپا تقصير در مورد مجسمه مرحومِ مسروقِ جنت‌مكان هر چه تحقيق كردم به تعريف مشترك بين عوام و خواص نرسيدم و خلاصه زياد قوانين مكتوب در اين باب نداريم پس گير اَلَكی ندهيد، بلكه موضوع به «دل» ربط دارد و از همين‌جاست كه شاعر می‌گويد: يك دلم می‌گه بِرَم بِرَم ـ يك دلم می گه نَرَم نَرَم. مفسرين و شعرشناسان هم معتقدند كه اين بِرَم يا نَرَم را همان سارق و يا ناپديد كننده مجسمه استاد شهريار سروده كه مدام با خود نجوا می‌كرده كه بِرَم ناپديد كنم؟ يا نَرَم ناپديد كنم؟!!!


3.در اصطلاح علمی مجسمه خيلی چيز مهمی است. اين چيز مهم آن‌قدر مهم است كه برايش رشته دانشگاهی گذاشته‌اند و لابد اين چيز آن‌قدر اهميت داشته كه همه حكومت‌ها نماد بزرگ ترها و نخبگان شان را در وسط ميادين می گذارند و يادمان می گيرند وگرنه مرض كه نداشتند.


4.شايان ذكر است يكی از دوستان با تأكيد و تأیيد جملات نگارنده می‌گويد: مجسمه خيلی مهم است و اشكال هم ندارد به شرطی كه برجستگی‌ نداشته باشد. حالا اين نيز بماند كه فی الحال ما نمی‌دانيم كه مگر مجسمه بدون برجستگی هم می‌شود؟!


5.مجسمه در اصطلاح عوام چيزی است كه هرجا آن را بكارند مردم می توانند موقع آدرس دادن و نشان قرار از آن بهره بگيرند ضمن آن كه توريست‌ها هم كنار مجسمه می ايستند و دست به سينه گذاشته و يك عكس می‌گيرند من‌باب افتخار فردا روز.


6.مجسمه در اصطلاح خواص چيزی است كه تا وقتی هست ارزشی ندارد، ولی وقتی گم شد خيلی قرب و منزلت‌دار می‌شود.  


7.حالا اين‌ها را بی‌خيال .حالا شهريار دزديده شده یا جمع شده؟ مسأله اين است! دو حالت مفروض است: اگر بگوييم شهريار دزديده شده كه آن وقت بايد به سيستم مانيتورينگ و امنيت شهر شك كرد! چرا كه فی‌المثل اگر راننده‌ای نصف شبی از چراغ قرمز رد بشود از ديده تيزبين و به حق قانون در امان نمی‌ماند. ولی اگر شهريار جمع شده، رئيس شورای شهر كه ظاهراً متولی اين گونه مسائل است از اين موضوع خبر ندارد. ضمناً يك نفر هم در تلفن به من گفت خيلی پر رو شدی ها...


8.اما سازنده اين مجسمه خيلی از سرقت مجسمه ابراز خوشحالی كرده و می گويد: خوب شد كه دزيدند چرا كه من 5-4 سال مدام می‌گفتم پايه مجسمه زيبنده مجسمه نيست ولی كسی گوش نمی داد. ضمناً ايشان می‌گويد كه مواد سازنده مجسمه از يك آلياژ به درد نخوری است كه حتی ارزش ذوب و بازيافت ندارد.


9.حالا اگر اين مجسمه دزديده شده، كه از مراجع ذی صلاح انتظار داريم آن نامرد و سارق فرهنگی را شناسايی و به سزای عملش برساند. چرا كه ما چند تا مجسمه ديگر من‌جمله يادمان مشروطيت تبريز را كه اخيراً رونمايی شده، داريم و اگر ما  كمی تعلل بكنيم شايد سارقان پر روتر شوند.


10.حالا اگر اين مجسمه جمع شده و يا ناپديد شده، كه باز انتظار داريم ناپديد كننده محترم، راست و حسينی دليلش را بگويد و ما هم با اين نيم وجب عقل‌مان دو دو تا كرده و خودمان دست به كار بشويم و چند تا مجسمه ديگر من‌جمله يادمان مشروطيت تبريز را كه اخيراً رونمايی شده برداريم، تا مجسمه‌سازها پر روتر نشوند و هی فِرت و فِرت مجسمه نسازند.




پ‌ن: چاپ آذرپيام شماره 397

ارسال شده توسط فرهاد باغشمال در ساعت 13:52 |

90/08/22

    اکثر مديران تيمهاي ليگ برتر فوتبال را سرداران نظامي سالهاي جبهه و جنگ تشکيل ميدهند. از ذکر اين موضوع در همين ابتداي بحث چنين نتيجهگيري نشود که با حضور نظاميان در عرصه ورزش مخالفم، که اتفاقا معتقدم مديريت بازيکنان و تماشاگران «فوتبال ايراني» بيشتر و بهتر از عهده افراد نظامي برميآيد تا افراد ديگر. وگرنه در کجاي دنيا سراغ داريد که از افراد نظامي که بهترين دوران عمر خود را در تجربهآموزي ميدانهاي جنگ گذرانده و ميبايست در اتاق فکر و دانشگاههاي نظامي تجربههاي خود را منتقل کنند سر از استاديومها در بیاورند تا با شعارهاي سخيف همچون «فلانکس دوسِت داريم و بهمان کس حياکن» دمخور شوند. ذکر اين نکته نيز بماند که حضور نظاميان در عرصه ورزش به جهت انتساب آنها به ارزشهاي ملّي و ديني، باعث ميشود که چه بسا تمام سکنات و حرکات به اصطلاح ورزشکاران به حساب نظام گذاشته ميشود. 

بياخلاقي و حاشيههاي هرز در فوتبال ايران ريشه دوانده و موضوع هم مربوط به ديروز و امروز نيست، هرچند که الحق با حرفهايتر شدن، بيقيدي نيز در اين ميدان حرفهايتر و کارکشتهتر! شده است. مباحثي که هر روزه از هرج و مرج و فضاحت فوتباليستها در جرايد ميخوانيم کم نيست، حضور در پارتيهاي افيوني، منکرات جنسي و گويشهاي سبک و پوششهاي جلف و غيره و ذلک اين سوپر ميلياردرهاي تازه به دوران رسيده در فضاي نت به وفور وجود دارد و از صدقه سر پول ملّت مشتي مکتب نديده سوار بر توسنهاي آنچناني در شهر ويراژ ميدهند و عوام چون من نيز پشت سر آنها ميدويم تا به يادگار ي امضا بگيريم!

قصد ندارم در اين مجال به اين وضعيت مويه کنم، قصد ندارم از فرهنگ متداول شده توسط مشتي تماشاگر(نما) در استاديومها بگويم که چه تأثير و الگوپذيري بر اذهان جوان و نوجوان گذاشته است. قصد ندارم بگويم که جار زدن بر اين تهي روزگار آنقدر در جامعه بيداد کرده که از طفل نوپا تا پيرمرد هفتاد ساله را تب فوتبال فرا گرفته و بالطَّبع تبليغات فراگير همه ذکر فرزندانمان فوتباليست شدن است ولاغير. اين حرفها آنقدر گفته شده که ديگر کليشه است و «فوتبال ايراني» را علاج موقتي نيست، که چهبسا تنهاترين راه معالجه اين بيماري مسري رو به فزون آناست که مثل انقلاب فرهنگي دوران اوايل انقلاب، فوتبال را نيز چند سالي تعطيل کنيم تا بلکه ريشه هرچه پلشتي است با نسل فوتبال ايراني اينچنيني بخشکد و بلکه بعداً ورزشکاراني سالم از درون جامعه برون آيد.

قصدم به هيچ عنوان ناله و مرثيه نيست، چرا که خود کرده را تدبير نيست. ما سرسامآورترين ارقام ريالي را به فوتبال اختصاص دادهايم و از پابرهنگان جامعه غافل ماندهايم و واي که سرماي زمستان در پيش است، ما بيشترين ساعات تلويزيون را به فوتبال و کار کارشناسي جناب نود و امثالهم واگذار کردهايم، بهترين صفحات و تيراژ نشريات به فوتبال ميپردازد، مدارس فوتبال ما بيش از دارالقرآن و آموزشگاه هنري و علمي است. فرزندان ما به غير از فوتبال، بازي ديگري بلد نيستند، هر کشوري براي خود ورزش منحصري دارد که بحمدا... درب همه ورزشها را تخته کردهايم و با صنعت ميلياردي فوتبال که سود آن تنها متوجه مشتي افراد بيجنبه است حال ميکنيم و بعد صفرهاي قراردادهاي نجومي بازيکنان و مربيان را ميشماريم و با يارانه ماهانه فلان فرهيخته فرهنگي جامعه قياس ميکنيم و القصه آنکه ناگهان از خواب بيدار ميشويم و ميبينيم که آب تا بالاي گردنمان آمده و ما در حال غرق شدنيم والخ...

در اين ميان هر چه بر سرمان بيايد حقمان است که اين کاشتهايم و اين نيز درو کنيم. اگر امروز حتي نشريات فرنگي حرکات غيراخلاقي بازيکنان ما را تقبيح ميکنند، و اگر تازه متوجه شدهايم که کودکانمان در آن روز سياه بازي فوتبال چهها ديدند که هر چه بر سر خود بکوبيم رواست. جامعه ما قبل از آموزش سلام و احترام به بزرگترها، قوانين آفسايد و پنالتي را به کودکان آموخته، فرزند زمان ما قبل از آن که بر منش دکتر حسابي و شريعتي و علامه و شهريار غره شود که بر موهاي فلان بازيکن رشک برده است و حال سزاست که هر چه بلا باشد بر دل مبتلاي فوتبالي ما نازل شود.

مسؤولين ما کلاهشان را بالاتر بگذارند و اين بار نيز مثل هميشه بعد از وقوع افتضاح، تازه ياد نبش قبر و آسيبشناسي بيافتند و از منشور اخلاقي و وجب کردن ابروي تاتويي فلان بازيکن و خالکوبي آن يکي و غيره و ذلک صحبت کنند تا باري بهر جهت براي وجدان بيدار جامعه توجيهي در حد رفع و رجوع بتراشند که شب آبستن است تا چه زايد سحر...


پ‌ن1: چاپ هفته‌نامه آذرپيام شماره 389 – 14/8/90

پ‌ن2: آذرپيام 389 را از اينجا دانلود کنيد. 



ارسال شده توسط فرهاد باغشمال در ساعت 10:21 |

90/07/30

     هفته قبل یکی از نشریات پایتخت به بهانه کشف اختلاس سه هزار میلیاردی از چند بانک متخلف، با سرمایه گذار معروف تبریزی مصاحبه ای نمود و  با تیتر «مرد 12 هزار ميليارد تومانی» به روی دکه ها رفت و البته در همان ساعات اولیه پس از پخش، برخی سایت ها اعلام نمودند که نشریه مزبور در تبریز از روی دکه ها جمع آوری شده است!

این آغاز ماجرا نبوده است چرا که از زمان کشف اختلاس میلیاردی، بسیاری از رسانه ها بجا یا نابجا به موج سواری در این باب پرداخته اند، که قصد از نگارش این مطلب هرگز نبش قبر و موج سواری مشابه برای جذب مخاطب سر گذر نیست چرا که در این صورت طرح روی جلد این هفته آذرپیام می توانست ترکیبی از مختلسین اخیر به انضمام سرمایه گذار تبریزی و دادستان کل کشور والخ... باشد.

اما ربط موضوع اختلاس مکشوفه و شخص مزبور و «سرمایه گذاری در تبریز» چیست؟ آیا کاسه ای زیر نیم کاسه است و حقیقتی زیر انبوه این اخبار مدفون است که نباید از پس پرده برون افتد؟...

«اگر  من و یا شما با هزار سلام و صلوات و پارتی از یک شعبه محقر بانکی، چند صد هزار تومان وام ناقابل بگیریم و از بد حادثه دو سه قسط معوّق داشته باشیم، بانک عامل علاوه بر اخذ مبلغ اقساط و همچنین مبلغ دیرکرد که بی شباهت به سود ربوی نیست، چنان آبرویی از وام گیرنده نزد ضامن اول و دوم (که صد البته کارمند رسمی ادارات دولتی هستند) می برد که شخص مزبور تا مدت ها نتواند سر خود را جلو آنان بلند کند...» این تمام حرفی است که مخالفان سرمایه گذار تبریزی با اشاره به انبوه وام های دریافتی وی از بانک های مختلف  عنوان می دارند و ادعا می کنند که وی معوّقات بانکی بسیاری دارد و هیچ بانک عاملی را یارای نیش جنباندن و گفتن از آن ها نیست.

خارج از این نکته که اظهارات مزبور در خصوص معوّقات متأخره  تا چه حد سقیم یا سلیم است اما نیاز به پاسخگویی به افکار عمومی از سوی مسؤولین استانی بیش از همیشه احساس می شود. چرا که در مقام یک شهروند، حل معادله ای چنین چند مجهولی به بهانه ایجاد اشتغال و کارآفرینی بر مخیله نمی رود. هر چند در آن مصاحبه شخص مزبور با اشاره به حجم قلیل وام دریافتی در برابر میزان سرمایه گذاری کلانش در استان سعی در پاسخگویی داشته است.

اما در مصاحبه سرمایه گذار تبریزی با نشریه مزبور نکته ظریف و بجایی نهفته شده بود مبنی بر مشتبه ساختن وی با افرادی همچون شهرام جزایری و امیرحسین خسروی، که او این تشبیه را  کار اشتباهی قلمداد نموده و گفته است:
«شهرام جزايری اصلاً كار اقتصادی چندانی نمی كرد كه به درد مملكت بخورد. او با سياسيون كار می كرد و كارش به اين جا كشيد.اما من كارخانه و بنگاه های اقتصادی بسياری دارم...اصلاً نمی توان شهرام جزايری را با امير منصور يا با من و يا كس ديگر مقايسه كرد.

نگارنده با این بند از سخنان ایشان موافق است چرا که سال هاست از نزدیک با وضعیت نابسامان اشتغال و صنعت بی رونق که میراث سیستم دولتی با مدیران غیر متخصص است آشناست و همیشه از ایشان و هر کسی که قدمی در راه صنعت و سرمایه گذاری علمی و صحیح بردارد به بضاعت خود دفاع کرده است. بلی ایشان صاحب مجموعه «دریک» هستند؛ در عرصه فوتبال فعال بوده و باشگاه گسترش فولاد به وی تعلق دارد. گفته می شود که شرکت سرمایهگذاری گسترش فولاد تبریز، مجتمع فولاد بناب، مجتمع فولاد عجب شیر، کارخانجات گروه صنعتی درپاد تبریز، گروه کارخانجات یاقوت صنعت تبریز، گروه صنعتی توانگران سهند، کارخانه بنیان دیزل تبریز، گروه صنعتی الماس تبریز، مرکز آموزش سرمایهگذاری فولادگستر کوثر، مؤسسه فرهنگی ورزشی گسترش فولاد تبریز، گروه صنعتی ایران خودرو تبریز و هواپیمایی آتاایر بخشی از اموال گروه وی است، که البته از قِبَل آن چند صد نفر از جوانان نان در می آورند و با سربلندی خود را شاغل ـ هر چند با حقوق های مثله شده ـ می دانند. حلاوت ایجاد اشتغال و واسطه روزی خلق شدن کم ارزشی ندارد اما به شرطِها و شروطِها که همانااین شروط شفاف بودن مسائل مالی است تا چنین فضای خلاب آلود به وجود نیاید که مصداق سخن شیخ شیراز است که جوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیس است...

در این بین نباید از شیطنت های برخی عواملِ مخالف توسعه استان نیز غافل ماند؛ فی المثل چند روز قبل سایت آینده، به زعم خود و به اصطلاح دست به افشاگری زده و از ماجرای گرفتن تسهیلات خاص (دریافت سهمیه ماهیانه 65 هزار تنی شمش از تولید فولاد خوزستان) از رئیس جمهور توسط وی پرده برداشت و آن را «رانت» نام گذاری کرد. در نگاه حرفه ای و صنعتی این موضوع قبل از آن که رانت نامگذاری شود بیشتر یک نوع زیرکی و خلاقیت کارآفرین قلمداد می شود که از کوچک ترین فرصت برای تعالی سازمان ذیربط استفاده کرده است و مگر جز این است که استان آذربایجان شرقی در بخش فولاد سری در بین سرها درآورده و سالانه 5 میلیون تن نورد، 5/4 میلیون تن ذوب و 3 میلیون تن احیا داشته و 7 هزار و 500 نفر اشتغال مستقیم بهوجود آوردهاست. و ای کاش از این نوع ـ به اصطلاح ـ رانت ها، شرکت های دیگری همچون بلبرینگ سازی و ماشین سازی و پمپ ایران و ده ها شرکت ورشکسته که پرونده شان در اتاق کمیته بحران استان مطرح است مرتکب بشوند تا شاید افاقه ای برای صنعت استان بکند. و مگر جز این است که مسؤولین بخش صنعتی (چه خصوصی و چه دولتی) مدام با نامه نگاری و دعوت از استاندار، نماینده مجلس، وزیر صنایع و الخ... درصدد جذب تسهیلاتی هستند تا کارخانه رو به موت شان را التیامی بخشند و آیا این نوع ارتباط سازی و کمک گرفتن رانت است؟

مکرراً یادآوری می شود که قصد این وجیزه حمایت از شخص خاصی نیست و هرکسی و در هرمقامی با معاملات بانکی غیرموجه و مشکوک، ولو مسجدی بسازد به خطا رفته است. اما آب در هاون کوبیدن و صدور حکم قبل از حکمیت قاضی، خدا را خوش نمی آید و در شرایطی که همّ مسؤولین استانی بر توسعه سرمایه گذاری و پیشرفت استان است فراری دادن نخبگان و سعی در مرتبط ساختن هرکسی که دو تا هزار تومانی بیش از ما دارد با مافیاهای ناپاک اختلاس ضربه بر پیکر آذربایجان است که مسلماً بر مخیله هر آزاده ای نخواهد بود.



پ‌ن1: چاپ آذرپيام شماره 386 / 23 مهر 90

پ‌ن2: دانلود کنيد ... آذرپيام شماره 386


ارسال شده توسط فرهاد باغشمال در ساعت 14:4 |

90/06/22

1. مقدمه ميفرماييم:

خدا همهمان را عاقبت به خير کند، داشتم در مورد درياچه اروميه يا همان «اورمو گولي» خودمان فکر ميکردم که الهي! آخر و عاقبت اين درياچه بدبخت در اين روزگار يارانهاي به کجا کشيد که هر ننهمردهاي برايش مرثيه ميخواند، گويا همه برايش دلشان ميسوزد که اين گونه ننه من غريبم بازي در آوردهاند و اگر هم دلشان نسوزد که لابد جاي ديگرشان ميسوزد که گفتنش به قلم نيايد. القصه اين که چند روزي بست نشستم و کل سايتها و نشريات را تورق کردم تا بلکه يک جمله درست و حسابي با مخلفات پر و پيمان در باب اين درياچه بيابم و از بس سياسيون و اينوريها و آنوريها و همچنين ورپريدهها دربارهاش لغز سراييدهاند که ديدم شور کليشه بازي را هم در آورهاند. اين بود که تصميم گرفتم با موضع طنزانه برخورد کنم بلکه فرجي بشود.

2. تومبان نميدوزيم:

خدا را بسي شاکرم که در اقبال بنده لااقل تا چهار سال آتي قصد شرکت در انتخابات و انتصابات را مقرر ننموده، که عوامالناسِ هميشه مغرض يکهُو فکر کنند که من دارم از درياچه اروميه براي خودم تومبان ميدوزم. عوامانه خدمت عواماني مثل خودم عارضم که هر چه ميآيد صرفاً از دل طنزي برآمده و البته ملتفتيد که طنز نميخنداند بل دل خوشکنک است که مثلاً بگويي آخيش اورگيم سو دي (دلم خنک شد!)

3. بحرالميت ميسراييم:

 يادتان است اين مطلب را در کتاب جغرافي يا فارسي دوره ابتداييمان خوانده بوديم: «درياچه اروميه يکي از دو درياچه بزرگ جهان است که به علت غلظت زياد نمک، آدميزاد در آن غرق نميشود. سواحل اين درياچه محل زندگي پرندگاني مثل فلامینگو است. هر سال توريستهاي داخلي و خارجي زيادي براي آبتني و ديدن سواحل دريا به اروميه ميروند». اين درس قطعاً از متون درسي حذف شده ولي اگر بخواهيم جايش يک چيز آبکي نمکي بگذاريم متن زير را خدمت آموزش پرورش پيشنهاد ميکنم: «بحرالميت تنها درياچه نمکي است که انسان در آن غرق نميشود. بحرالميت در فلسطين اشغالي است که اسرائيلیهاي بيپدر و مادر در ساحل آن لخت و عور دراز ميکشند و تربيت هم حاليشان نيست که اينجا محلگذر زن و بچه مردم است حيا هم خوب چيزي است و ما نتيجه ميگيريم که نمک در درياچه شوري ندارد، دل من طاقت دوري ندارد»

4. لهو و لعب نداريم:

لب کارون چه گلبارون، میشه وقتی که میشینند دلدارون دلم ميخواد به اصفهان ... برم اونجا بشينم در کنار زاينده رود با هر نگاه، بر آسمان این خاک هزار بوسه میزنم، نفسم را از رود سپید و آسمان خزر و خلیج همیشگی فارس میگیرم و...

نوشتن درباره درياچه اروميه به هرکاري وادارم کرد تا آنجا که مجبوراً ترانههاي آبکي دوران طفوليت (و ناداني) را پيش خود مرور کردم تا ببينيم خداي ناکرده درياچه اروميه در کنار تمام آلايندههايش به لهو و لعبي ناخواسته آلوده نشده، که مستوجب چنين عقوبتي شده است. هر چه تلاش وافر کردم ديدم براي اين بدبخت نمکزده (فلکزده سابق) تا حالا هيچ ترانه لهو لعبداري سروده نشده که بماند، تازه براي هيچ خواننده، رقصنده، شاعر و خراباتي هم خاطرهاي عشقولانهاي در سواحل آن اتفاق نيافتاده که لاأقل به ياد آن يارو يک تنديس بيخ ريش درياچه بچسبانيم.

5. موقعيت استراتژيک ميخرانيم:

 اين درياچه سابق! از ابتداي خلقت شانس نياورده، مثلاً رودخانه فنقلي کارون آن قدر استراتژيک هست که ميارزد سالها بر سر اين وري و يا آن وري بودنش با عراق جنگيد، يا درياچه خزر در همسايگي عمو روسيه خيلي اهميت دارد که با يک سهميه 12 درصدي رتق و فتق امورش بههم آيد تا عين تخم چشمهايمان مواظبش گرديم، القصه اين که در اين برهوت تنها اميدمان به اعراب حاشيه خليجفارس است فلذا پيشنهاد ميکنيم که حضرات در نقشههاي صدمن يه غازشان اسم درياچه اروميه را به درياچه ع ر ب تغيير بدهند بلکه موضوع يک کمي پر اهميت گردد.

6. کليه با گروه خوني O+ فروشانيم

مجلس در صحن الني (اين "الني" با آن "علني" تومني صنار توفير دارد به گيرندههاي خود دست نزنيد) با طرح دو فوريتي انتقال آب از ارس به اروميه مخالفت کرد. خُب در درجه اول آن‌‌ها هم راست ميگويند؛ اولاً درياچه اروميه 7ميلياردمترمکعب آب ميخواد و حال آنکه رودخانه ارس فوقش 2ميلياردمترمکعب آب را پمپاژ کند که روي شاخش است. تازهاش هم فردا همين بلا درنتيجه نبود آب در ارس به ناحيه کشاورزي و منجمله دشت زيباي مغان ميآيد. گفتم: حرف حق که اعتراض نميخواهد. حکايت ما قصه آن ورشکستي است که از زور طلبکارها حتي حاضر شده دو کليه با گروه خوني O+ خود را بفروشد و با دياليز سگ دو کند اين چند روز زندگي را.

7. بيانيه ميصادرانيم:

فرد معلومالحال از خدا بيخبري شيطنت نموده و اسم تعدادي از نمايندگان را به عنوان مخالفين طرح نجات اروميه منتشر کرده بود. به طرفهالعيني نمايندگان هممرام و غير هممرام بيانيهاي صادر نمودند و اولاً چک و چانه و دهان استکبار جهاني را پايين آوردند و ثانیاً آن يارو را محکوم نموده و فرمودند: ما امضاءکنندگان ضمن تکذیب این خبر اعلام میداریم که علاوه بر رأی مثبت به دوفوریت طرح، همچنان به شدت پیگیر حل مشکل دریاچه ارومیه هستیم. با خود گفتم کاش در طول سالهاي گذشته نيز براي درياچه اروميه و البته قبل از احتضار و دخولش به اتاق سيسييو، اينگونه آنلاين و با سرعت مثال زدني بيانيه صادر ميشد.

8. نقل و نبات از تو خاک و نمک از من!

 از صبح اذانخوان تا لنگ ظهر در آب شنا کرديم، شنا که نه، شناور بوديم! امواج ما را با خود به هر سمتي ميبرد، از آب که بيرون آمديم خنکاي ساحل لرزه به جان ميانداخت، چنان که دندانهايم به هم ميخورد. ردّ نمک روي دست و بالمان بود و خواهرم با شيطنت کودکياش خياري را پوست نکنده به ساعد دستش ميماليد و ميخورد... باربند پيکان استيشن قرمز پدر را پر از نقل کرديم که سوغات اروميه است. خدا از موجود دو پا نگذرد که نقل و نبات اروميه را به خاک و نمک و کوير جواب داد.

 

پ‌ن1: چاپ آذرپيام مورخه 90/6/19

پ‌ن2: طرح روي جلد ـ سرکار خانم محجوبه غفوري

پ‌ن3: دانلود کنيد ... آذرپيام 381


ارسال شده توسط فرهاد باغشمال در ساعت 8:6 |

90/04/21
ارسال شده توسط فرهاد باغشمال در ساعت 0:0

درباره ما
فرهاد باغشمال هستم.
گاهي طنز مي‌نويسم و گاه نطنز! برخي از مطالبم هم در اين‌جا و آن‌جا! چاپ مــــي‌شــــود.
ايپک در تـــرکي به معنــي ابــريشم است. سعي مــي‌کنـم مطـالب اين بـــلاگ مثل ايپک سـاده ، محــکم و ظريف باشد.
__________________
منوی اصلی
برچسب‌ها
آرشیو مطالب
آمار و امكانات
تعداد بازدیدها :
افراد آنلاین :





Powered by WebGozar

پیوندهای روزانه
لینك دوستان
بهار در پاییز/ فرشيد باغشمال
روزگارنامه / علي خيرخواه
آرتاوريژ / محمد فرشبافي
عينالي / حسين پورستار
چله / سيدقاسم ناظمي
پروانگی/ معصومه سپهری
ابتدا / روح الله رشیدی
شعر شهودی
کتل / يعقوب صديق جمالی
اسکالپل
رضا شیبانی
روز دلتنگي / مها
فصل هيوا / فرانک باغشمال
پرسپکتيو / سحر فکردار
آلما خانم / مريم بانو
بارانانه / حامد خسروشاهي
عالمي ديگر / رضا رسولي
نکته ها و نوشته ها / احمد يغما
مهدي گلباف
فاطیما
آذرقلم / امين خوش نيت
مهدی نعلبندی (سايت شخصي)
نقطه آغاز / کامراني
مازار نيوز / احمدحسن نژاد
انتظار
چيبين
کمی پنجره / حسن اسدی
باشماق
مشق کوير / محمد دهقاني
قانون سيب / علي ايران نژاد
سهيل
شرح حال / حسين محمدي
دالان مسدس
نگفته های دلم/ياس
نون والقلم / مرادي
سر همين 4راه ...
ارغنون / صبا خدايي
حسين دقاق زاده
تراوشات مجاز ذهنم/ توحید مهدوی
سنگ واژه‌ها - سبا حيدرخاني
فرهاد ناجي
رضا احسان پور
بوالفضل‌الشعرا
يادداشت‌هاي دختر ترشيده
حالنامه / حامد تاملي
زهرا دري
خبرگزاري زورنا
ماغازا / سيد رضا علوي
افتضاح ملي
ابوالفضل زرويي نصرآباد
يوسفعلي ميرشکاک
توکا نيستاني
سنگ پا
ستون طنز
دفتر طنز
مسعود برزگر جلالي
خدا...،صداقت...،باران
قلم و کاغذ
تبريزنامه
فکری نو / محمد سهرابی
کایوس/ کریم جمالی
فانی / احسان اله محمد رضائی
[ قالب رایگان ]
آخرین مطالب ارسالی
طراح قالب
طراح قالب های بلاگفا